لیست کلیه پارتهای رمان مذهب عشق : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 67
-
رمان مذهب عشق - پارت 21
سحر با لبخندى که از هیاهوى مردها بر صورتش حک شده بود، سیب هاى سرخ خوش رنگ و بو را در ظرف میوهی پایه بلند چید. صداى بلند تلویزیون دخترها را کلافه کرده بود. گزارشگر فوتبال پر شور و حرارت شرح مسابقه مى داد. همراه اوج صدایش جمع مردانۀ خانه چون موج پر سر و صدا بالا و پایین مى شد. سحر ظرف میوه را رو...
بروزرسانی در : ۶۲۷ روز پیش
-
رمان مذهب عشق - پارت 22
لادن زل به صفحه روشن موبایل، زیر لب لعنت به خود و آدم پشت خط فرستاد. _ خوشموقع اومدی عزیزم. نگاهش را به نیلوفر سوق داد. بشقاب کیک با مهر و محبت در دستانش جای گرفت: خودم پختم. طعم مورد علاقۀ داریوشه. لادن تکهای از کیک موزی و خرده شکلات را به دهان برد و مزه کرد. _ چهطوره؟ لادن صادقانه جواب...
بروزرسانی در : ۶۲۶ روز پیش
-
رمان مذهب عشق - پارت 23
ارمغان دست در دست روشنا پا به خانه گذاشت و در آغوش گرم و مهربان سوسن فرو رفت: الهی دورت بگردم. خدا رو شکر سرحال میبینمت. خبر اومدنت بهترین خبری بود که راستین میتونست بهم بده. دیگه خیالم راحت کنار خودمی و کمتر نگران حالت میشم. ارمغان عاجزانه گفت: من میخوام برگردم. خواهش میکنم منو برگردونین پی...
بروزرسانی در : ۶۲۵ روز پیش
-
رمان مذهب عشق - پارت 24
دست از نقاشی نیمهتمامش کشید. طوری آرام و صبور مشغول نقاشی بود که متوجۀ گذر زمان نشد. قلمو و پالت رنگ را کنار گذاشت و گردنش را نرم به چپ و راست مایل کرد. هوا سرد بود ولی حتی سرمای هوا هم مانع بر پایی سهپایهاش نشد. نقاشی در فضای باز را به فضای بسته ارجح میشمرد؛ خصوصاً که بین درختان باغ باشد. ...
بروزرسانی در : ۶۲۳ روز پیش
-
رمان مذهب عشق - پارت 25
آرمان دست به سوئیچ برد. ناگهان در ماشین باز شد و هیلدا عجولانه در کنارش جای گرفت. مات و مبهوت به زن خیره شد. تازگی کمابیش تصادفی او را می دید، اما به حتم این دیدار به روال سابق تصادفی نبود. زیرا نه پیشه اش مسافرکشی بود نه ماشینش تاکسی. آرمان به زبان آلمانی، سلیس و روان گفت: اشتباه سوار شدی. ایست...
بروزرسانی در : ۶۲۰ روز پیش
-
رمان مذهب عشق - پارت 26
گوشی تلفن را برداشت و سفارش کیک و قهوه داد. داریوش با دیدن قیافۀ ماتمزدهاش گفت: این چند روز خیلی نگرانت بودیم. اونقدر گوشیت خاموش بود که ترسیدیم بلایی سر خودت آورده باشی. _ ترسیدین؟ _ آره. هم من هم نیلوفر و لادن. آرمان مکدر و عاصی پنجه به موهایش برد: لادن و نگرانی؟! اون جز خودش به کسی هم اه...
بروزرسانی در : ۶۱۷ روز پیش
-
رمان مذهب عشق - پارت 27
پس از ساعتها بیداری و چشمانتظاری، روی صندلی کنار پنجرۀ کوچکِ هواپیما که چیزی، به جز شب سیاه را نشان نمیداد، جا خوش کرد. دلش در سینه همچون هاون میکوبید. حس هیجان و اضطراب درونش را قلقلک میداد. لبخند به لب و اشک در چشم داشت. رسماً دیوانه شده بود. هواپیمای لعنتی نیز قصد پریدن نداشت. انگار تمام ...
