مذهب عشق به قلم رویا ملکی نسب
پارت دوم :
_ اگه من عروسش می شدم...
گردنبند را بی قید گوشه ی میز انداخت. مشغول چیدن غنچه های نوشکفته ی یاس شد و نفس را در سینه به بند کشید. دست مهسا مانع پیشرَوی انگشتانش از چیدن ظالمانه ی غنچه ها شد: لج نکن!
سرانگشتانش را بویید؛ بلکه عطر یاس کمی آرامش به رگ هایش تزریق کند: بیخود اصرار نکن. آب از سرم گذشته.
مهسا با محبت آمیخته به غم خواهرکش را در آغوش گرفت و نوازشش کرد. مهرتا به سختی نفس حبس و بغضش را مهار کرد. مبادا سر باز کند؛ اگر قطره ای می چکید، بند آمدنش با خدا بود. دریا می شد و غرقش می کرد.
بالاخره به خود مسلط شد. تنش را عقب کشید و شالی را روی موهای بازش نشاند: بریم تا صدای بابا درنیومده.
_ کاش واسه یه بار دست از کله شقی برمی داشتی!
_ قول می دم بعد از امشب دختر حرف شنویی بشم. یه امشب لطفاً منو به حال خودم بذار.
سپس کیف دستی اش را برداشت و جلوتر از خواهرش از اتاق بیرون زد. مهسا لحظه ی آخر متوجه ی گردنبند شد. باغم و افسوس آه کشید. دست دراز کرد و آن را در کیفش نهاد.
عاطفه خوشحال بود. بعد از مدت ها دخترش را اندکی شاداب می دید: ماشالله. چه لعبتی شدی مادر! ایشالله توی لباس سفید عروس ببینمت.
مهرتا لبخند زد؛ حزین و پردرد. اهمیتی به نگاه شیطنت بار پدرام نداد. بی حرف عقب ماشین جای گرفت و با پایین کشیدن شیشه، سوز اسفند را به جان خرید. تنش از سرما لرزید و التهاب تنش خاموش شد. حیف که هیچ سوز و سرمایی توان خاموشی آتش دلش را نداشت. این شب می بایست متعلق به او می بود. لباس سپید می پوشید و به دنیا و زیبایی هایش می خندید. حیف که نشد.
صدای مهدی توجه اش را جلب کرد: شیشه رو بالا بده باباجون. خدایی نکرده سرما می خوری.
دستور پدر را اطاعت کرد. پلک خواباند و لحظات پیشِ رو را تصور کرد. باز همان بغض لعنتی و سمج به گلویش پنجه افکند. پی در پی بزاق بلعید شاید از جا کَنده شود. بغض سرسخت و دردناک پابرجا بود.
کمی بعد صدای مادرش را شنید: خوابیدی؟
با لحن ملایم مادرش پلک گشود و نگاه عمیقش را به خود دید: نه بیدارم. اصلاً متوجه نشدم رسیدیم!
_ مهسا گفت حالت خوش نیست.
پیاده شد و لباسش را مرتب کرد. ای وای از دروغ های آبکی خواهرش.
_ چیزی نیست مامان جون. به قول پدرام بادمجون بم آفت نداره.
_ این حرفا چیه ورد زبونت شده؟!
مهرتا با سرخوشیِ ظاهری به گله ی مادر خندید: بی خیال مامی. امشب رو دریاب.
دست پشت کمر عاطفه گذاشت و هم قدمش شد. طنین پاشنه های بلند کفش هایش بر سنگفرش حیاط تالار پتک وار بر سرش می کوبید. چراغ های نئونی رنگارنگ مابین گلهای زینتی، به مسیر پیش رویشان رنگ می پاشیدند. رایحه ی تن مهمانان به حس تهوعش دامن زد. هرگاه اعصابش بی حد ضعیف می شد، تهوع های خشک و خالی به معده اش پنجه می افکندند.
آیلین در پیراهن نباتی با آرایش ملیح و دخترانه و موهای شنیون، گشاده رو به استقبال آمد. گرمِ خوش و بش و تبریک شدند که معصومه با چشمانی درخشان از ذوق به آنها ملحق شد. مهرتا درحالی که برای ادای کلمات جان می داد، به آرامی لب زد: مبارکه. خوشبخت بشن.
_ ممنون عزیزم. ایشالله سفیدبختی خودت دخترم.
