لیست کلیه پارتهای رمان مذهب عشق : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 67
-
رمان مذهب عشق - پارت 1
کدام سخت تر است؟ تحمل فراق ابدی یا استیصال دیدن محبوب در وادی عشق دیگری؟ مهرتا جلوی آینه برای بار هزارم این سوال را از خودش پرسید و بغضش را فروخورد. نمی توانست احساسش را تحلیل کند. نوعی حسرت غریب بر قلبش چمبره زده بود، خاطرات شتک می زدند و مثل تصویر در روشنای ذهنش جان می گرفتند. امشب به عروسی مر...
بروزرسانی در : ۵۷۳ روز پیش
-
رمان مذهب عشق - پارت 2
_ اگه من عروسش می شدم... گردنبند را بی قید گوشه ی میز انداخت. مشغول چیدن غنچه های نوشکفته ی یاس شد و نفس را در سینه به بند کشید. دست مهسا مانع پیشرَوی انگشتانش از چیدن ظالمانه ی غنچه ها شد: لج نکن! سرانگشتانش را بویید؛ بلکه عطر یاس کمی آرامش به رگ هایش تزریق کند: بیخود اصرار نکن. آب از سرم گذش...
بروزرسانی در : ۵۷۳ روز پیش
-
رمان مذهب عشق - پارت 3
موج گرما با تلفیقی از بوی عطر و ادکلن های مختلف به صورت و مشامش تاخت. دست لرزان از هیجان و اضطرابش را به دهان گرفت و نامحسوس عق زد؛ خشک و خالی. سالن به میز و صندلی های شیک و کاورشده مزین بود. گل های رنگارنگ و معطر در گلدان های بلند به فواصل منظم، چشم نوازی می کردند. به فاصله ی چند میز دورتر چش...
بروزرسانی در : ۵۷۳ روز پیش
-
رمان مذهب عشق - پارت 4
آیلین از آنها جدا شد. کمی دورتر فریال پشت میز در گوشه ی سالن جفت مادرش کز کرده بود. در بین چهره های شاد و خندان، چهره ی عبوس فریال هر نگاهی را به خود معطوف می کرد. دقایقی بعد جایگاه رقص خلوت شد. تماشای شادی لادن تاب و تحمل بی اندازه می طلبید. آرمان و لادن پیش چشمان غمبارش چرخیدند و درد و حزن تلم...
بروزرسانی در : ۵۷۳ روز پیش
-
رمان مذهب عشق - پارت 5
لاقید شانه بالا داد: تو و کاوه دم دست ترین وسیله واسه رسیدن به هدفم بودین. مهرتا با بیزاری گفت: ازت متنفرم. او تأیید کرد: چه تفاهمی! نگاه هر دو لبریز از نفرت بود و هر دو به باخت خود آگاه بودند. یکی با داشتن قلب مرد آرزوهایش و در کنار خود نداشتنش، دیگری با تصاحب جسم و نداشتن قلب عاشقش. _ برو گ...
بروزرسانی در : ۵۷۳ روز پیش
-
رمان مذهب عشق - پارت 6
سحر دست بر بازوهای سردش به بالا و پایین لغزاند و از سرما لرزید. به قدم هایش شتاب داد و آرمان را کنار باغچه پرگل با قیافۀ درهم دید. نگاه طلبکارش زبان تند و تیز سحر را به کنایه جنباند: اخمای درهَمت مناسب امشب نیست پسردایی. یکی ندونه خیال میکنه پشیمونی از ازدواجت. مردم ظاهربینن. خبر ندارن از هول هلی...
بروزرسانی در : ۵۷۱ روز پیش
-
رمان مذهب عشق - پارت 7
آرمان محترمانه تشکر کرد. مردجوان دست دراز کرد: کاوه مهرآرا. آهنگساز و تنظیمکننده. آرمان متحیر دست پیش برد: آرمان اعتمادی! _ خوشوقتم. _ خیلی خوشحالم میبینمتون. شما آهنگسازیتون محشره! کاوه متواضع لبخند زد: لطف دارین. سپس نگاه بین گروه اجرا چرخاند و پرسید: اگه اشتباه نکنم آموزشگاه موسیقی که...
