پارت هفده :

سحر معتقد بود مدت‌هاست نگاه کاوه تغییر رنگ داده و او احمقانه نادیده‌اش می‌گیرد. نمی‌خواست ببیند. نمی‌خواست بفهمد. هراس داشت از درک دوباره یک نگاه شیدا و پراحساس؛ از سرآغاز جدید. مارگزیده بود.
_ خب اینم از این. ببین چی ازت ساختم. اگه پسر بودم خودم می گرفتمت.
مهرتا در آینه، اجمالی و کوتاه صورت طراحی شده اش را نگریست. زیرلب تشکر گفت. بعد از خداحافظی با عاطفه، کمربند را بست و خبیثانه

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۳۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • هدی

    1

    چه زبون چرب و نرمی هم داشته آرمان خان😑

    ۱۰ ماه پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    بله😑

    ۹ ماه پیش
  • وکیلی

    0

    نگاه تحسین برانگیزکاوه به مهرتا

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    مرسی که نظر می‌ذارید. امیدوارم داستان رو دوست داشته باشید.

    ۱ سال پیش
  • اکرم بانو

    13

    واقعابایداز مارهای خوش خطو خال اطرافمون ترسید

    ۲ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    واقعا

    ۲ سال پیش
  • Aa

    1

    عالی وزیبا👏🪻🌹

    ۲ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    ممنونم🌸

    ۲ سال پیش
  • الهه

    0

    عاشق رومانت شدم عزیزم خیییلی خوبه

    ۲ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    مرسی عزیزم❤

    ۲ سال پیش
  • آمنه

    0

    ممنون عالیه دوستدارم زندگی رو که با اعتماد بنا بشه وباعشق همراه بشه وبا صداقت گسترش پیدا کنه دلم از شکستی خنک میشه که باعث آن گوش دادن به حرف دیگران هست امیدوارم روزهای خوبی برای مهرتا رخ بدن

    ۲ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    مرسی عزیزم❤

    ۲ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    مرسی عزیزم❤

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    0

    واقعامهرتاازکجابه کجارسیدعشقتون😔🙏

    ۲ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    🌱❤

    ۲ سال پیش
  • نسترن

    3

    همیشه این خاطرات هستن که آدمو آزار میدن

    ۲ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    دقیقا

    ۲ سال پیش
  • پریا

    3

    نمیدونم چرا احساس میکنم 🫠آرمان از کارای لادن به زودی باخبر میشه و ولش میکنه تا به مهرتا برسه ولی مهرتا ردش میکنه خدا کنه همین بشه یه خورده دلم خنک بشه از دست این آرمان بیشعور شکاک 🤬

    ۲ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    امیدوارم صحنه های بعدی قصه باب میلتون باشه

    ۲ سال پیش
  • مهسا

    6

    کاش مهرتا دل از آدم بی لیاقتی مثل آرمان بکنه

    ۲ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    یکی باید بیاد تا زهر اونو از جونش بیرون بکشه

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️