مونالیزا به قلم آزاده دریکوندی
پارت صد و هشتم :
ساعتی بعد توی آلاچیق خانهی مظفری نشسته بود. دستش را به دور بازوی فریال حلقه کرده و سر او را به روی شانهاش داشت. بوی شببوها و یاس توی حیاط پیچیده بود و هوای خنک فروردین ماه، خیلی شب لطیف و مطبوعی ساخته بود. صدای قطرات آبنمای توی حوض با صدای جیرجیرکی که احتمالا همان اطراف یا شاید هم توی چمنها بود، در هم آمیخته شده بود. صدای جیرجیرکی که اصلا نمیتوانست حواس فریال را از فکرهایش دور کند.
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۰۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
بارداری چیزی نیست که قابل پنهان باشه، به هر حال که همه میفهمیدن بچهای هست😅
۱ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
بارداری چیزی نیست که قابل پنهان باشه، به هر حال که همه میفهمیدن بچهای هست😅
۱ سال پیشفرزانه
0سلام عزیزم تراکم چه موقع باز میشه؟؟ متوجه منظورتون نشدم
۲ سال پیشZarnaz
0وایییی عطا خیلی قشنگ حرص میخوره 😁😝اونا درباره شیرینی و کوبیده شدنش داخل سر معین میگن و میخندی این بالا عطا حرص میخوره که چرا بوسش میکنه نمی دونی دور دونه ات حامله بوسه که سهل😁😝😎🤣
۲ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
عطا زیااااااادی خوشبینه🥺😂
۲ سال پیشZarnaz
0عالی بود خیلی ممنون آزاده جونم 💋❤️راز های خود را به مامان معصومه بسپارید به هیچ *** نمیگه نازنین هیچ *** نیست خوبه معین روشم تاکید کرد که ندونه🤣نازنین خودش مزون داره که مانتو بین پارچه هابوده وندیده🤔
۲ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
نه مثل فریال مزون نداره. یه مغازهی خیاطی معمولی داره. فریال مزون طراحی و دوخت لباسهای مجلسی و عروس داره
۲ سال پیشsentiment
0وای جیغغغغغغ از دیشب تا الان از پارت یک تا اینجا رو پشت سر هم تند تند خوندم الان چطوری منتظر بمونم تا پارتای جدیدو بذارین چقدر نازنین رو مخه چقدر شخصیت عطا دوست داشتنیه. ازاده جون عاشقتم رمانت عالیه💗
۲ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
به به خسته نباشی😍💚قربونت😘خوشحالم که دوسش داری و کامنت میذاری😍امشب از دایی فرهاد پارت داریم🤩
۲ سال پیشاسرا
0معصومه بیچاره خوشحال ولی امان آه امان ازحرف مردم دیگاه بقیه چرا؟راست میگن دردرواره میسه بست ولی دهن مردم نه حالامبخادعطاباشه یامصطفی نازیین😁🙏💋
۲ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
دقیقا همینطوره ☹️👌🏻
۲ سال پیشمنیر
0عطا که میگه این چرا به این دختر می چسبه، نمیدونه که دخترش تا کجاها رفته و حامله ست . 😂😄
۲ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
سعی میکنم یه ذره به واکنش عطا خوشبین باشم که خودش میاد یه چیزی میگه و نمیذاره😅
۲ سال پیشحنا
1وای از اون لحظه ای که مصطفی و عطا بفهمن ، ولی دلم براگلشن ریش شد ،،بیچاره مجبور شد الکی بره ازمایش 😭اینهمه تلاش میکنه فرهاد اون موقع این معین خان پیرپسر نرسیده با یبار بابا شد
۲ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
آقاااااااا 😂😂😂من بعد خوندن این کامنت نتونستم خودمو کنترل کنمممم😂من فکر میکردم دیگه این دسته کامنت ها تموم شده انقدر منو اذیت نکنید قلبم ضعیفهههه😂
۲ سال پیشحنا
0😂😂
۲ سال پیشرویا (دلتنگ عطا)
2آفرین معصومه 😒😤
۲ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
هزار الله اکبر واسه رازداری معصومه🤭
۲ سال پیشمرضیه
0به نظرم دقیقا مثل رمان در رویای دژاو که قمر الملوک سر فرهاد پاش به بیمارستانم باز شد عطا بعد شنیدن این خبر فشارش کار دستش میده ،چیزیش نشه حالا! (فقط منم احساس میکنم دلم برا قمر الملک تنگ شده)
۲ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
دارید منو واسه عطا جونم استرسی میکنیددددد😭
۲ سال پیشنسترن
1رازداریت منو کشته مادر😁
۲ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
رازهای خود را به معصومه بسپارید...
۲ سال پیشهانا
1چ مامان راز داری .اونم راز شو ب چ کسی گفت نازی فضول
۲ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
بعضی از مامانا راز یه بچهشون رو به بقیه بچههاشون میگن🙈
۲ سال پیشمرجان
1یکی نیست به این نازنین بگه دِ آخه سس فشاری دخترعموی روانی تو خودش مورد داشته که نمیزاشته نزدیکش بشه معین اتفاقا برادر عزیز خودت خیلی هول بود زنیکه به تو چه آخه بکش بیرووون آشغال سبزی 🤬😤😩🤣🔪🔪🤬🤣
۲ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
نازنین خواهر شوهرهههههه😩
۲ سال پیشایلما
0معصومه م خوب فضوله ها حالا نازنین فهمیده همه خبردارشدن
۲ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
معصومه از اون دسته مادرهاست که نمیتونه چیزی از دخترش مخفی کنه😩
۲ سال پیشآمینا
0معصومه اون از عکس العمل دیشبت اینم از راز نگه داریت بیچاره تاکید کرد نگو میخواستی سبک شی میرفتی به حاج حسین میگفتی چرا به این خاله زنک گفتی که زبونش نیش مار رو میمونه.معصومه از چشام افتادی توقع نداشتم
۲ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
یا خدااا... امان از ارتفاع چشم آمینااااا😎🔥
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

Roghayyeh
0اینا چرا اینقدر بی عقل ان چرا جار زدن چه لزومی داشت معصومه بفهمه