مذهب عشق به قلم رویا ملکی نسب
پارت سوم :
موج گرما با تلفیقی از بوی عطر و ادکلن های مختلف به صورت و مشامش تاخت. دست لرزان از هیجان و اضطرابش را به دهان گرفت و نامحسوس عق زد؛ خشک و خالی.
سالن به میز و صندلی های شیک و کاورشده مزین بود. گل های رنگارنگ و معطر در گلدان های بلند به فواصل منظم، چشم نوازی می کردند.
به فاصله ی چند میز دورتر چشمان وق زده ی سحر را به خود دید. باطمأنینه قدم برداشت و صندلی مخمل سرمه ای کنارش را به انحصار خود درآورد. کلافه از سکوت ناتمام سحر و نگاه کالبدشکافانه اش زمزمه کرد: چته؟ آدم ندیدی میخ شدی رو من؟
_ آدم دیدم، احمق ندیدم که به لطف تو دارم می بینم!
بی حرف پشت چشم نازک کرد. سحر باشماتت به حرص خوردن ادامه داد: قیافه نگیر برام. با خودت چه خیالی کردی؟ هِلک و هِلک اومدی که چی؟!
_ به قدر کافی از مهسا شنیدم. حوصله ندارم. تو دیگه بس کن.
سحر سرانگشت به گیج گاه خود زد: مشکل از بالاخونه ست. عقل توی سر بی صاحب شده ت نیست!
خسته از تندی و ملامت سحر، باد به لپ هایش انداخت: آره نیست. اگه باشه هم بی فایده ست. چون همیشه قلبمه که بهم حکومت می کنه.
کف دو دست سحر به معنای تأسف رو به او بود: خاک تو سر قلبت کنن که به قلب آدمیزاد نرفته!
_ چه جالب! نمی دونستم قلب، سر داره!
_ مسخره نکن. دارم جدی حرف می زنم!
_ منم جدیم. حوصله ی کَلکَل با تو یکی رو هم ندارم. لطفاً دست بردار.
و سیب سرخ بزرگی در بشقاب پیش روی سحر گذاشت: عوض حرص، میوه بخور. واسه پوست و سلامتی مفیده.
سحر با نگرانی توأم با خشم گفت: هنوز دیر نشده. پا شو برو تا نیومدن.
در همان حین، دخترکی خردسال در پیراهن پفی صورتی، پرذوق به لباس مادرش چنگ انداخت و بالا و پایین پرید و صدا سر داد: عروس و داماد اومدن. عروس و داماد اومدن!
قلب مهرتا در سینه فرو ریخت. دست و پایش سست شد و با مشقت نفس گرفت: دیگه دیره.
بی جان به صندلی تکیه داد و آهنگ ویژه ی عروس و داماد جایگزین موسیقی شاد قبل شد. نگاهش دودوزنان از فراز شانه های مهمانان، آرمان را جست و جو کرد. کت و شلوار سرمه ای سیر به تن داشت. صورت عاری از لبخندش جدی و خشک به نظر می رسید. نگاهش به لبخند عریض لادن جلب و دلش میان پنجه ی غم فشرده شد. موهای لایتَش مزین به تاج پرنگین زیبایی بود و در لباس سفیدِ دنباله دارش به سان ستاره های هالیوودی، دست در دست آرمان پرغرور گام بر می داشت. باران نقل و اسکناس، تاب خوران بر سر و شانه هایشان می بارید و برق چشمان لادن درخشان تر از ستاره ها سوسو می زد. تمام آرزویش پیش نگاه حزینش دست در دست نارفیقش، خوشامدگویان در جایگاه نشست. آرمان سر راست کرد و نگاهشان درهم گره خورد.
غم و حسرتی که در نگاه ناباور آرمان موج می زد، سبب تعجب مهرتا شد. دلیل غمش را نمی فهمید. مگر
او نبود که بی رحمانه طردش کرد؟ دیگر غم و حسرتش از چه بابت بود؟
صدای آیلین رشته ی نگاهشان را برید: پاشین یه تکونی به خودتون بدین تنبلا. دست تنها نمی تونم مجلس گرم کنم.
