معشوقه مرداب به قلم سوگند عزیزی
پارت بیست و پنجم :
حالا ستیز بیشتری میان مردمکهایش نشسته و نگاه پرکینهاش درندهتر شده بود. لبخند کجی که روی لبش نقش بست، پارادوکس عجیبی با آتش شعله کشیده درون چشمانش داشت:
_ آفرین… خوب بلدی بازی کنی… ولی نه جلوی من… احمقتر از این حرفهایی که بتونی وانمود کنی خبرهای یا از چیزی نمیترسی… مطمئن باش من روشهای خودم رو دارم اما دلم نمیخواد کار به جاهای سختش برسه… قطعا دل تو هم نمیخواد… پس هرÚ
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

سوگند عزیزی | نویسنده رمان
این سوالیه که توی پارت حدودا هفتاد به جوابش میرسید عزیزم
۴ روز پیشسادات.۸۲
0بالاخره رسیدیم به اون ماجرا
۱ ماه پیشنفس
0مرسی عزیزم پارت زیبای بود ممنون
۲ ماه پیش
سوگند عزیزی | نویسنده رمان
🧡
۲ ماه پیشم
2برای منم خیلی سوال بود از اول که چرا خودش به پلیس زنگ نمی زنه و همش دنبال یکی می گشت که بجاش زنگ بزنه و هم کمکش بیاد 🤔
۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

معصومه
0برام سواله که چرا بهار گم شده