دوست داشتی؟
رمان عاشقانه,رمان درام,رمان مذهب عشق,نویسنده رویا ملکی نسب,دنیای رمان

رمان مذهب عشق

  • زبان فارسی
  • 224.8K 👁
  • 1.3K ❤️
  • 3.2K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان درام مذهب عشق

مهرتا معشوق مرد جوانی‌ست به نام آرمان که گاهی با علاقه زیادش به او باعث آزارش می‌شود، اما مهرتا‌ با بی‌تجربگی و خوش‌بینانه، بددلی‌اش را حساسیت عاشقانه می‌پندارد و صبورانه مدارا می‌کند تا اینکه با ورود آدم‌های جدید به زندگی‌شان، عشقشان دستخوش تغییر می‌شود و رنج‌هایی جبران‌نشدنی به بار می‌آورد.

پارت اول

کدام سخت تر است؟ تحمل فراق ابدی یا استیصال دیدن محبوب در وادی عشق دیگری؟
مهرتا جلوی آینه برای بار هزارم این سوال را از خودش پرسید و بغضش را فروخورد. نمی توانست احساسش را تحلیل کند. نوعی حسرت غریب بر قلبش چمبره زده بود، خاطرات شتک می زدند و مثل تصویر در روشنای ذهنش جان می گرفتند. امشب به عروسی مردی می رفت که عشق را درونش تداعی کرده بود. تجسم دیدن او در لباس دامادی برایش مصداق آزار بود. به خودش در آینه نگاه کرد و لباس سفیدی را تجسم کرد که نصیب زن دیگری شده بود. آه کشید و سر به زیر برد. می خواست روی پایش بایستد و او را کنار زنی دیگر ببیند تا شاید قلبش آرام بگیرد. این عذاب را به امید التیام به جان می کشید.
ضربه ای آرام به در خورد. خواهرش مهسا آراسته و شیک ظاهر شد و زبانش با دیدن او در آن لباس زیبا و آرایش زیبنده به کام چسبید.
پیراهن سرخ و بلند به تن مهرتا خوش نشسته بود. چشمان عسلی روشنش در پس مژه های حجیم و فردارش درشت تر از همیشه می نمود اما نشاط همیشگی را نداشت. یک جور غم در اعماق مردمک ها نی‌نی‌ می زد. دست به دامن پیراهن کشید و پرسید: چه طورم؟
ابروهای مهسا به گرۀ کور پیوند خورد: نگو که میای؟!
_ چرا نیام؟ منم مثل همه ی شما به جشن عروسیش دعوتم.
مهسا در را پشت سرش بست و به سویش قدم برداشت. با صدایی خفه گفت: من به مامان گفتم حالت خوش نیست!
مهرتا کلافه دست زیر موهای صافش برد و مجدد روی شانه هایش ریخت: اشتباه کردی. نباید دروغ می گفتی.
مهسا نگران حال خواهرش بود. روح رنجور او تاب جشن و سروری چنین تلخ را نداشت. عاجزانه گفت: خواهش می کنم نیا. اومدنت جز اذیت شدن ثمری نداره.
مهرتا روی صندلی جلوی میز آرایش نشست و از میان لاک ها‌ی کنار هم چیده شده یکی را برداشت. سرخ ترین لاکی که داشت را به ناخن هایش کشید و دقت کرد لرزش خفیف دست هایش در هنگام لاک زدن دردسر درست نکند. عاشق بوی لاک بود ولی نه در این شب تلخ. سعی در حفظ آرامشش داشت؛ تلاشش به چشم مهسا تحسین برانگیز بود: قرار بود توی همچین شبی کنار هم باشیم. می خوام بیام و ببینم چه طور می تونه بی من خوشحال باشه. اصلا می خوام بدونم دردی که من می کشم تو سینه ی اونم هست؟ بیام و ببینم و از بیخ و بُن بِبُرم ریشه ی این علاقه ی شوم رو.»
مهسا در یک قدمی گریه بود، باعطوفت گفت: نیا عزیزم. بیشتر از این صدمه می بینی.
مهرتا به طرز اعجاب آوری مسخ بود، دست برد و سرخ ترین رژش را برداشت، پوزخند تلخ روی لب هایش غیرارادی بود. باز هم سرخ! رنگ گرم رژ لب های خوش فرم و بی رنگش را جلوه بخشید. به خودش که در آینه نگاه کرد، از زیبایی چهره اش حسرت خورد، چه فایده که این زیبایی نتوانسته بود از جهنم نرسیدن نجاتش دهد. زیرلب نالید : خیلی وقته ویرونم.
_ من صلاحت رو می خوام!
مهرتا با اتمام کار و نفسی سنگین و عمیق، عطر تسکین بخش یاس سفید روی میز، ته شش هایش رسوب کرد. ظاهرش به زیبایی شاخه گلی سرخ بود اما دلش مثل شقایق خون. نفرت در وجودش سر به طغیان نهاده بود: خودم صلاحم رو بهتر می دونم.
مُصّر پای تصمیمش ماند. باز خوی لجبازش قد عَلَم کرده بود و مهسا در برابر خصلت ناپسندش حریف قَدَری نبود. عطوفت لحنش جای خودش را به ملامت داد: پافشاری بی جا می کنی. با اومدنت می خوای چی رو ثابت کنی؟ ها؟
_ می خوام ثابت کنم بدون اونم می تونم، می تونم...
صدایش لرزید و بغض شبیه لقمه ی نجویده بیخ گلویش چسبید. لب گزید و آه را کشت.
_ دیوونگی نکن عزیزم! از بی لیاقتیشه که امشب رو با تو سهیم نیست. اون ارزش اشک و بغض و غصه هات رو نداره.
صدای مهرتا محزون و خفه بود: دیوونه م کردن. دیگه به جنون رسیدم. حتی تموم دنیا هم از نالایق بودنش بگن، باور راحت کنار گذاشتنم سخته!
مهسا متأسف سر به چپ و راست حرکت داد: وقتی تصورش عذابت می ده، چه طور می خوای کل شب رو طاقت بیاری؟
برق گردنبند ظریف دور گردنش، داغ عشق نافرجام را چون روزهای سابق تازه کرد. به گردنبند چنگ زد و محکم کشید. ثانیه ای به تاب خوردن زنجیر نازک لای انگشتان لرزانش خیره شد. وقتی او در کنارش نبود، یادگاری عایدی جز درد نداشت. بزاقش را سخت و محکم بلعید. شاید بغضش ریشه کن شد: تمام شب رو نمی مونم. همه ش قد یه ساعت و بس.
مهسا ریزبین براندازش کرد: چی توی سرته؟

