مونالیزا به قلم آزاده دریکوندی
پارت صد و بیست :
فریال پوشیده در یک حوله روی تخت خوابشان نشسته بود و معین نیز روی لبهی تخت و پشت سرش با حولهای دیگر موهای او را خشک میکرد. دل فریال به پیچ و تاب افتاده بود... نگران بود که آیا دختر کوچولویش سالم به دنیا میآید؟ دکتر گفته بود جای نگرانی نیست و کارش را بلد است؛ اما اینها توی گوشِ احساس مادرانهاش نمیرفت! بوسهی معین پشت گردنش نشست و بعد بلند شد تا سشوار را به برق وصل کند.
- حوصله
مطالعهی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۸۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
🥲
۱ سال پیشتیدا
0عالیییییییییی🤩
۱ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
مرسی 🤩💚
۱ سال پیشلاکی
0هفت ماهه زایمان کردن خیلی سخته استرس داره بچه هم میذارن دستگاه دیگه سخت تر من به شخصه خیلی اذیت شدم بابتش 🥺
۲ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
خیلی خیلی سخته یه مادر بدون بچهاش مرخص بشه🙁 امیدوارم برای هیچکس پیش نیاد و همیشه مادر و فرزند سلامت و با هم مرخص بشن
۲ سال پیشZahra
0وای خدا من خودم مادر هستم حس و حالشون رو خیلی دوست داشتم وکامل درک کردم
۲ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
خیلی وقت بود نبودی خوشحالم دوباره میبینمت🥰🥰 ما رمان رو تموم کردیم و امیدوارم ازش لذت ببری زهرای همیشه همراه😘
۲ سال پیشZahra
0سلام آره مسافرت بودم دل تو دلم نبود زودتر بیام وبقیه رمان رو بخونم
۲ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
سلام گلم همیشه به مسافرت💚💚 مرسی از همراهیت🥰
۲ سال پیشنیلوفرسامانی
0عزیزدلممم🥺❤️چه حس قشنگی
۲ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
😍🥰💚
۲ سال پیشایلما
0چه حس خوبی مادر شدن 🫠فریال مطمئن مادرخوبی میشه😁
۲ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
وای حتما😍از بس که مهربونه
۲ سال پیشعشرت نجفی
0عالی هست
۲ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
ممنونم😍
۲ سال پیششاپرک
0مثل همیشه عالی😍😍😍نبات.چه اسم قشنگی.یعنی هرشب قبل خواب باید پارت جدیدوبخونم بعد لالا.
۲ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
اینجا رادیو راه شبه😅... وای یادش بخیر همیشه ساعت دوازده شروع میشد تا دو بامداد مجریش هم پیمان طالبی بود😭
۲ سال پیشZarnaz
0واییییی چه حس خوبیییی😍😍چرا سحر نیومد یعنی حال ریحانه آنقدر بده 🤔عالی بود مرسی آزاده جونم 😍😍به به نبات گوگولی خوش آمدی 😍😍خانواده گوگولی ها جمع شد 😍یه بچه دیگه بیاد کامل ترم میشه🙈😍
۲ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
یه بچهی دیگه که واقعا دیگه دست من نیست🙈
۲ سال پیشآمینا
1خدا کنه دکتر بگه بچه ۷ماهه دنیا اومده تا دهن نازنین بسته بشه دختره ی پفیوز هرچی به ذهن مریضش میرسه نشخوار میکنه. آهیر ببردش راحت شیم همگی بگید آمین🤲🤲
۲ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
توی کارت واکسن ثبت می شه که چند هفتگی به دنیا اومده نازنین رو ولش کن بذار هرچی دلش می خواد بگه😒
۲ سال پیشآمینا
0به به نبات خانم.قدمتون مبارک خوشگل خانم. چشمتون روشن خانواده مظفری و امینی😍😍🤩🥰💖💖
۲ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
وان تو تری فور تشکر تشکر😂
۲ سال پیشمنیر
0خیلی عجیب بود که معین با عطا هم نظر بودن. 😍
۲ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
آره دلشون بهم راه داره😍
۲ سال پیشحنا
0یعنی من اگه فرهاد بچه دار نشه ها،رمان مهمیزه رو نمیخونم ،،همی دم گفته باشم بعدا نگین حنا کو؟چرا اینجا نیست،😂
۲ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
هیچوقت یه ایرانی رو تهدید نکن😂
۲ سال پیشپرنیا
0به به خوشومدی نبات خانم ،میدونی چندنفرمنتظراومدنت بودن😍😍😍عطاچ اسمی گذاشت رو بچههه 🥺🥺 گلشن مادر شدن خودتو ببینیم❤️❤️مطمعنم پسر میشه بچت خدایی چقداین گوشه از دنیای رمان شور و شوق هست 🫠🫠
۲ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
فکت اینکه عطا از اونجایی که سحر رو پیش خودشون قند و نبات صدا میزنه این اسم رو گذاشت🙈
۲ سال پیشنسترن
0بالاخره به دنیا اومدنبات خانوم.منم یادروزی که دخترم به دنیااومدافتادم،همسرمنم گل خریده بودگذاشته بودصندوق ماشین مثلابچه به دنیااومدبرام بیاره شانسی صندوق کارداشت منم رفتم کنارش گلودیدم خوردتوذوقشپکرشد
۲ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
آخی😅 هیجان داشته فراموش کرده😍
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

Roghayyeh
0🥲منم بغض کردم که