بروزرسانی در : ۶۱۷ روز پیش
-
رمان مذهب عشق - پارت 28
دست به پیراهنِ سفیدِ خوش دوخت و دنبالهدارش کشید. از کودکی عاشق پیراهن دنبالهدار بود. پیراهن را مقابلش گرفت و رو به آینه ایستاد. سنگدوزیهایش زیر نور لامپ میدرخشیدند. حس پرنسس بودن به او دست داد. از همانهایی که دست در دست شاهزادهها در جشنهای باشکوه، دایرهوار در ازدحام مهمانان میچرخیدند. ...
بروزرسانی در : ۶۱۵ روز پیش
-
رمان مذهب عشق - پارت 29
کاوه کتش را نامنظم روی تخت انداخت. اتاق نوعروسش ترکیبی از رنگهای صورتی و قرمز و سفید بود. پردۀ سفید با پروانههای صورتی، روتختی سفید با قلبهای ریز و درشت قرمز و صورتی. حتی جلد برخی از کتابهایش نیز به همین رنگ بود. شکی نیست که فقط یک دختر میتواند به تن دنیایش رنگ صورتی بپوشاند. شاید اگر خدا رنگ...
بروزرسانی در : ۶۱۳ روز پیش
-
رمان مذهب عشق - پارت 30
پیشخدمت با لباس مخصوص رستوران، در به روی آن دو گشود. نوازندهای جوان روی سکوی وسط رستوران پشت پیانو جا خوش کرده بود و به زیبایی آهنگ مینواخت. به طرف میزهای دونفره راهنمایی شدند. کاوه صندلی برای مهرتا عقب کشید. او تشکرکنان نشست. یکی از دو منوی کنار گلدان پر از نرگس وسط میز را برداشت و به دستش سپر...
بروزرسانی در : ۶۱۱ روز پیش
-
رمان مذهب عشق - پارت 31
تکه چوبها در آتش پیت روغن، ترق و تروقکنان میسوختند و سعی در بیحاصل ساختن سرمای اطراف داشتند. امواج دریا پرجنبوجوش بر شانۀ هم سوار میشدند و همراه خود کفهای سفید به تن خیس ساحل میپوشاندند. باد از سمت شمال میوزید و شعلههای رقصان آتش به عقب کشیده میشد. مهرتا پتوی نازک مسافرتی را دور خود کیپ...
بروزرسانی در : ۶۱۰ روز پیش
-
رمان مذهب عشق - پارت 32
مهرتا کیکهای برشخورده را همراه چند شکلات تلخ در ظرف درپوشدار چید. عاطفه برگههای امتحان دانشآموزانش را زیر و رو کرد که یک بشقاب کیک، پیش استکان چایَش نشست. سر بالا گرفت پرسید: «خودت نمیخوری؟» مهرتا ظرف درون دستش را نشان داد: «تکخوری نمیچسبه.» _ یه ساعت پیش میگفتی درس داری؟! _ اون مال ی...
بروزرسانی در : ۶۰۸ روز پیش
-
رمان مذهب عشق - پارت 33
مهرتا با چتر و کیف از عرض خیابان گذشت. کلاه بالارفتهاش را پایین کشید. چند تار مو کنار گوشش با نم باران به صورتش چسبیده بودند. قبل از آن که در ورودی را به داخل هول دهد، در باز شد و آرمان سینه به سینهاش ایستاد. شوکه از ظهور یکبارۀ او هعی گفت. با گامی به عقب، سکندری خورد. قبل از افتادن، انگشتان دس...
