لیست کلیه پارتهای رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه : پارت های 41 تا 60
تعداد کل پارت های منتشر شده : 180
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 41
لبخند الانم دقیقا مثل آفتابِ صبحگاهی بود که آروم از لبهٔ پنجره میلغزید و همهٔ سایهها رو فراری میداد. تموم اون حسهای مزخرف و منفی که از حضور اون سلیطه بهم دست داده بود، یه طورایی انگار توی تارو پود این کوزه رفته بود منتها به یه اثر هنری خوشگل تبدیل شد. لبخند روی لبام غلیظ تر شد. چشمهامو بستم. ...
بروزرسانی در : ۱۶۲ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 42
اشک تو چشمام جمع شد، ولی نمیذارم سرازیر بشه. لیوانمو محکمتر فشار دادم انگار آخرین تکیه گاهمه. گرمای هات چاکلت داره تموم میشه، ولی سردی داخل دلم انگار همچنان میخواست موندگار باشه...این یکی میخواد بمونه...میخواد همینجا، تو سینهم، لخته بشه و من هنوز نمیدونم چرا یه جمله این همه درد تو خودش داره. مه...
بروزرسانی در : ۱۶۱ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 43
اون لحظه قشنگ مطمئن شدم مورفی در برابرش یه خرگوش مظلوم حساب میشه و این دو نمیتونن توی یه راستا قرار بگیرن. _یه ساعت دیگه؟ولی نمیشه که... اردوان_قبل از اینکه دعوتشون میکردی باید به این موضوع فکر میکردی. چشماش برق میزد...همون برق خطرناک که یه جورایی میگفت "اگه جرات داری دوباره بدون اجازهام دس...
بروزرسانی در : ۱۶۰ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 44
_به نظرم یه مرد فسیل مغزه...با عقاید دوران انسانهای اولیه زندگی میکنه...اتفاقا عین خودشونم یه سگ برای شکار داره. صدای خنده بچه ها بالا رفت. به سمت اردوان برگشتم دیدم با اخمای تو هم داره بهم نگاه میکنه و تازه یادم افتاد قرار بود من خفه خون بگیرم تا بیشتر از این عصبانیش نکنم. ای بابا چرا نمیتونم...
بروزرسانی در : ۱۵۹ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 45
مهسان_با دختری که تربیت خونواده رو سرش نیست نباید جروبحث کرد...منم با تو بحث نخواهم کرد اردوان_بســـــــــه...از حرفهای خودت باید خجالت بکشی مهسان مهسان_اون نباید از حرفهاش خجالت بکشه؟ اردوان_با من بحث نکـــــــــن مهســــــــــان...وگرنه خوب بهت نشون میدم پسری که تربیت خونواده رو سرش نیست چه ...
بروزرسانی در : ۱۵۸ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 46
اردوان_کلا بهراد باهات تماس نگرفت؟ شیر، جوش اومده بود به خاطرهمین زیرشو خاموش کردم و برای اردوان هم، داخل لیوان شیر ریختم. یه طورایی اردوان هم عین من به خوردن شیر برای صبحانه عادت کرده بود. صندلی روبهروشو عقب کشیدم و پشت میز نشستم. درحالیکه شیر هردومونو با عسل شیرین میکردم جواب دادم: _اتفاقا ...
بروزرسانی در : ۱۵۸ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 47
_به نظر میرسه وجدانت در تعطیلات دائمی به سر میبره و احتمالاً بلیط بازگشت هم نگرفته چون اگه داشت، الان باید صدای جیغهای منو میشنید تا بفهمی از آیندهای که تو برام میسازی هراس دارم...میپرسی آیندهم به تو چه ربطی داره؟خب جوابتو بذار دندون شکن بدم...تو منو از خونهت بیرون میکنی اونا منو از شرکت...چر...
بروزرسانی در : ۱۵۶ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 48
خودش هم معلوم بود از حرفی که زده شوکه شده. چشماش گرد شد، انگار تو ذهنش با خودش جر و بحث میکرد که "چرا من همیشه تو این موقعیتهای احمقانه گیر میکنم؟" شایدم باعث و بانیش منو میدید که البته حق داشت. از وقتی من اومدم ایشون هر روز با یه ماجرای جدید سروکله میزنه، حالام که به قول خودش چیز خورش کرده بو...
بروزرسانی در : ۱۵۵ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 49
چشمامو روی هم بستم. داغی اشکام روی صورتم، جیگرمو میسوزوند. کم کم درد کمرم داشت سِرَم میکرد و چشمام روی هم سنگین تر میشد. _ازم فاصله بگیر الیزا...من شومم...این جملهرو خیلی وقت پیش یه نفر بهم گفت که...که ازش متنفر بودم اما...اما متاسفانه حق با اون بود. الیزا_آدما وقتی زیادی کنار هم زنده میمونن و...
بروزرسانی در : ۱۵۴ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 50
لالایی الیزا برعکس همه لالاییها از خواب نمیگفت از برنگشتن میگفت... از پنجرههایی که بسته میمونن... از بچهای که اسمشون رو یواش صدا میزنند تا نگهبان نشنوه و همینطور یادآور خاطراتی که شیرین بود اما الان میتونست عین یه زهرماری تلخ و شکنجه آور باشه. همونطور که چشمام روی هم بسته بود صدای اردوان ت...