مهسا بی حوصله دست در هوا تکاند: منو بی خیال شو. برو سراغ یه همپای دیگه.
آیلین چپ چپ نگاهش کرد: همیشه ی خدا بی حالی و صدالبته ضدحال.
مهسا دلجویانه گفت: به جون تو رقصم نمیاد.
آیلین تشر زد: از جون خودت مایه بذار بچه پررو. انگاری جونم کشک بادمجونه!
با اخم دلبرانه رو به سحر گفت: تو نمی خوای پاشی؟ ناسلامتی یه دونه دخترعمه ای. خوب نیست عین غریبه ها یه جا بشینی.
سحر آرام چاقو بر سیب فشرد و بی اهمیت به انتظار آیلین، تکه تکه اش کرد. بعد نگاه در جمعشان چرخاند و خونسرد گفت: باید دوپینگ کنم تا انرژی داشته باشم خب. فعلاً تنها مجلس رو به دست بگیر اجاق خوراک پزی تک شعله.
آیلین باحرارت جیغ جیغ کرد: شما دو تا با این حجم بی حالی، فقط کمر درد و پا درد کم دارین. عین پیرزنای مریض می مونین!
مهسا و سحر به جیغ و خشمش خندیدند. آیلین توپید: کوفت! رو آب بخندین. اصلاً منو بگو. چرا به شما دوتا شلغم پیشنهاد می دم!
در همان حال چرخید. دست پشت کمر خمیده اش قرار داد و دست دیگرش را سوی مهرتا دراز کرد. با تُن صدای بم و مردانه گفت: لیدی زیبا افتخار همراهی می دن؟
مهرتا لبخند زد: شبیه لردهای منقرض شده ی انگلیسی شدی.
_ افتخار می دی یا به جرگه ی پیرزنان جوون نما می پیوندی؟
_ به جرگه می پیوندم.
آیلین رو ترش کرد و مهسا گفت:این روزا یه خرده حال نداره. گمونم حالا سرش درد می کنه.
_ آره؟ سردرد داری؟
_ سر نه ولی دلم خیلی درد می کنه.
آیلین دلسوز و ساده لوحانه گفت: آخی عزیزم. یه عرق نعنایی، چیزی می خوردی. این جوری کل شب درد می کشی و جشن برات زهر می شه.
دست سحر به تسلی روی دستش نشست و مهرتا پردرد گفت: یواش یواش دارم به همیشگی بودنش عادت می کنم.
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۹۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
😢😢😢
۱ سال پیشنیلما
0بیچاره مهرتا. دلم براش سوخت
۱ سال پیش
رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
😢😢
۱ سال پیشهیوایم
1قشنگه تا اینجا وگریه داره
۱ سال پیش
رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
❤❤❤
۱ سال پیشمحی
0همینطوری ادامه بده
۱ سال پیشخخ
0زیادی کتابی نوشتی
۱ سال پیش
رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
بهش میگن قلم قوی نه کتابی
۱ سال پیشسیما
0عالیه🫴
۲ سال پیشهستی
0ممنون ازنویسنده خوشم اومد بنظرم رومان جالبیه
۲ سال پیش
رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
مرسی🌸
۲ سال پیشصدف
0من لذت بردم
۲ سال پیش
رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
❤🌸
۲ سال پیشهانیه
0چه فضاسازی قشنگی. سحر چه دوست خوبیه.
۲ سال پیش
رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
ممنونم🌸
۲ سال پیشماربا
0چقدر آیلین ساده هست
۲ سال پیش
رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
😊
۲ سال پیشو
0ح
۲ سال پیشرمان خوبیی
0عالیی ولی من فعلا چند تا پارتاش خوندم
۲ سال پیش
رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
🌱❤
۲ سال پیشنسیم
0حوب
۲ سال پیشعالیه
0عالیه
۲ سال پیشمایا
0❤️❤️
۲ سال پیش
رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
❤🌱
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

خانم میم
0چقدر غم انگیز😢😢😢