معشوقه مرداب به قلم سوگند عزیزی
پارت سی و دوم :
بعد از صرف شام دوباره بحث بهار بالا گرفت. خب البته حق میدادم. جدا از احساسی که نسبت به فروغ داشتم، دخترش گم شده بود و تمام خانواده تصمیم گرفته بودند این تفکر "همه چیز را بسپاریم به دست پلیس" را کنار بگذارند و خودشان تلاش کنند برای پیدا کردن سرنخی از بهار یا حداقل دلیلی برای گم شدنش.
همین بود که فهمیده بودم اهورا از وقتی که برگشته بود یک لحظه هم بیکار ننشسته بو. اول از همه با خود کامران Ø
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۰۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
Biti
1جدا از همه چیز من دوست دارم آرش شفا بگیره و با غنچه عاشق هم بشنن🤣🥹🥹💔❤️ 🩹🎀
۲ ماه پیشسادات.۸۲
2شت شت شتت، تف تو روحت مردک مزخرف
۲ ماه پیشنفس
0اهورای بی شخصیت عجب آدمیه این همه درس وسوادت بخوره تو سرت به مظلوم رحم نمی کنی
۳ ماه پیشم
3ای بابا این بدبخت گناه داره،چرا کسی بهش توجه نمی کنه،همه جلسه های سری رو بالاسرش تشکیل می دن این مادر و پسر بیرحم 🥺😠
۳ ماه پیش
سوگند عزیزی | نویسنده رمان
دقیقا🥲
۳ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

Army
1خاک تو سرت اهورا این چی بود گفتی جلوی این پسر مظلوم 🥲