پارت سوم :

مهسان_ازش ناراحت نشید کسی که سواد نداشته باشه بیشتر از این ازش انتظار نباید داشته باشید.
نویان با این حرف مهسان ناراحت سرشو پایین انداخت.
میدونستم منظور نویان چیز دیگه ایه و اصلا به بچه هایی که الان دوروبرش بودن اشاره ای نمیکنه اما خب از شواهد میشد فهمید بچه ها به خودشون گرفتن و ناراحت شدن.
اما فعلا ناراحتی بچه ها برام مهم نیست حرف مهسان به دوستم باعث شد بدجور بسوزم.
پس اخمامو تو هم بردم و به سمت مهسان برگشتم.
_ببخشید الان شما که دم از سواد میزنید ما باید چه انتظاری از شما داشته باشیم؟
مهسان پوزخندی بهم زد و نگاه از بالا به پایینی حواله ام کرد که باعث شد بدجوری بسوزم.
بهراد بهم چشمو ابرو اومد که بهتره کوتاه بیام اما من نمیخواستم اجازه بدم به راحتی دوستم‌رو بابت اینکه نتونسته به دانشگاه بره مسخره کنن.
مهسان_از من میتونی انتظار این‌رو داشته باشی وقتی منتظر خبر خوب شدن مریضت هستی من کاری کنم خبر تموم کردنش‌و بهت ندن
_فکر نکنم خدا باشی از طرفی یه پزشک عمومی‌رو چه به این حرفا؟
مهسان_ببین کی داره این حرف‌رو میزنه...کسی که یه حسابدار ساده است که دنبال کاره و هیچکس هم بهش کار نمیده...تو حتی یه جا برای خوابیدن هم نداری بیچاره
بهراد_ای بابا بس کنید دیگه
هر جمله‌اش سنگینی و تلخی خاص خودش‌رو داشت، طوری که انگار هیچ نقطه‌ای از دلم از گزندش در امون نموند.
لرزشی سرد و ناخوشایند از سر تا نوک انگشتام گذشت.
چشم‌هام پر از اشک شد اما حتی یه قطره جرات نکرد از گوشه‌ی چشمم بیفته.
لحنش بیرحمانه و سهمگین بود طوری که هنوز پس از گذشت لحظاتی مزه‌ی تلخش روی زبون و روحم باقی مونده بود...حالا ببین نویان چه حسی داره.
مهسان_صدبار بهت گفتم با این دهاتی ها وقتی قرار میذاری منو خبر نکن
بهراد_مهسان دهاتی که داری درباره اش حرف میزنی دختر خاله منه
مهسان_منم دختر عموتم...پس بهتره دختر عمو و دختر خالت‌و دیگه باهم رودرو نکنی...به خصوص با دوست عتیقش
خواستم فورا جواب این بی احترامی‌شو بدم اما قبل از اینکه حرفی از دهنم بیرون بیاد نویان سرشو پایین انداخت.
دست‌هاش هی تکون میخوردو شونه‌هاش با هر نفس میلرزید.
صداش که از بغض گرفته بود با وقفه‌هایی که می‌خواست اشکاشو کنترل کنه صداش از گلوی خشکیده‌ اش بیرون اومد.
نویان_اینا همش تقصیر من شد نباید اون حرف‌رو میزدم.
مهسان_قبل از اینکه بخوایی حرفی‌رو بیرون بدی توی دهنت مزه مزه اش کن...هوا برت نداره...داداش من منظوری از اون حرف نداشت.
مهبد_مهسان لطفا کوتاه بیا.
مهسان_اصلا تقصیر توهه به این دختره غربتی اینطوری رو میدی...آخه این چی داره که تو میخوایی باهاش آشنا بشی؟
از سر جام بلند شدم و با نفرت به مهسان نگاه کردم.
با لحنی که بتونم خوب بسوزونمش سریع گفتم:
_ندیده و نشناخته حالا میفهمم چرا کسی که میخواییش تورو نمیخواد
زهرخندی به چهره عصبی و صورت برافروختش زدم و به سمت آشپزخونه رفتم.
نویان هم دنبالم راه افتاد.
با حرص سینی‌رو روی میز کوبیدم و دونه دونه لیوان‌هارو داخل سینی گذاشتم.
نویان با غم بهم نگاه کرد و اشکاش سرازیر شد.
با حرص به سمتش رفتم و با خشونت اشکاشو پاک کردم.
_حق نداری جلوی این بچه پولدارا گریه کنی.
نویان_یکی از همین بچه پولدارا پسرخاله خودته دلوین.
_به جهنم...پاک کن اشکاتو ببینم.
نویان سریع دستی به زیر چشم‌هاش کشید و اشکاشو پاک کرد.
به سمت چایی ساز رفتم قوری‌رو برداشتم و داخل لیوان‌ها چایی ریختم.
از شدت خشم میلرزیدم.
از دخترای امسال مهسان بیزارم.
اصلا نمیفهمم من اینجا چی کار میکنم؟چرا دعوت بهرادرو قبول کردم؟
من که بارها بهش گفتم از جمع دوستات خوشم نمیاد به خصوص اون دخترعموی عفریته و سلیطه‌اش.
البته برادرش "مهبد" پسر خوب و مودبی بود...خواهرشم دختر خوب‌و آرومیه فقط این یکی سلیطه تشریف داشت.
مهنا_من واقعا ازتون معذرت میخوام به خدا توی دل خواهرم هیچی نیست.
به سمت مُهَنا که نفهمیدم کی وارد آشپزخونه شد برگشتم.
