معشوقه مرداب به قلم سوگند عزیزی
پارت بیست و یک :
لحظهای دست از کار کشیدم و نگاهش کردم. شیر آب را که بیخودی باز کرده بودم، بستم. کمِ کم چند سال عذاب بابت هدر دادن این همه آب به دست گوارای فرشته شانه چپم، برای خود ثبت کرده بودم. فکر میکردم ارزشش را دارد اما این دختر قصد و غرضی از حرفهایش داشت که نشان میداد کار بیهودهای انجام دادهام!
یک دستم هنوز روی میز مانده و دست دیگر را به کمر گرفتم. ابرو بالا انداخته و سر تکان دادم:
_ خب؟
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

سوگند عزیزی | نویسنده رمان
رازهای این داستان که بسی زیاده.. حالا باید ببینیم چی میشه که تک تک برملا میشن😌🧡
۱ ماه پیشسادات.۸۲
0سرآشپزم باید اینطوری باشه😂
۱ ماه پیشم
1اینبارو آرش نجاتش داد از دست این سپیده وراج فضول 😮
۲ ماه پیشنفس
1وای این همکار غنچه از بس پرحرفی کردو زرزد دلم می خواستم با کف دست محکم بزنم تو دهنش
۲ ماه پیش
سوگند عزیزی | نویسنده رمان
😂😂
۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

Mobina
1من تا اینجا یک باره خوندم و باتوجه به ویدیویی که گذاشتین یه حسی دارم که آرش رازی داره و شاید فلج نیست اما اگه اینطوریه خیلی خوب نقش بازی میکنه🤔👌