بروزرسانی در : ۶۰۶ روز پیش
-
رمان مذهب عشق - پارت 34
مهرتا بند کوله را به شانه گرفت. با اندام ریزنقشش در تیپ دانشگاه به دختران دبیرستانی بیشتر شباهت داشت تا دانشجو. غیاب حاصل از بیماری سحر، از لذت خریدش کم کرده بود. با فراغ خیال یک به یک ویترینها را از نظر گذراند. پشت ویترین لوازم آرایش به تماشای لاکهای رنگارنگ و جلوهگر ایستاد. خرید چند لاک جدید...
بروزرسانی در : ۶۰۳ روز پیش
-
رمان مذهب عشق - پارت 35
شور و ذوق مهرتا با دیدن درختان پیر و سرمازده و باغچۀ پر از علفهای هرز کور شد. بلندی قد علفهای هرز به زانویش میرسید. در عوض روبهرویش خانهای با نمای سنگ سفید زیبایی قرار داشت. در هر قدم برگهای خشک درختان زیر پاهایش جان دادند و او موشکاف حیاط را وارسی کرد: «با وضعی که حیاط و باغچه داره، حتماً ...
بروزرسانی در : ۶۰۱ روز پیش
-
رمان مذهب عشق - پارت 36
خدا نکند زنی نیت انجام کاری را داشته باشد، دیگر هیچ نیرویی قدرت منعش را ندارد. سوسن از همین دسته زنان بود. به بهانۀ بازگشت دوبارۀ خانواده اصلانی، آنها را به صرف شام دعوت کرد. قصد داشت به هر نحوی شده، پسرش را سامان دهد. کوروش آراسته و معطر روبهروی راستین که با فراغخیال فوتبال تیم محبوبش را می...
بروزرسانی در : ۵۹۹ روز پیش
-
رمان مذهب عشق - پارت 37
سوران و آرمان در حیاط روی پلههای سرد نشسته بودند. چند ماه از بازگشتش میگذشت و این اولین مهمانی بود که در آن حضور داشت. هوا فوقالعاده سرد بود ولی آن دو در هوای آزاد وقت میگذراندند و از هر دری صحبت میکردند. _ کار و بار باشگاه پرورش اندامت گرفته؟ یا نه، مثل سابق پشه توش پر نمیزنه؟ _ فکر کن ن...
بروزرسانی در : ۵۹۶ روز پیش
-
رمان مذهب عشق - پارت 38
مهرتا دور خود در خانه میچرخید و با وسواس دستور جایگیری وسایل در مکانهای مدنظرش را میداد. مهسا و سحر در آشپزخانه سرگرم پر کردن کابینتها بودند. چینش اتاقها به اتمام رسیده بود. تنها وسایل سامان نیافتۀ آشپزخانه در هر گوشه به چشم میآمد. مردها با احتیاط پیانوی مشکی را در کنج هال جای دادند. علی...
بروزرسانی در : ۵۹۲ روز پیش
-
رمان مذهب عشق - پارت 39
انگشت شَست آرمان به نرمی روی دو قلب کوچک چوبی چسبیده به کارت لغزید. با صدای مادرش که به اتاقش نزدیک میشد، کارت را زیر روتختی مخفی کرد. _ تو که هنوز حاضر نشدی! دیر میشه! آرمان عذر آورد: «من نمیام. راستش یکی از دوستای قدیمم رو دیدم. اونم واسه امشب دعوتم کرده.» _ بهش میگفتی امشب نمیتونی بیای! م...
بروزرسانی در : ۵۸۸ روز پیش
-
رمان مذهب عشق - پارت 40
ماشینها بوقزنان همراهیشان میکردند. پدرام پیشاپیش حرکت میکرد و راه به آنها نمیداد. فیلمبردار تا کمر از پنجره بیرون آمده و دوربینش روی آن دو زوم بود. مهرتا گفت: «اگه بتونی این فیلمبردار هالیوودی رو بپیچونی، لطف بزرگی در حقم کردی.» کاوه بلند خندید: «بسپرش به من. غمت نباشه.» _ خیلی غر میزنه. ...
بروزرسانی در : ۵۸۵ روز پیش