مهنا دستی روی شونه نویان گذاشت و دلداریش داد بعد با غم به من نگاه کرد.
با حرص روبه مُهَنا گفتم:
_متاسفانه تو دل خواهرتون خیلی چیزا هست که دونه دونه رو میکنه
مُهَنا_اینطور نیست دلوین...یه مدته فشار کاری روی مهسان خیلی زیاده امشب هم به اجبار منو بهراد اومد.
بهراد_اسم من اومد انگار همه تقصیرا گردن من شد درسته؟!
بهراد وارد آشپزخونه شد و لبخند گنده ای روی صورت شیطونش نشوند.
انگار نه انگار چیزی شده و دخترعموی عتیقه‌ش حال منو دوستم‌رو گرفته، به خاطرهمین به سمتش رفتم روبه‌روش ایستادم و بی توجه به حضور نویان و مُهَنا یه سیلی توی صورتش کوبیدم که باعث شد شوک زده دستشو بالا بیاره جای سیلی بذاره و بهم نگاه کنه.
بهراد_چرا میزنی بیشعور؟
_بیشعور تویی که به هر کس و ناکسی اجازه میدی به دخترخالت توهین کنن. از عمد بهم گفتی بیام تا برات کلفتی کنم و دوستات بهم توهین کنن؟
بهراد_کسی بهت توهین نکرده دلوین...مهسان زبونش همیشه تند بوده، مُهَنا میدونه، از بچگی همینطوری بوده. بقیه بچه ها هم که اصلا با شما مشکلی ندارن. بعدشم مگه بار اولته با ما جمع میشی؟ناسلامتی هممون فامیل هستیم.
_هربار دخترعموی عزیزت یه چیزی بار منو نویان کرده بهراد...دیگه نمیخوام ببینمش
با حرص سینی چایی‌رو برداشتم و بدون توجه بهشون به سمت سالن رفتم.
مهبد و مهسان کنار هم نشسته بودن و درحال پچ پچ کردن بودن.
با دیدن من حرفشونو تموم کردن.
مهسان دست به سینه با قهر روشو سمت تلویزیون کرد اما مهبد منتظر به پشت سرم نگاه کرد ببینه بقیه بچه ها کجان.
سینی چایی‌رو با حرص روی میز گذاشتم و دست به کمر روبه مهسان گفتم:
_بفرمایید شاهزاده خانوم...میتونی ازم انتظار داشته باشی وقتی چاییم‌رو میبینی به جای اینکه بگی "اه اه چه چایی بدمزه ای" بگی "به به چه چایی خوشمزه ای" چون توش گلاب ریختم
منم عین خودش با قهر روی مبل نشستم.
مهسان دستش‌رو سمت یکی از لیوان‌ها برد و به لباش نزدیک کرد.
نمیدونم خدای من بود یا هواسش نبود دهنش سوخت که باعث شد پوزخندی بزنم.
با لحن طعنه آمیزی روبهش بگم:
_جسارتا همیشه هول تشریف دارید یا بوی عطر چایی تحریکت کرد؟
مهسان_عمو همیشه چایی‌های معرکه ای میخره...به خودت افتخار نکن که از پس دم کردن یه چایی خوب بر اومدی.
_خوبه پس حتما پدر شما چایی خوب نمیخره.
مهسان که خوب منظورم‌رو گرفته بود با حرص روشو ازم گرفت...بقیه بچه ها هم اومدن و نشستن.
مهبد همون لحظه لبخند مردونه کوتاهی زد و گفت:
مهبد_اون یه اتفاق بود دلوین خانوم...انشالله دفعه بعد تشریف بیارید چایی خوب بهتون میدیم.
_ممنون. همینکه ایشون چایی درست نکنه کافیه...چایی بی مزه، یخ کرده، دم نکشیده، تماما مزه آب حوض میداد.
مهسان_جالبه انگار آب حوض خوردی که میدونی چه مزه ای میده.
_به لطف شما بله
بهراد با بطری که باهاش جرات حقیقت بازی می‌کردیم اومد و دوباره نشست.
نویان کنار مُهَنا روی یه مبل دونفره نشست و سرشو پایین انداخت.
دختره خجالتی فقط برای من زبونش شیش متره...اینجور جاها زبونش بند میاد.
برای تو هم دارم نویان خانوم.
بهراد_بهتره به بازیمون ادامه بدیم
قبل از اینکه بخوام مخالفت کنم همون لحظه بطری روی میز عسلی که بین هممون بود گذاشت و چرخوند.
خواستم بگم "برو بابا" که بطری به سمت منو خودش افتاد.
با چشم‌های خبیث بهم خیره شد.
با حرص دست به سینه به مبل تکیه زدم. نخواستم زیرش بزنم چون میدونستم دوباره یه چیزی دست، مهسان زشت میدم.
بهراد_جرات یا حقیقت دختر خاله؟
عمرا حقیقت‌رو میگفتم چون بهراد آبرو برام نمیذاشت پس بهتره جرات انتخاب کنم یه جوری از پسش برمیام و حلش میکنم.
_جرات
بهراد لبخند خبیثی زد.
یه طورایی انگار میدونست انتخابم همینه چون بدون لحظه ای مکث یا فکر کردن سریع گفت:
بهراد_به مدت یه هفته باید همخونه اردوان بشی.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۵۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

