معشوقه مرداب به قلم سوگند عزیزی
پارت سی و هفتم :
آهی که از عمق وجودم خارج شد، قفل زبانش را شکست:
_ کدوم سمت باید برم؟
لحظهای به او و سپس به خیابان طویل پیش رویم نگاه کردم. لب به هم فشردم و گفتم:
_ چشمی بلدم… فعلا برو… باید از شهر خارج بشیم.
پوزخندی زد و پایش را روی پدال گاز فشرد:
_ پس هنوزم توی آدرس دادن کند ذهنی!
اخم کرده توپیدم:
_ کند ذهن خودتی!
_ ببینم… دیشب اون کاغذی که میخواستی بدی بهم چی بود پس؟ گفتی آدرس کار
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
