پارت ششم :

سحر دست بر بازوهای سردش به بالا و پایین لغزاند و از سرما لرزید. به قدم هایش شتاب داد و آرمان را کنار باغچه پرگل با قیافۀ درهم دید. نگاه طلبکارش زبان تند و تیز سحر را به کنایه جنباند: اخمای درهَمت مناسب امشب نیست پسردایی. یکی ندونه خیال میکنه پشیمونی ...

در حال بارگذاری ادامه‌ی پارت هستیم. مشاهده ادامه‌ی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.

لطفا کمی صبر کنید ...

با تشکر از صبر و شکیبایی شما

کپی شد!