لیست کلیه پارتهای رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 179
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 21
دستمو از جلوی دهنم برداشتم و با پشت دست، اشکهایی که حسابی جیگرمو میسوزوند پاک کردم. میترسیدم. کسی که میخواست ازش انتقام بگیره به اندازه کافی با حضور من توی زندگیش آسیب دیده بود و حالا قراره تلافیهای بیشتری پس بده اما من نباید میذاشتم این اتفاق بیفته...بیشتر از اینا بهش مدیون هستم. نفسهایی که ...
بروزرسانی در : ۱۸۰ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 22
نفسم توی سینه حبس شد. لرزش انگشتهای یخ کردهم باید بی صدا میموند. به پاهای برهنهام خیره شدم؛ یعنی میتونم بدون کفش از این ویلا فرار کنم؟ سری به طرفین تکون دادم و با خودم زمزمه کردم "بدون کفش سهله، یه پامم قطع کنند هرجور شده از اینجا فرار میکنم" درحالیکه دستم روی دیوار کناری بود به جلو و پشت سر...
بروزرسانی در : ۱۸۰ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 23
_ولم کنیـــــد...منو کجــــا میبرید...ولـــــم کنــــید چشمام هنوز پر از ترس بود. از شدت وحشتی که به دلم سرازیر شد نفسهام بریده از گلوم خارج میشد. صداش از پشت سر به گوشم میرسید اما نمیتونستم ببینمش: _زندگیت همین جا تموم شد دلوین...خاک بر سرت با زندگی که داشتی. همینطور که دستام از دوطرف توسط آدم...
بروزرسانی در : ۱۷۹ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 24
تسی همینطور بهم نزدیک تر میشد. وحشت زده جیغ کشیدم و از ته دلم خدارو صدا زدم...خدایی که شک نداشتم شاهد این صحنه بیرحمانهست و اجازه نمیده یه همچین پایانی برای داستان زندگیم رقم بخوره. بین زمین و آسمون معلق بودم. دستوپا میزدم تا شاید بهم رحم کنند اما انگار رحم برای آدمای اینجا معنی نداشت. همینکه...
بروزرسانی در : ۱۷۸ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 25
✨نویان✨ ............فلش بک به عقب(زمان گذشته)............... استوری بعدیرو باز کردم و بی حوصله همینطور استوریهارو رد کردم. بیخیال استوریها شدم و وارد اکسپلور شدم. یه گاز به ساندویچ توی دستم زدم و با هیجان به ویدیوها خیره شدم. یکهو با دیدن گربهای که با شنیدن صدای زنگ غذاش عین یه یوزپلنگ از ...
بروزرسانی در : ۱۷۷ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 26
هنوز حرفم تموم نشده بود که سروکله یارو پیدا شد. سریع بلند شدم و بهش سلام دادم، اونم به منو دلوین سلام داد. دلوین هنوز مردد بود اما من به سمت میزو صندلی گوشه مغازه اشاره زدم تا بشینه اونم رفت و نشست. با لحن پچ پچ مانندی توی گوش دلوین گفتم: _خب نظرت چیه؟به نظرت میتونیم بهش اعتماد کنیم؟ دلوین_من ...
بروزرسانی در : ۱۷۵ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 27
صدای آژیر ماشین پلیس باعث شد وحشت تنم بیشتر بشه. کیفو به تخت سینش کوبیدم و جیغ کشیدم: _بهت گفتم از اینجا برو این کیفرو هم ببر...یالا اردوان سریع کیف رو ازم گرفت و به سمت ماشینش دوید. کیفرو داخل ماشین پرت کرد منم به سختی زور زدم بلند بشم اما نتونستم چندان روی پاهام بایستم. همون لحظه دست یه ن...
بروزرسانی در : ۱۷۴ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 28
نگران پرسیدم: _به کی داری زنگ میزنی؟ جوابی نداد. یکهو صدای بم بهراد توی ماشین پیچید. بهراد_جانم داداش سلام تا اردوان اومد به حرف بیاد سریع موبایلرو ازش قاپیدم و تماسو قطع کردم. ترسیده به سمتش برگشتمو با صدایی که دست خودم نبود حسابی بالا رفت گفتم: _چی کار داری میکنی؟مگه بهراد مامور نیست؟داری ب...
بروزرسانی در : ۱۷۳ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 29
اردوان_یه بار دیگه وقتی بهت یه چیزی میگم روی حرفم حرف بیاری بلایی سرت میارم که مرغای آسمون به حالت زار بزنن دختره احمق...خودتو وارد بازی کردی که تهش هیچ بردی نداره...به خاطر پول ببین چه بلایی سر خودت آوردی...میفهمی اینایی که ازشون کیف تحویل گرفتی کین؟آرررره؟میفهمی چه آدمهای خطرناک و حیله بازی هس...
بروزرسانی در : ۱۷۲ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 30
اردوان سکوت داخل ماشین رو شکست و به حرف اومد: اردوان_به نویان هم بگو بهتره از اون مغازه بیاد بیرون...یه جای دیگه کار کنه...دلش خواست میتونم به دوستم که رستوران داره معرفیش کنم تا اونجا کار کنه. بینیمو بالا کشیدم و سری به نشونه تایید تکون دادم. هر کلمهای که میخواست از دهنم به عنوان جواب بیرون بی...