بروزرسانی در : ۵۶۹ روز پیش
-
رمان مذهب عشق - پارت 8
آرمان کت و کراواتش را شلخته روی تخت انداخت و با خستگی دو دکمۀ بالای یقه را باز کرد. تصاویر ساعات پیش هنوز جلوی چشمانش بودند. حضور حیرتانگیز مهرتا تیر زهرآگینی بود که قلب شادی دروغینش را نشانه رفت. چشمان زیبا و غمگینش یک دم از نظرش دور نمی شد. دست لادن که روی شانه اش جای گرفت، نگاهش به تیله های ...
بروزرسانی در : ۵۶۶ روز پیش
-
رمان مذهب عشق - پارت 9
گِل نرم و لغزنده بین دستان مهسا با چرخش دستگاه سفالگری فرم میگرفت. حفرهای میانش ایجاد کرد و دست تا مچ در آن فرو برد. گذرا به آیلین نگاه کرد. چند روز کمحرف شدن با آیلین پرسروصدا و وراج در تناقص بود. بیشک ذهنش درگیر موضوعی بود که دیر یا زود پرده از آن برمیداشت. انگشت روی گِل لغزاند. لبهی گلدا...
بروزرسانی در : ۵۶۴ روز پیش
-
رمان مذهب عشق - پارت 10
رد آب پاشیده شده بر کف کوچه به مهرتا دهانکجی کرد. خیره به تاکسی زرد که در انتهای خیابان کوچک بهنظر میرسید، زمزمه کرد: یه روزی پی به اشتباهت میبری که دیگه خیلی دیره. پیاده مسیر نه چندان دور خانۀ پدربزرگش را در پیش گرفت. سبزههای گندم و تشتهای پر از ماهیهای قرمز با فاصلۀ کم در حاشیۀ پیادهرو...
بروزرسانی در : ۵۶۳ روز پیش
-
رمان مذهب عشق - پارت 11
آرمان تکان خفیفی خورد. حلقۀ دست لادن به دور کمرش را آرام گشود و لحاف را روی شانههایش کشید. به صورت غرق خوابش نگاه کرد که بهسان کودکی معصوم بود. موهای ابریشمی و لایتَش روی بالشت پخش بودند. مژههای بلند و حالتدار، بینی قلمی، لبهای صورتی و برجسته، پوست برفی و مهمتر از همۀ این زیباییها، قدبلند ...
بروزرسانی در : ۵۵۹ روز پیش
-
رمان مذهب عشق - پارت 12
مهرتا با قلمو رنگ آبی را سطح سفید بوم کشید. کمی موج به گیسوی بلند و پریشانِ دخترک رو به دریا داد. انتهای پیراهن سفید و موهایش را در مسیر باد حرکت داد و امواج بازیگوش دریا را تا پشت پاهایش کشید. با گرمی رنگ سرخ که به خورشید در حال غروب بخشید، تضاد زیبایی با آبی دریا ایجاد کرد. پس از ساعات طولانی ک...
بروزرسانی در : ۵۵۶ روز پیش
-
رمان مذهب عشق - پارت 13
مهدی با صدایی آرام قرآن میخواند. عاطفه چشم به دقایق پایانی گوشۀ صفحۀ تلویزیون دوخته بود و هرازگاهی همکلام پدرام میشد. مهرتا به جمع ملحق شد و تنگِ دل مهسا نشست. کنجکاو از سر در گوشی فرورفته و لبخند ملیحش پرسید: به چی لبخند میزنی؟ لبخند مهسا پررنگتر شد: بگو به کی؟ آیلین! _ چی میگه؟ _ هنوز س...
