پارت چهل :

_ نگفتم پلیسم… گفتم از طرف پلیس اومدم.
مرد قدمی نزدیک‌تر شد و صدای ملتمسش در گوشمان نشست:
_ خب اینم که همون شد… آقا تو رو خدا منو تحویل پلیس نده… من دیگه تو کار پخش هم نیستم… فقط یه چی پیدا میکنم واسه مصرف خودم که از سگ لرزی نمیرم… جون جدت بیخیال من شو!
اهورا چند ثانیه خیره به نگاه ترسانش ماند و جدی گفت:
_ اگه جواب سوالام رو درست بدی، تحویلت نمی‌دم.
مرد تکانی خورد. خواست به

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت غنچه در رمان معشوقه مرداب غنچه
تصویر شخصیت اهورا در رمان معشوقه مرداب اهورا
تصویر شخصیت آرش در رمان معشوقه مرداب آرش
تصویر شخصیت فروغ در رمان معشوقه مرداب فروغ
تصویر شخصیت کامران خان در رمان معشوقه مرداب کامران خان
تصویر شخصیت بهار در رمان معشوقه مرداب بهار
تصویر شخصیت افروز در رمان معشوقه مرداب افروز
تصویر شخصیت مریم در رمان معشوقه مرداب مریم
تصویر شخصیت شیوا در رمان معشوقه مرداب شیوا
تصویر شخصیت پریسا در رمان معشوقه مرداب پریسا
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • Mobina

    0

    یه حس دارم این دستبند حتما به سازمانی مربوطه اما شاید مامانش هم بخاطر همین سازمان نمیگذاشت تا ۱۸ سالگی بیرون بره هرچی هست به خانواده اش مربوطه🤔🧐

    ۱۶ دقیقه پیش
  • م

    1

    بازم برگشتیم سر اون گذشته کوفتی،یکی می خواد اونو بهش یادآوری کنه،یعنی اهورا نشناخت دست بندو 😠

    ۴ هفته پیش
کپی شد!