مذهب عشق به قلم رویا ملکی نسب
پارت یازده :
آرمان تکان خفیفی خورد. حلقۀ دست لادن به دور کمرش را آرام گشود و لحاف را روی شانههایش کشید. به صورت غرق خوابش نگاه کرد که بهسان کودکی معصوم بود. موهای ابریشمی و لایتَش روی بالشت پخش بودند. مژههای بلند و حالتدار، بینی قلمی، لبهای صورتی و برجسته، پوست برفی و مهمتر از همۀ این زیباییها، قدبلند و خوشاندام بود. واضح بود خدا زیادی برایش دست و دلبازی کرده.
آرمان پاهایش را از تخت آ
مطالعهی این پارت حدودا ۱۱ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۵۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
دقیقا
۱ سال پیشمریم
1یکی بیاد به آرمان بفهمونه الان لادن ناموسشه. از فکر مهرتا بکشه بیرون.
۲ سال پیشنسیم
3تو که مهرتا رو ول کردی، دیگه خاطره بازیت چیه دیوانه
۲ سال پیشلیلی
0فارغ از خودخواهی و حماقتشون، جفتشون لایق دلسوزی هستن. حماقت که شاخ و دم نداره
۲ سال پیشاسرا
0ادمهاهمیشه یادگذشته میفتن چه بدچه خوب حالایادمهرتاافتادن چیزی نیست😠🙏
۲ سال پیش
رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
❤🌱
۲ سال پیشزینب
4عشق هیچ وقت از یاد نمیره حتی اگه تظاهر کنی که فراموش کردی و به زندگی عادی برگشتی.بعدباکوچک ترین چیز حتی یه آهنگ دوباره همه خاطرات تو ذهن میاد و حالت خراب میشه
۲ سال پیش
رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
دقیقا
۲ سال پیشدنیز
0ای کاش آرمان برگرده پیش مهرتا. لادن دوست دارم بکشم. خیلی رو مخه.😬
۲ سال پیش
رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
دیگه پلی نمونده
۲ سال پیشآمنه
2ممنون عالیه دوست دارم اتفاق خوب بیفته گرچه میدونم حتی اگه اتفاق خوبی هست الان نمیفته تنها چیزی که خوشحالم میکنه پی بردن به کارهای لادن هست دوست دارم جزای اون چی میشه وزمان فهمیدن حال آرمان چطوره
۲ سال پیش
رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
❤🌸
۲ سال پیشلیلا
0عالیه
۲ سال پیش
رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
❤❤
۲ سال پیشاکرم بانو
0👏👏👏
۲ سال پیش
رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
🌸🌱
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

ام البنین
0خود کرده رو تدبیر نیست