بروزرسانی در : ۱۷۱ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 31
✨دلوین✨ ...........زمان حال........... شب، قبل از این که تاریک بشه، مرده بود...اینو وقتی فهمیدم که صدای نفس کشیدن عمارت از من بلندتر شد. همه جا غرق سکوتی ترسناک و وهمآور شده بود. چشمامو روی هم محکم بستم...تاریکی پشت پلکامم امن نبود. یاد تک تک بلاهایی که توی اون جزیره لعنتی به سرم اومد افتادم...
بروزرسانی در : ۱۷۰ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 32
سریع حرفشو بریدم و به سختی زمزمه کردم: _میکشنمون این کلمه با اطمینان از دهنم بیرون پرید...نه از ترس، بلکه از تجربه چیزایی که دیده بودم. الیزا لبخند خیلی خیلی کمرنگ و غمگینی زد. الیزا_اگه بمونیم هم یه جور دیگه میمیریم...درست نمیگم؟ _هیچ وقت بهم نگفتی از کی اینجایی الیزا_از قبل اینکه تو اسم داشته ...
بروزرسانی در : ۱۶۹ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 33
✨دلوین✨ .........فلش بک به عقب(زمان گذشته).......... صدای تقه در اتاقم باعث شد چشمهامو نیمه باز به در بدوزم اما توان گفتن چیزیرو نداشتم به خاطرهمین ناتوان، دوباره چشمهامو روی هم بستم. اردوان_دلوین؟...بیدار نشدی هنوز؟ آروم زیر لب زمزمه کردم: _بیدارم خودم به زور صدامو شنیدم حالا چه برسه به ار...
بروزرسانی در : ۱۶۸ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 34
بهراد_ممنون...میوههای تابستونی با عصاره سرماخوردگی دلوین خانوم _دیشب توی اتاقم یخ زدم این پسرعموی شکنجه گرت شوفاژ اتاقم رو باز نکرده بود. بهراد_تقصیر خودته...حتما همین لباسها هم تنت بوده چیزی نگفتم. ظرفارو برداشتم و بهش اشاره زدم بریم توی سالن بشینیم. بهراد هم ظرف میوهرو برداشت و دنبالم اوم...
بروزرسانی در : ۱۶۷ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 35
بهراد_ای بابا میفهمم از دستم عصبانی هستی اما این رسمش نیست...قرار بود برم سرکار...ببین لباسمو به گند کشیدی اردوان، چه شوخیه بی مزه ایه اردوان درحالیکه فکش منقبض شده بود با لحن حرصی روبه بهراد گفت: اردوان_یه نگاه به منو خودت بنداز ببین کی بیشتر به گند کشیده شد بعد غر بزن...بگیر نوشابهرو نخواستم.....
بروزرسانی در : ۱۶۶ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 36
✨️دلوین✨ درحالیکه از خوشحالی توی پوستم نمیگنجیدم مسیر قدم زدنمون رو به سمت گرون ترین پاساژی که در دسترسمون بود کج کردم. اردوان درحالیکه دستاشو توی جیبش فرو برده بود از پشت سرم گفت: اردوان_عین بچه های سه ساله که دارن میرن عروسک بخرن راه نرو...خانومانه رفتار کن _از این خانومانه تر؟ اردوان_یه طوری ...
بروزرسانی در : ۱۶۵ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 37
اردوان_اراده امروزت به موفقیت فردات ختم میشه. کنجکاو بهش نگاه کردم و قاشقی که بالا برده بودمو پایین آوردم. با چشمهای ریز شده پرسیدم: _منظورت چیه؟ یه تای ابروش بالا پرید و ادامه داد: اردوان_پس قطعا خودت میتونی از پس مشکلاتت بربیایی فرشته خانوم _منظورت اینه منو از خونهت بیرون میندازی و تنهام می...
بروزرسانی در : ۱۶۴ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 38
✨️دلوین✨ صدای نعرهاش باعث شد بدجور گوشام سوت بکشه. چرا بلایی سر حنجره خودش نمیاد؟ لرزیدم اما حرفی روی لبام ننشست. از ترس توی خودم جمع شدم. روی صورتم حسابی خم شد طوریکه گرمای نفسهاش بدجور صورت یخ کرده منو سوزوند. _از اعتماد من سواستفاده کردی دلوین چونهم که توی دستاش نشسته بود لرزید اما نگاه ...
بروزرسانی در : ۱۶۴ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 39
من که همش فردا و پس فردا میتونم خونه اردوان بمونم و این یعنی کارمم اینجا از دست میدم. بهتره قبول نکنم و از همین حالا پامو عقب بکشم، چون من شرایطشونو ندارم. پیشتاز_شما سن کمی دارید و یه طورایی اینبار داریم برخلاف قوانین شرکتمون عمل میکنیم...اینکه یه دختر کم سنوسال با مدرک ناچیز لیسانس، اونم از دا...
بروزرسانی در : ۱۶۳ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 40
_پدرم بهم یاد داد سگ وقتی پارس میکنه فقط سکوت کنم مهسان از روی مبل بلند شد. نترسیدم... فقط برای دیدن قیافه حرصی و اخمای توهمش سرمو بالا گرفتم و بهش خیره شدم. مهسان_از دختر بی هدفی که اصلا نمیدونه هدف از زندگی چیه نمیشه بیشتر از این انتظار شعور و تربیت داشت...تو یه دختر ضعیف و پول پرستی که خوب مید...
بروزرسانی در : ۱۶۲ روز پیش