زیر نگاه سنگین و ملامت گر مهسا، به سختی تشکر کرد. آیلین پچ پچ وار زیر گوشش شیطنت کرد: آی ورپریده؟ قصد جون کیو کردی این جور به خودت رسیدی؟
نگاه به چشمان سبز تیره ی آیلین داد. چشمانش شباهت زیادی به یار بی منطق و بی وفایش داشت. انگار او بود که نگاهش می کرد نه آیلین.
_ حتی عروسی مهسا به خوشگلی امشب نشدی. این رنگ خیلی بهت میاد.
نجوای عاشقانه ای در گوشش زنگ زد: «امشب مثل ستاره ها شدی. از همیشه زیباتر و دوست داشتنی تر.
برق تحسین نگاهش را خوب به یاد داشت. همان نگاهی که دل ستاند و به تن دنیای صورتی دخترانه اش جامه ای به رنگ سبز عشق پوشاند.
_ کجایی دختر؟ تموم شدم! چته بر و بر بهم زل زدی؟!
مهرتا صادقانه جواب داد: خوشگل شدی.
آیلین باد به غبغب انداخت: بودم. چشم بصیرت می خواست ببینی.
پوزخند کمرنگی سوک لبش نقش شد: کشته ی اعتماد به نفسِتم.
_ فعلاً اونی که کشته داده تویی.
سپس انگشتانش جلوی دهان به شکل بوسه باز و بسته شد و بانمک و مردوار گفت: عینهو هلو، بپر تو گلو.
مهرتا کوتاه و بی رمق خندید: امان از دست تو! هیچ وقت عوض نمی شی. ادای مردا رو درنیار؛ زشته!
_ زشت واسه غریبه هاست نه خودی.
_ هرچی باشه دیگه خواهرشوهر شدی. سنگین و پسندیده رفتار کن.
آیلین در جواب طعنه اش، شوخ گفت: اون که صدالبته. باید جلو عروس حفظ ظاهر کرد. نیستی ببینی چه خواهرشوهریَم. بدجنس؛ در حد ناخواهری های سیندرلا.
به اغراق حاصل از شوخ طبعی آیلین واقف بود. در سالن را سمت خود کشید و صدایش در موسیقی کرکننده گم شد: می خوام صدسال نبینم.
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۷۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
مرسی عزیزم❤
۳ ماه پیشرنا
0خوب وزیبا ست
۱۲ ماه پیش
رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
متشکرم عزیزم💖
۱۲ ماه پیشدددد
0مخاطب هر سه رمان نویسنده هستم. یکی از یکی قشنگ تر
۱ سال پیش
رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
لطف داری عزیزم
۱ سال پیشمحی
0خوشم اومد❤️
۱ سال پیش
رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
❤❤❤
۱ سال پیشسارا
0رمان خوب و عالی هی هستش
۱ سال پیش
رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
متشکرم❤
۱ سال پیشA
0عالی عزیزم همینجوری ادامه بده خیلی خوبی🩷
۱ سال پیش
رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
🥰😘🤗
۱ سال پیشمریم
0عاااالی بود
۱ سال پیش
رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
ممنونم❤
۱ سال پیش
رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
ممنونم❤
۱ سال پیشسمیه
0خوب ❤️
۱ سال پیش
رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
🌱🌸
۱ سال پیشصدف
0ممنون عالی
۲ سال پیش
رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
😘❤
۲ سال پیشصدف
0ممنون عالی
۲ سال پیش
رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
مرسی💝
۲ سال پیشلیلی
0کاش زودتر شروعش می کردم. مثل اون یکی داستان نویسنده خیلی قشنگه.
۲ سال پیشمهسا
0عزیزم اسم اون داستانش چیه؟
۲ سال پیشلیلی
0حافظه روشن آب. بخونش . خیلی قشنگه
۲ سال پیش
رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
❤❤
۲ سال پیش
رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
ممنونم
۲ سال پیشهانیه
0عالی
۲ سال پیش
رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
❤🌸
۲ سال پیشماریا
0عاشق مهسا شدم. چه خواهر خوبیه
۲ سال پیش
رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
خیلی
۲ سال پیشنعمتی
0عالی
۲ سال پیش
رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
❤
۲ سال پیشن
0ک
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

هستی
0خیلی عالیه قلمتون قویه👌🤍