شخصیت اردوان در رمان مرد فسیل مغز (پارازیت سیاه) اردوان
شخصیت بهراد در رمان مرد فسیل مغز (پارازیت سیاه) بهراد
شخصیت دلوین در رمان مرد فسیل مغز (پارازیت سیاه) دلوین
شخصیت مهبد در رمان مرد فسیل مغز (پارازیت سیاه) مهبد
شخصیت مهنا در رمان مرد فسیل مغز (پارازیت سیاه) مهنا
شخصیت مهسان در رمان مرد فسیل مغز (پارازیت سیاه) مهسان
شخصیت مرد مخفی در رمان مرد فسیل مغز (پارازیت سیاه) مرد مخفی
شخصیت نویان در رمان مرد فسیل مغز (پارازیت سیاه) نویان
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • المیرا

    0

    مهسان ازت متنفرم

    ۷ روز پیش
  • کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان

    🤭🤭

    ۴ روز پیش
  • کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان

    به رمانم خوش اومدی عزیزم

    ۴ روز پیش
  • شکی

    0

    عجب رمانیه 😭😭😭❤️خدایا

    ۱ ماه پیش
  • کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان

    ای جانم😍بمونی برام قشنگم🤍💋

    ۴ هفته پیش
  • کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان

    به رمانم خوش اومدی عزیزم🤍💋

    ۴ هفته پیش
  • titel

    0

    عههههه خوش بهع حالت دلوین برو همخونه اردوان شو قطعا عاشقتم میشه و با هم زندیگی میکنید