بروزرسانی در : ۵۵۴ روز پیش
-
رمان مذهب عشق - پارت 14
_ واسه نجات خودت هرگز کسی رو ناچار به دروغ نکن. سحر که سر در گوشی او برده بود گفت: حالا اونقدر خجالت بکش تا یه تابلو ازش در بیاد. حرف حق جواب نداشت! هوای بهار عجیب رخوتانگیز بود، با این حال مسیر نه چندان دور خانههایشان را پیادهروی کرد. از عاطفه خواست به هیچوجه بیدارش نکند حتی اگر از آسمان...
بروزرسانی در : ۵۵۲ روز پیش
-
رمان مذهب عشق - پارت 15
لادن دست به چشمان خمارش مالید و ریلکس جواب داد: پرسیدن داره؟ معلومه دیگه. دورهمی با دوستام! لحنش شل و کشدار بود. بیمبالاتی و خونسردی لادن همانند کبریت انداختن به تل کاه خشک بود. به همان سرعت آتشش زد: حواست هست به ساعت خوشگذرونیت با دوستات که روزبهروز داره اضافهتر میشه؟ یه نگاه به ساعت انداخ...
بروزرسانی در : ۵۵۰ روز پیش
-
رمان مذهب عشق - پارت 16
«گذشته» بعد از مدتها آموزش و تمرین، نوبت اجرای آموختههایش بود. نگاه دقیق کاوه با حرکت انگشتانش در حرکت بود. بیانصاف سختترین قطعه را برای اولین اجرای کاملش انتخاب کرد. با دقت نت به نت را نواخت؛ طوری که او پی به هوش سرشارش ببرد. پس از دقایقی نه چندان طولانی به نواختن پایان داد و در انتظار، چشم...
بروزرسانی در : ۵۴۹ روز پیش
-
رمان مذهب عشق - پارت 17
سحر معتقد بود مدتهاست نگاه کاوه تغییر رنگ داده و او احمقانه نادیدهاش میگیرد. نمیخواست ببیند. نمیخواست بفهمد. هراس داشت از درک دوباره یک نگاه شیدا و پراحساس؛ از سرآغاز جدید. مارگزیده بود. _ خب اینم از این. ببین چی ازت ساختم. اگه پسر بودم خودم می گرفتمت. مهرتا در آینه، اجمالی و کوتاه صورت طر...
بروزرسانی در : ۵۴۶ روز پیش
-
رمان مذهب عشق - پارت 18
با سوزش انگشتش نالهکنان دست پس کشید و از فکر گذشته بیرون آمد. تیغ بلند و تیز کاکتوس در انگشت اشارهاش فرو رفته بود. انگار نیش زنبور بود که سرانگشتش را سوزاند. در دل خود و خاطراتش را به لعن و نفرین بست. چرا به خاطرات کسی فکر میکرد که بیرحمانه دست از او شسته بود؟ خسته و کلافه از خود آه کشید. ر...
بروزرسانی در : ۵۴۵ روز پیش
-
رمان مذهب عشق - پارت 19
لادن باحرص تست بارداری را در سطل زباله انداخت. چنگ به موهایش زد و غمزده نالید: خدایا چرا؟ چرا مثبت نمیشه؟ سه سال را به انتظار گذراند. بهترین پزشکان ویزیتش کردند. انواع قرص و دارو قوی مصرف کرد و ثمری نداشت. تمامی دکترها یک جواب قاطع و ناامیدکننده دادند. باور نداشت هرگز نتواند کودکی از وجود خود ...
بروزرسانی در : ۵۴۴ روز پیش
-
رمان مذهب عشق - پارت 20
ارمغان هنگام غروب که هوا از حرارت میافتاد، با مشایعت بهنواز روی نیمکت فلزی گرم، زیر درخت شاهتوت مینشست. بهنواز از تنومندی درخت و برگهای پهنش میگفت. به وقتش مشتی توت درشت و آبدار در دستانش میریخت. ارمغان با آن که چیزی از شکلش نمیدانست، طعم لذیذ و شیرینش را میچشید. طبق قرار نانوشته بهنواز از...
بروزرسانی در : ۵۴۳ روز پیش
