لیست کلیه پارتهای رمان مذهب عشق : پارت های 61 تا 67
تعداد کل پارت های منتشر شده : 67
-
رمان مذهب عشق - پارت 61
_ اونوقت چی باعث شد یه دفعه به این نتیجه برسی؟ صدای نازک ترمه از پشت خط به گوش مهرتا رسید: «میگی سه ساله بود که پیداش کردن. چشماشم که آبی بوده. ماهگرفتگی پشت دستش و رنگ موهاش، این همه شباهت به ترنم درگیرم کرده. چی میشه کمک کنی، روزگارمون بشه روزگار آدمیزاد؟» _ بیخیال ترمه. ترنم تو آتیشسوزی م...
بروزرسانی در : ۴۴۸ روز پیش
-
رمان مذهب عشق - پارت 62
پهنۀ دریا از تلألو خورشید درخشان بود. امواج سوار بر شانۀ هم، یک به یک از دیگری پیشی می گرفتند. آرمان متکی به صندلی، قهوهاش را نوشید. فنجان خالی را روی میز برگرداند و به دستوپازدنهای مذبوحانهاش اندیشید. تقلایش همانند امواج بود. لحظات کوتاهی به ساحل آرامش میرسید و مجدد بی قرار و آشوب به خانۀ د...
بروزرسانی در : ۴۴۴ روز پیش
-
رمان مذهب عشق - پارت 63
به دعوت راستین پشت میز نشستند. دقایقی بعد جمعشان با آمدن علی و مجید تکمیل شد. داریوش و نیلوفر، دست برادرزادههایشان را در دعوت مهمان باز گذاشته بودند. روشنا نیز در کمال دستودلبازی همکلاسیهای دانشگاهش را مهمان کرد و در گوشهای فضای مهیج دخترانهای ایجاد شده بود. تنها بهنود این مهمانی را باب میل...
بروزرسانی در : ۴۴۰ روز پیش
-
رمان مذهب عشق - پارت 64
پس از بدرقۀ بهنواز و اکثر مهمانان، ارمغان با شب بخیر از باقی افراد ناراحت در حیاط جدا شد. داریوش و برادرانش سعی در حفظ آرامش مهمانان داشتند اما همه کمابیش از اتفاق بیرون حیاط مطلع شده بودند. دل ارمغان برای مهرتا و چشمان خیسش به درد آمده بود. آن لحظهای که بینوا سر بر شانهاش گذاشت را تا آخرین لحظ...
بروزرسانی در : ۴۳۹ روز پیش
-
رمان مذهب عشق - پارت 65
درحالیکه چشمش به کوروش بود، نگاهش با کنجکاوی مابین بقیه افراد خانه چرخید. سکوت کوروش و حال پریشانِ سوسن صبرش را سر آورد. بهویژه دست روشنا؛ بهطرزی دستش را میفشرد که گویی قصد جلوگیری از فرارش را دارد. سر سوی راستین چرخاند و بیصدا لب زد: «چی شده؟» راستین بیحرف پلکهایش را به معنای آرام بودن ب...
بروزرسانی در : ۴۳۷ روز پیش
-
رمان مذهب عشق - پارت 66
ماشین در مسیر فرعی روستایی حرکت کرد. در حاشیۀ جادههای پرپیچ و خم، باغات مرکبات به چشم میآمدند. خورشید رنگ سرخ غروبش را به سقف خانهها و باغات میپاشید و رفتهرفته رو به خاموشی میرفت. ماشین وارد روستا شد. ترمه باذوق دستانش را بههم کوبید: «دیگه رسیدیم.» از ابتدای روستا، شادی، ترس، هیجان و شرم،...
بروزرسانی در : ۴۳۴ روز پیش
-
رمان مذهب عشق - پارت 67
معشوقش با قدمهای کوتاه و سنگین در میانۀ حیاط ایستاده بود. فضای رنگین حیاط در آن لحظه پیش چشمان آرمان چندین برابر زیباتر مینمود. مهرتا اکراه داشت قدمی دیگر به جلو بردارد. آرمان راه نرفته را جبران کرد. مهرتا نگاه از او گرفت و بیمیل در محیط حیاط چرخاند. از آن روز که تنها و دلشکسته در ساحل ملاقات...
بروزرسانی در : ۴۳۲ روز پیش
