پارت یک :

کدام سخت تر است؟ تحمل فراق ابدی یا استیصال دیدن محبوب در وادی عشق دیگری؟
مهرتا جلوی آینه برای بار هزارم این سوال را از خودش پرسید و بغضش را فروخورد. نمی توانست احساسش را تحلیل کند. نوعی حسرت غریب بر قلبش چمبره زده بود، خاطرات شتک می زدند و مثل تصویر در روشنای ذهنش جان می گرفتند. امشب به عروسی مردی می رفت که عشق را درونش تداعی کرده بود. تجسم دیدن او در لباس دامادی برایش مصداق آزار بود. به خودش در آینه نگاه کرد و لباس سفیدی را تجسم کرد که نصیب زن دیگری شده بود. آه کشید و سر به زیر برد. می خواست روی پایش بایستد و او را کنار زنی دیگر ببیند تا شاید قلبش آرام بگیرد. این عذاب را به امید التیام به جان می کشید.
ضربه ای آرام به در خورد. خواهرش مهسا آراسته و شیک ظاهر شد و زبانش با دیدن او در آن لباس زیبا و آرایش زیبنده به کام چسبید.
پیراهن سرخ و بلند به تن مهرتا خوش نشسته بود. چشمان عسلی روشنش در پس مژه های حجیم و فردارش درشت تر از همیشه می نمود اما نشاط همیشگی را نداشت. یک جور غم در اعماق مردمک ها نی‌نی‌ می زد. دست به دامن پیراهن کشید و پرسید: چه طورم؟
ابروهای مهسا به گرۀ کور پیوند خورد: نگو که میای؟!
_ چرا نیام؟ منم مثل همه ی شما به جشن عروسیش دعوتم.
مهسا در را پشت سرش بست و به سویش قدم برداشت. با صدایی خفه گفت: من به مامان گفتم حالت خوش نیست!
مهرتا کلافه دست زیر موهای صافش برد و مجدد روی شانه هایش ریخت: اشتباه کردی. نباید دروغ می گفتی.
مهسا نگران حال خواهرش بود. روح رنجور او تاب جشن و سروری چنین تلخ را نداشت. عاجزانه گفت: خواهش می کنم نیا. اومدنت جز اذیت شدن ثمری نداره.
مهرتا روی صندلی جلوی میز آرایش نشست و از میان لاک ها‌ی کنار هم چیده شده یکی را برداشت. سرخ ترین لاکی که داشت را به ناخن هایش کشید و دقت کرد لرزش خفیف دست هایش در هنگام لاک زدن دردسر درست نکند. عاشق بوی لاک بود ولی نه در این شب تلخ. سعی در حفظ آرامشش داشت؛ تلاشش به چشم مهسا تحسین برانگیز بود: قرار بود توی همچین شبی کنار هم باشیم. می خوام بیام و ببینم چه طور می تونه بی من خوشحال باشه. اصلا می خوام بدونم دردی که من می کشم تو سینه ی اونم هست؟ بیام و ببینم و از بیخ و بُن بِبُرم ریشه ی این علاقه ی شوم رو.»
مهسا در یک قدمی گریه بود، باعطوفت گفت: نیا عزیزم. بیشتر از این صدمه می بینی.
مهرتا به طرز اعجاب آوری مسخ بود، دست برد و سرخ ترین رژش را برداشت، پوزخند تلخ روی لب هایش غیرارادی بود. باز هم سرخ! رنگ گرم رژ لب های خوش فرم و بی رنگش را جلوه بخشید. به خودش که در آینه نگاه کرد، از زیبایی چهره اش حسرت خورد، چه فایده که این زیبایی نتوانسته بود از جهنم نرسیدن نجاتش دهد. زیرلب نالید : خیلی وقته ویرونم.
_ من صلاحت رو می خوام!
مهرتا با اتمام کار و نفسی سنگین و عمیق، عطر تسکین بخش یاس سفید روی میز، ته شش هایش رسوب کرد. ظاهرش به زیبایی شاخه گلی سرخ بود اما دلش مثل شقایق خون. نفرت در وجودش سر به طغیان نهاده بود: خودم صلاحم رو بهتر می دونم.
مُصّر پای تصمیمش ماند. باز خوی لجبازش قد عَلَم کرده بود و مهسا در برابر خصلت ناپسندش حریف قَدَری نبود. عطوفت لحنش جای خودش را به ملامت داد: پافشاری بی جا می کنی. با اومدنت می خوای چی رو ثابت کنی؟ ها؟
_ می خوام ثابت کنم بدون اونم می تونم، می تونم...
صدایش لرزید و بغض شبیه لقمه ی نجویده بیخ گلویش چسبید. لب گزید و آه را کشت.
_ دیوونگی نکن عزیزم! از بی لیاقتیشه که امشب رو با تو سهیم نیست. اون ارزش اشک و بغض و غصه هات رو نداره.
صدای مهرتا محزون و خفه بود: دیوونه م کردن. دیگه به جنون رسیدم. حتی تموم دنیا هم از نالایق بودنش بگن، باور راحت کنار گذاشتنم سخته!
مهسا متأسف سر به چپ و راست حرکت داد: وقتی تصورش عذابت می ده، چه طور می خوای کل شب رو طاقت بیاری؟
برق گردنبند ظریف دور گردنش، داغ عشق نافرجام را چون روزهای سابق تازه کرد. به گردنبند چنگ زد و محکم کشید. ثانیه ای به تاب خوردن زنجیر نازک لای انگشتان لرزانش خیره شد. وقتی او در کنارش نبود، یادگاری عایدی جز درد نداشت. بزاقش را سخت و محکم بلعید. شاید بغضش ریشه کن شد: تمام شب رو نمی مونم. همه ش قد یه ساعت و بس.
مهسا ریزبین براندازش کرد: چی توی سرته؟

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۷۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • هستی

    0

    خیلی شروع خوبی داره ممنون❤️

    ۴ ماه پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    ممنونم❤

    ۳ ماه پیش
  • خانم میم

    1

    عااااالی بود❤❤❤❤

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    مرسی عزیزم

    ۱ سال پیش
  • ددد

    0

    عالی بود❤❤❤

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    😘❤❤

    ۱ سال پیش
  • یانار

    1

    عالیه ممنونم

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    مرسی عزیزم❤

    ۱ سال پیش
  • سمیه

    0

    عالی هستشخیلی

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    مرسی عزیزم❤🌸

    ۱ سال پیش
  • زهراسادات صالحی

    1

    عالی احسنت

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    مرسی عزیزم🌸❤

    ۱ سال پیش
  • الهه خانجانی

    0

    فعلا یه پارت خوندم نظر خاصی ندارم

    ۱ سال پیش
  • hadis

    1

    عالی ولی کاش زود زود پارت بزارید

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    کلا ۷ تا پارت مونده تا پایان قصه. به خرداد نمی کشه که تموم میشه.

    ۱ سال پیش
  • mahsa

    0

    خیلی جالب بود

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    ممنونم

    ۱ سال پیش
  • Monika

    0

    خوب بوووووووووود

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    🌸🌸

    ۱ سال پیش
  • محی

    0

    عالیه خیلی خوبه همینطوری ادامه بده

    ۱ سال پیش
  • baran

    0

    عالی قلم خیلی خوبی داره نویسنده

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    ممنونم🌸🍀

    ۱ سال پیش
  • زلفا

    0

    فعلا نظری ندارم

    ۱ سال پیش
  • ا

    0

    آااااا

    ۱ سال پیش
  • Khdij

    0

    فعله عادی ولی قلم قوی دارن

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    🌸🌸

    ۱ سال پیش
کپی شد!