مذهب عشق به قلم رویا ملکی نسب
پارت هفده :
سحر معتقد بود مدتهاست نگاه کاوه تغییر رنگ داده و او احمقانه نادیدهاش میگیرد. نمیخواست ببیند. نمیخواست بفهمد. هراس داشت از درک دوباره یک نگاه شیدا و پراحساس؛ از سرآغاز جدید. مارگزیده بود.
_ خب اینم از این. ببین چی ازت ساختم. اگه پسر بودم خودم می گرفتمت.
مهرتا در آینه، اجمالی و کوتاه صورت طراحی شده اش را نگریست. زیرلب تشکر گفت. بعد از خداحافظی با عاطفه، کمربند را بست و خبیثانه
مطالعهی این پارت حدودا ۱۲ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۴۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
بله😑
۷ ماه پیشوکیلی
0نگاه تحسین برانگیزکاوه به مهرتا
۱۱ ماه پیش
رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
مرسی که نظر میذارید. امیدوارم داستان رو دوست داشته باشید.
۱۱ ماه پیشاکرم بانو
13واقعابایداز مارهای خوش خطو خال اطرافمون ترسید
۲ سال پیش
رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
واقعا
۲ سال پیشAa
1عالی وزیبا👏🪻🌹
۲ سال پیش
رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
ممنونم🌸
۲ سال پیشالهه
0عاشق رومانت شدم عزیزم خیییلی خوبه
۲ سال پیش
رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
مرسی عزیزم❤
۲ سال پیشآمنه
0ممنون عالیه دوستدارم زندگی رو که با اعتماد بنا بشه وباعشق همراه بشه وبا صداقت گسترش پیدا کنه دلم از شکستی خنک میشه که باعث آن گوش دادن به حرف دیگران هست امیدوارم روزهای خوبی برای مهرتا رخ بدن
۲ سال پیش
رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
مرسی عزیزم❤
۲ سال پیش
رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
مرسی عزیزم❤
۲ سال پیشاسرا
0واقعامهرتاازکجابه کجارسیدعشقتون😔🙏
۲ سال پیش
رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
🌱❤
۲ سال پیشنسترن
3همیشه این خاطرات هستن که آدمو آزار میدن
۲ سال پیش
رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
دقیقا
۲ سال پیشپریا
3نمیدونم چرا احساس میکنم 🫠آرمان از کارای لادن به زودی باخبر میشه و ولش میکنه تا به مهرتا برسه ولی مهرتا ردش میکنه خدا کنه همین بشه یه خورده دلم خنک بشه از دست این آرمان بیشعور شکاک 🤬
۲ سال پیش
رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
امیدوارم صحنه های بعدی قصه باب میلتون باشه
۲ سال پیشمهسا
6کاش مهرتا دل از آدم بی لیاقتی مثل آرمان بکنه
۲ سال پیش
رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
یکی باید بیاد تا زهر اونو از جونش بیرون بکشه
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

هدی
1چه زبون چرب و نرمی هم داشته آرمان خان😑