پارت شانزده :


مامان خانم : خب، حالا کی می خواید برید؟!
پدر پشت گوشش را خاراند و گفت : انشاالله همین الان! اومدیم برای دست بوسی، و بعد مستقیم راهی به سمت تهران راهی شیم.
مامان خانم برخاست و گفت : چند لحظه صبر کنید، یه چیزی برای تمنا گرفتم.
لبخند زدم و تشکر کردم. مامان خانم به اتاقش رفت و دقایقی بعد، با دست پر بازگشت.
کیسه ای خوش رنگ دستش بود.
رو به رویم نشست. عصایش را هم کنارش گذاشت.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۷۹۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • رویا

    1

    ببخشید من یه سوال داشتم پارت اول گفتین ترنم مردی که صدای زنش زد یکی خم تبسم هست خواهر تمنا ترنم هم ***ِ دیگه یی هستش؟؟؟؟؟

    ۵ سال پیش
  • نیایش

    0

    رویا جون منم این سوالو از نویسنده پرسیدم چند پارت قبل ، گفتن که اشتباه تایپی بود

    ۵ سال پیش
  • سارا

    2

    عکس شخصیت لطفا🥺🤍

    ۵ سال پیش
  • M

    5

    ی سوال پایان این رمان خوشع؟!

    ۵ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️