بروزرسانی در : ۱۵۳ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 51
بدنم بیاختیار کمی عقب رفت. آماده شدن برای بیرون رفتن از اتاق، برای رفتن به جایی که نمیدونستم چی در انتظارمه ترسمو دو چندان میکرد؛ به خصوص وقتی به این فکر میکنم که برای اولین بار مرد مخفی دنبالم فرستاده و باهام کار داره. تمام مدتی که زیرزمین بودم خودش یکی دو بار بهم سر زد و از وقتی که به این ات...
بروزرسانی در : ۱۵۲ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 52
درو باز کردم و وارد اتاق شدم. اولین چیزی که توجهمرو به خودش جلب کرد خنکی هوا بود. رایحه عجیبی که ترکیبی از اسطوخودوس و رگههایی از عطر چوب سدر توی هوا پیچیده بود به مشام میرسید. ترکیبی که بوی سلطه میداد. تنها منبع نور، چند چراغ رومیزی با نور کهربایی بود که سایههای عجیب و دراز روی دیوارهای بل...
بروزرسانی در : ۱۵۱ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 53
رادان_تو منو نمیشناسی؟ با شنیدن این حرف خشکم زد. به سمتش برگشتم و شوک زده پرسیدم: _شما؟...منظورتون چیه؟ رادان نگاه سردش رو به سمتم بالا آورد و به چشم هام دقیق شد. سرش به یه طرف کمی کج شد و نگاهش رو طوری ادامه داد که احساس کردم دارم ذوب میشم. رادان_پس نمیشناسی. _نه... من اصلا یادم نمیاد کسی مثل ش...
بروزرسانی در : ۱۵۰ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 54
اردوان_میرم لباسام رو عوض کنم؛ نهار آماده شد خبرم کن. _تا تو لباسات رو عوض کنی آماده میشه...اگه میشه لطفا بیا توی درست کردن سالاد بهم کمک کن...به غرور مردونتون که بر نمیخوره هوم؟ اردوان_مزخرف نگو؛ آشپزی مردونه زنونه نداره تا به غرور من بربخوره...خیلی خب میام بهت کمک می کنم منتظر باش. با رفتن اردو...
بروزرسانی در : ۱۴۹ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 55
با حرص یکم برای خودم غذا کشیدم. افکار مختلف توی سرم نقش بست؛ اینکه دفعه بعد یه برگر فریزری میخرم و تظاهر میکنم خودم درست کردم. شاید هم این احمق توی گذشته مرموزش توسط یه بشقاب ماکارونی تهدید شده که حالا داره انتقامش رو از من میگیره. یه طوری داره حرف میزنه انگار آشپزی من تهدید بیولوژیکی براش محسو...
بروزرسانی در : ۱۴۸ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 56
اردوان، دستم رو به آرومی پس زد و با لحن ریلکسی گفت: اردوان_اما من اردوان نیستم...حالا بیا برو کنار من کلی کار دارم. تک خندهای کردم و دنبالش دوباره راه افتادم: _چرا ممانعت میکنی؟خب میخوام با هم دوست باشیم انقدر سرو کول هم نپریم. اردوان_برو با یکی هم قد خودت دوست شو جلوی در اتاقش که رسید ایستاد. ...
بروزرسانی در : ۱۴۷ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 57
_اینم به بدبختی هام اضافه شد...حالا دیگه واقعاً هیچی ندارم...حتی یه فنجون قهوهی درست درمون. اردوان_واکنش های هیستریک وار تو مشکل رو حل نمی کنه...خونسردیت رو حفظ کن. _کاش می تونستم مثل تو باشم، کاش می تونستم وقتی دنیا داره خراب میشه یه کتاب بخونم و بگم همه چی انتزاعیه ولی می دونی چیه؟من آد...
بروزرسانی در : ۱۴۶ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 58
بهراد_من باید الان از تصمیمت خبر دار بشم؟ _برات توضیح میدم بهراد...باور کن قضیه اون چیزی نیست که فکرش رو میکنی. بهراد_چی رو توضیح میدی دلوین؟اینکه تونستی اردوان رو راضی کنی تا یه مدت بیشتر پیشش بمونی؛ نشون میده چه قدر خطرناکی و باید ازت ترسید!! اردوان_خاک عالم یه جا تو مغز نداشتهت. از حرف بهراد...
بروزرسانی در : ۱۴۵ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 59
حیاط بزرگ تر از اون چیزی بود که از تراس نظاره گر بودم. نگاهم به آدم ها افتاد. همگی مسلح، با لباس های سیاه و چهره های بی روح؛ در سکوتی کامل ایستاده بودند. بعضی ها در حال قدم زدن کوتاه، بعضی دیگر مسلح و آماده. همه مثل ماشین هایی آموزش دیده و بی احساس، آماده برای هر دستوری که مرد مخفی بده، بود...
بروزرسانی در : ۱۴۴ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 60
الیزا همچنان روی زمین افتاده بود، بدنش خونآلود، لباس خدمتکاریش تار و کثیف شده بود. پاهاش زخمی و ناتوان، صورتش کبود و پر از خون و بیرمق بود. اما چشماش هنوز دنبال من بودن. التماس می کرد، درخواست کمک داشت و من هیچ کاری نمی تونستم بکنم. یه قدم دیگه به سمت مرد مخفی برداشتم که باعث شد دو نفر از...
بروزرسانی در : ۱۴۳ روز پیش
