پارت صد و بیست و چهارم :
نفس عمیقی کشیدم.
تصویر ها یکی یکی مثل یه پرونده باز از ذهنم رد میشن...
چهره هایی که لبخند زدن، دست دادن، قسم خوردن و همون دست ها درست چند قدم بعد تبدیل به خنجر شدند.
آدم ها همیشه فکر می کنن خیانت یه اتفاقه در حالی که خیانت معمولاً یه تصمیمه.
بعضی خیانت ها رو نمیشه بخشید؛ نه چون خیلی بزرگ هستند، بلکه چون حساب کتاب هر چیزی باید سر جای خودش باشه.
دلوین فکر می کنه وسØ
مطالعهی این پارت حدودا ۲۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۲۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
فائزه(زن صابر)
0وای تووایسا ببین سر همین عادتش چه گندایی بالا میاره🤣🤣
۲ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
🤭🤭
۲ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
نه متاسفانه😂همین خصلتش هم کلی اتفاق براش به وجود میاره
۲ ماه پیشa s
0نکنه اینا خواهر برادر باشن که عشقشون ممنوعس🤔
۲ ماه پیشسارا(منشی کیانا)
0همینو کم داشتیم :/
۲ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
باید دید که قراره چی بشه قشنگم😉🤍
۲ ماه پیشبیتا
0وای نه این دیگه از کجا اومد دختر
۲ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
سوال منم هست
۲ ماه پیشحنانه
0واوو چه خوب ذهنمون درگیر شد با تشکر
۲ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
🤭🤭
۲ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
نکته خوبی بود باید دید که قراره چی بشه عزیزم
۲ ماه پیشعلیزاده
0مارشمالو سخنگو با موهای بلند😭😭اخ قلبم
۲ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
😍
۲ ماه پیشلانا
0احساس می کنم اون کلمه مرگش یه نقابه، یه دروغه یه توهمه یه چیز الکیه نهه😭😭
۳ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
باید دید که قراره چی بشه قشنگم😉🤍
۳ ماه پیشسپیده
0😵 💫 من هنوز نمی دونم دلوین واقعاً مرده حساب میشه یا نه.
۳ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
🤭🤭
۳ ماه پیشنزیر
0اون جمله من درگیر نمی شم دقیقاً همون جاییه که فهمیدم خیلی وقته درگیره
۳ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
عزیزم
۳ ماه پیشمینا
0این که مرد مخفی خودش هم نفهمیده کی انقدر درگیر شده، دردناک بود🥲عشق همینه عزیزم🥲
۳ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
🤭🤭
۳ ماه پیشمینا
0ولی من هر لحظه منتظر بودم یه خفه شو بشنوم 😂😂💔
۳ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
🤭🤭
۳ ماه پیشپروانه
0کاش یه جا با این مرد مخفی اشنا شم 😂😂 الهی امین
۳ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
الهی امین
۳ ماه پیشپروانه
0مرد مخفی اون طور نشون میده سخت گیر نیست و خشن نیست اما سر دلوین هییع گوگولی من 😶😁🫀
۳ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
ای جانم
۳ ماه پیشپروانه
0اون لحظه ای که گفت: اگه بلایی سر من بیاد، کی از دلوین مراقبت می کنه؟🥺همین یه جمله کل شخصیتش رو عوض کرد🥺
۳ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
🫠🥹👌
۳ ماه پیشالارا
0ممکنه همون مردی که پشت تلفن تهدید می کنه، با دلوین یه آدم دیگه بشن😬این دوگانگی داره منو نابود می کنه.
۳ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
باید دید که قراره چی بشه قشنگم😉🤍
۳ ماه پیشالارا
0من از خنده خفه شدم، ولی همزمان استرس داشتم که الان مرد مخفی یهویی بلند شه خفه اش کنه😂💔
۳ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
🤭🤭
۳ ماه پیشدلی
0این که دشمن ها نزدیکن ولی هنوز نمی دونن چرا خوابشون نمی بره؟ دیوونه کننده بود مغزم هنگید با اون جمله🥲😂خیلی آب می خورد
۳ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
باید دید که قراره چی بشه قشنگم😉🤍
۳ ماه پیشگنجی
0من با اون توصیفا فهمیدم چرا این عشق ممنوعه ست.😶🥺
۳ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
عزیزم
۳ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

🦢AVAZ GHO🦢
0دلوین خودش نمیفهمه بلند فکر میکنه😂😂