پارت سیزده :

یک هفته مانند برق و باد گذشت. اصلا چیزی از روزهایم نمی فهمیدم، هر روزی که می گذشت، دل من بی تاب تر و بیتاب تر می شد. احساس گنجشکی را داشتم که قرار است به سرزمینی پر از شکارچی تیرکمان به دست سفر کند. هنوز نرفته، احساس غربت، امانم را بریده بود، یک روز بیشتر به رفتنمان نمانده بود، و دقیقا سومین شبی بود که گوشه ی تخت می نشستم، زانو هایم را بغل می گرفتم و بی دلیل و بی صدا اشک می ریختم. هرکس که از ر

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۷۰۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • .

    0

    راستش من زیاد این ناراحتی شونو برای رفتن به یه شهر دیگه درک نمی کنم نمیدونم شایدم بخاطر اینه که کسایی که پدرشون نظامیه ،زیاد از این شهر به اون شهر منتقل میشن مثل من

    ۵ سال پیش
  • بهسا

    0

    مگه همه جای *** جنگه نه اصلا این شکلی نیست همجاش سرسبزه و خیلی قشنگ

    ۵ سال پیش
  • ?

    0

    مگه زمان جنگه

    ۵ سال پیش
  • 0

    میخاد بره ***

    ۵ سال پیش
  • 0

    اخرش شوهر ترنم شهید میشه؟🥺

    ۵ سال پیش
  • 0

    این چه سوالیه که من میپرسم معلومه به شهادت میرسه🥺

    ۵ سال پیش
کپی شد!