معشوقه مرداب به قلم سوگند عزیزی
پارت بیست و ششم :
در راه با پلیس تماس گرفتم و همه چیز را برایشان تعریف کردم. دلم مانند سیر و سرکه میجوشید و جملاتی که بهار با وحشت گفته بود، هر لحظه به یادم میآمد و هراسزدهترم میکرد. اما هیچکدام به اندازه آن جیغ آخرش ته دلم را خالی نمیکرد.
همچنان که پایم روی پدال گاز فشرده میشد، بیمیلیام برای رفتن هم افزایش مییافت. اصلا مشخص نبود چه حالی دارم!
از یک طرف تماس بهار با من آن هم در همچین
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
سادات.۸۲
0چه گذشته ای؟ چه شده
۱ ماه پیش
سوگند عزیزی | نویسنده رمان
گذشته غنچه سر دراز داره🥲
۱ ماه پیشسادات.۸۲
0بهار مرده، متاسفانه احساس میکنم همون موقع کشتنش تا چیزی که فهمیده رو لو نده
۱ ماه پیشفاطمه
1شاید تو گذشته یه جوری به خیانت متهمش کردن
۲ ماه پیشمامان عسل
0سرنوشت بهار رو نمتونم حدس بزنم چون کاراکتر اصلی نبود وچیزی در موردش گفته نشد
۲ ماه پیشماچیتا
0پارت قشنگی بود خیلی ممنون😊😊 دیگه داره خیلی جالب میشه
۲ ماه پیش
سوگند عزیزی | نویسنده رمان
🧡
۲ ماه پیشنفس
0مرسی عزیزم خسته نباشی امیدوارم زودتر پیدا بشه
۲ ماه پیش
سوگند عزیزی | نویسنده رمان
ممنونم جانم🧡
۲ ماه پیشم
1چقدر عجیب،درعین بی ربطی ولی اون گروگان گیر گذشته این رو از کجا می دونست،چرا ربطش داده به گم شدن بهار،شاید فروغ بخاطر همین مطمئنه بی گناه نیست 🤔🙏🏻
۲ ماه پیش
سوگند عزیزی | نویسنده رمان
کمکم گرهها باز میشه صبور باشید🧡
۲ ماه پیشم
1فکر کنم زنده باشه هنوز و گروگان گیرا با شوهرش ارتباط گرفتن و خواستشون رو گفتن ولی صحنه رو جوری چیدن حواسا بره سمت غنچه
۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

معصومه
0اول فکر کردم بهار مرده ولی بعد گفت خونه ی حیوون بوده یعنی بهار کجاست