معشوقه مرداب به قلم سوگند عزیزی
پارت بیست و هفتم :
ویلچر آرش را روبهروی آینه قرار دادم تا بتواند خودش را ببیند. پشتش ایستادم و برس را آرام روی سرش کشیدم. موهای لختش آنقدر نرم بودند که دلم میخواست دستانم را درونشان فرو ببرم و ریشههایشان را لمس کنم. اما میترسیدم اذیت شود. البته گاهیوقتها که خواب بود، از اینکار دریغ نمیکردم. موهای زیبای این پسر واقعا حس زندگی میدادند!
نگاه روشنش از توی آینه به چهرهام افتاد. لبخندی به رویØ
مطالعهی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

سوگند عزیزی | نویسنده رمان
🧡🥲
۴ روز پیشسادات.۸۲
0از پشت سعی کرد بلندش کنه؟ اوه فکرم رفت جاهای بد بد🤣🤣 خب ماکه نمیدونیم سایز غنچه چنده
۱ ماه پیش
سوگند عزیزی | نویسنده رمان
غنچه ریزه میزس😂
۱ ماه پیشهانی
1وای میشه آرش حالش خوب بشه بعدباهم بمونن
۲ ماه پیش
سوگند عزیزی | نویسنده رمان
دعا کنید براش😁🧡
۲ ماه پیشنفس
1چه پارت دلنشینی خیلی خوشم اومد مرسی عزیزم این دوتا خیلی بهم میان من که دوست دارم آرش حالش خوب بشه ونا ابد کنار هم باشند نه کنار اهورا واسش یک جفت دیگه پیدا کن آرش گناه داره
۲ ماه پیش
سوگند عزیزی | نویسنده رمان
بیاید باهم نذر کنیم انشاءالله این پسر مظلومم رو خدا شفا بده😁🧡
۲ ماه پیشم
2آخه جوجه تو فوقش چهل کیلویی چطوری می خوای این کارو بکنی،از تعجب باید خودش بلند می شد می رفت 😅
۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

معصومه
0این پارت دلنشین تر از پارت های دیگه هست مگه نه 😄 کاشکی اخر داستان کنار هم بمونن