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

نظرات رمان مذهب عشق
  • هانا

    0

    خیلی عالی بود😍 حتما بخونیدش ممنون از نویسنده 🌹

    ۲ روز پیش
  • S.raeisi

    در پارت 670

    یکی از بهترین رمان هایی بود که خوندم خیلی قشنگه در عرض یه روز خوندمش امیدوارم همیشه موفق باشید 🌺✨

    ۲ هفته پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    ممنون از توجه و همراهی شما عزیزم❤💋

    ۲ هفته پیش
  • مامان عسل

    در پارت 670

    نویسنده عزیز دست مریزاد به قلم زیبایتان..من رمان و با وجود مشغله درعرض ۳ روز خوندم واقعا لذت بردم بدون حاشیه و کلمات اضافی ..برام مثل یه سریال بود کاش میشد این رمان ها رو در غالب سریال ها به نمایش بزارن ..خسته نباشید عزیزم🙏🌺

    ۲ هفته پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    سلام عزیزم. ممنون از وقتی که گذاشتید و خیلی خوشحال شدم که دوست داشتید❤🌱

    ۲ هفته پیش
  • سونیا

    در پارت 670

    چقدر زیبا و دلنشین بود 😍آرزوی موفقیت های روزافزون برای نویسنده ای توانمند چون شما دارم 🌹

    ۱ ماه پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    ممنون عزیزم. مرسی واسه همراهی‌تون❤

    ۱ ماه پیش
  • المیرا

    در پارت 670

    رمانتون خیلی قشنگ بود به قدری که کتاب های دیگه رو هم با شوق خوندم انگار داشتم یه سریال رو با هیجان نگاه میکردم🤗

    ۲ ماه پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    چقدر خوشحالم که دوست داشتی😍❤

    ۲ ماه پیش
  • زهره

    در پارت 670

    وااااای خیلی باحال و جذاب تموم شد

    ۲ ماه پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    خدا رو شکر دوست داشتین

    ۲ ماه پیش
  • زهره

    در پارت 450

    چه عفریته ای هس این لادن

    ۲ ماه پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    متاسفانه

    ۲ ماه پیش
  • زهره

    در پارت 431

    جیگرم حال آمد از جواب سورن به فریال

    ۲ ماه پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    منمممم

    ۲ ماه پیش
  • زهره

    در پارت 370

    خداانقد قشنگ جواب دل شکسته رو میده

    ۲ ماه پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    دقیقا

    ۲ ماه پیش
  • زهره

    در پارت 360

    کسی رو دوست داری واقعا حتی از رو اسمش رو گوشی یا حتی عکسش حز میکنی

    ۲ ماه پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    💖❤

    ۲ ماه پیش
  • زهره

    در پارت 350

    اینقد این محبتا،این مدل حرف زدنای قشگ وشیک بی نهایت کمه یا اصلا نیس،چه ازطرف زن یا مرد من که ی زنم می.ن فقط تو رمان هس وبس

    ۲ ماه پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    کمیاب شده

    ۲ ماه پیش
  • زهره

    در پارت 290

    ای کاش ای کاش تقاص دادن یا گرفتن به زودی بود

    ۲ ماه پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    کاااش😔

    ۲ ماه پیش
  • رهره

    در پارت 271

    خدایی خیلی باحال قلمت رو کاغذ حرکت مکنه من که تا الانش حز کردم

    ۲ ماه پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    قربون شما💖

    ۲ ماه پیش
  • هستی

    در پارت 520

    لعنت بهت لادن که تر زدی تو زندگی همه بابا بسه دیگه یه آرمان رو خواستی برو بگیر همون بهتر مال خودت باشه کاوه رو چیکار داری که میگی مردایی که یه زمانی مال من بودن الانم باید مال من باشن نباید میمردی باید فلج می شدی و روی ویلچر خوشبختی اطرافیانت رو میدید و زجر میکشیدی

    ۳ ماه پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    🤧🤧

    ۲ ماه پیش
  • هستی

    در پارت 130

    بابا این آرمان چه پخی هر کی از راه رسیده عاشقش شده🤣

    ۳ ماه پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    😂😂

    ۲ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