    ۲ ماه پیش
  • کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان

    🤭🤭

    ۲ ماه پیش
  • کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان

    باید دید قشنگم که چی قراره بشه😉🤍✨️

    ۲ ماه پیش
  • نینا

    0

    خیلی رمان خفنیه خسته نباشید

    ۲ ماه پیش
  • کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان

    ای جانم عزیزم😍بمونی برام قشنگم🤍✨️به رمانم خوش اومدی عزیزم

    ۲ ماه پیش
  • نیلا🫠

    0

    دلوین زبون دراز 😂😍 مهسان سلیطه😒

    ۲ ماه پیش
  • کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان

    🤭🤭

    ۲ ماه پیش
  • دینا

    0

    الان من نفهمیدم.. مهبد و مهنا و مهسان خواهر برادرن و دختر و پسر عمویِ پسر خاله دلوینن؟ مغزم رگ به رگ شد

    ۲ ماه پیش
  • کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان

    قشنگم کامل توضیح داده شده بله همینطوره مهبد و مهنا و مهسان خواهر برادر هستن این سه تا عمو زاده های بهراد هستن و بهراد هم پسر خاله دلوین

    ۲ ماه پیش
  • سمانه

    0

    کاش منم تو جمع این دوستان بودم :))

    ۲ ماه پیش
  • کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان

    🫠🤍

    ۲ ماه پیش
  • ادا

    0

    عجب جراتی😂😂😂💀

    ۲ ماه پیش
  • کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان

    🤭🤭

    ۲ ماه پیش
  • سپیدار

    0

    انگار از همین پیشنهاد همه چیز شروع شد

    ۳ ماه پیش
  • کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان

    باید دید قشنگم که قراره چه اتفاقاتی بیوفته😉🤍✨️

    ۲ ماه پیش
  • بهاره

    0

    نویسنده جونم (دریافت رایگان رمان مرد فسیل مغز)

    ۳ ماه پیش
  • کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان

    سلام قشنگم جهت دریافت مراحل سکه رایگان برای باز کردن پارت ها میتونید توی ایتا یا روبیکا بهم پیام بزنید تا مراحل جمع آوری سکه رایگان براتون ارسال بشه اینطوری میتونید پارت ها رو رایگان باز کنید🤍🦋✨️ آیدی روبیکا: Dokhy81 آیدی ایتا و تلگرام: Writet_81

    ۳ ماه پیش
  • Luna

    0

    کیانا جون دریافت رایگان رمان 😀

    ۳ ماه پیش
  • کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان

    سلام قشنگم جهت دریافت مراحل سکه رایگان برای باز کردن پارت ها میتونید توی ایتا یا روبیکا بهم پیام بزنید تا مراحل جمع آوری سکه رایگان براتون ارسال بشه اینطوری میتونید پارت ها رو رایگان باز کنید🤍🦋✨️ آیدی روبیکا: Dokhy81 آیدی ایتا و تلگرام: Writet_81

    ۳ ماه پیش
  • شاهویی

    0

    حرفه ای ترینی توی این کار خانوم بهمن زاد عزیز

    ۳ ماه پیش
  • کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان

    ای جانم😍بمونی برام قشنگم🤍🦋

    ۳ ماه پیش
  • فرشته

    0

    خیلی رمان خوبی بود

    ۳ ماه پیش
  • کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان

    ای جانم😍

    ۳ ماه پیش
  • Bjo

    0

    واکنش صادقانم به این رمان باید بگم عالیه

    ۳ ماه پیش
  • کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان

    ای جانم😍بمونی برام قشنگم🤍🦋

    ۳ ماه پیش
  • کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان

    به رمانم خوش اومدی گلی

    ۳ ماه پیش
  • تینا

    0

    دلوین چقد احمقه مهسان هرچی از دهنش درومد بار اون و دوستش کرد بعد بلن شده رفته براش چایی اورده خسته نباشی دلاور و اینکه نویانو دلوین چقد شبیهن

    ۳ ماه پیش
  • فاطی

    0

    عشقم بصبر خواهی دید چی کار میکنه😂😂😂💔

    ۳ ماه پیش
  • کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان

    🤭👍

    ۳ ماه پیش
  • کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان

    زود قضاوت نکن

    ۳ ماه پیش
کپی شد!