پارت پانزده :
چشمهای بیرمقم روی هم بسته بود اما مطمئن بودم تنها نیستم.
دیوارها انگار چشم داشتن؛ ساکت اما هوشیار...مثل ناظرانی خاموش که حرکاتمو لحظهبهلحظه رصد میکردند.
حتی تختی که به نرمی پر قو بود احساس میکردم قراره بهم خیانت کنه و از مسئولیتش شونه خالی کنه درنتیجه منو روی زمین سرد رها کنه.
بعضی وقتها، خطر صبر میکنه و من درست وسط همون صبرِ حسابشده گیر افتاده بودم.
حتی بعضی ت
مطالعهی این پارت حدودا ۱۱ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۵۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
🫠🥹👌
۴ روز پیشسایا
0دلیل بودن دلوین
۴ هفته پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
🫠🥹👌
۴ هفته پیشمهسا
0از این که حتی نمیدونم برای چی اینجام
۲ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
🫠🫠
۲ ماه پیشت
0کسی که خودشو نشون نداده
۲ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
باید دید قشنگم که چی قراره بشه😉🤍✨️
۲ ماه پیشپونه
0انقدر زنده و خفن نوشتی که حسابی تونستم تجسم کنم اون فضارو💢❤️نشون میده تا چه قدر تبحر داری درود بهتتتتت
۲ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
ای جانم😍بمونی برام قشنگم🤍🦋
۲ ماه پیشفاطی
0هر پاراگراف و خط این پارت میدونم حاصل چه زحمتی بوده🤍خسته نباشییییی
۲ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
ای جانم😍بمونی برام قشنگم🤍🦋
۲ ماه پیشرویا
0من کلا سکته میکردم
۲ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
عزیزم😂🤍
۲ ماه پیشرویا
0من کلا سکته میکردم
۲ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
خدا نکنه🤭🤭
۲ ماه پیشفاطمه
0کسی که رمان زیاد خونده باشه و اهل قلم باشه خوب میدونه این توصیفاتت چه معنی داره و چه سخت نوشته شده:) عالی بود عشقم
۲ ماه پیشندا آغازیان
0وای اره:)) دقیقا و باید به قلم توانمدت درود فرستاد❤️🤌خیلی خوب تونستی حس و حال اون فضا رو برای ما هم مجسم کنی
۲ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
ای جانم😍بمونی برام قشنگم🤍🦋
۲ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
همینطوره قشنگم بابت خط به خطش زحمت و فکر زیاد شده
۲ ماه پیشاسرا
0خیلی حرفه ای پیش بردی همه چی رو دمت گرم
۲ ماه پیشیلالق
0عالی هست هیبزهلزابا
۲ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
🤍✨️
۲ ماه پیشدینا
0همون لحظه که دختره رو زدن کشتن من از ترس به دیار باقی میشتافتم
۲ ماه پیشمینا
0باید روحیه ت رو قوی کنی بدتر از اینا تو این رمانه😂ای بابا نمیدونم چرا کامنت هرکی ک پارت های اوله رو میبینم خندم میگیره اخه ما خودمون الان تو قعر بدبختی گیر افتادیم بعد کامتت اولی ها رو میبینم خندم میگیره که چه ساده ن اینا😂🫠
۲ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
ای جانم😂عزیزم🤍✨️
۲ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
خدا نکنه عزیزم🤭🤍
۲ ماه پیشفاطمه
0عالی عزیزم عالی بود:)
۲ ماه پیشصبا
0من از چیزی نمیترسیدم میگشتم صدا میزدم تا اونو پیدا کنم
۳ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
دختر شجاع🤍
۲ ماه پیشمحیا
0خب راستش من فوبیا دریا و اقیانوس دارم فکر کنم قبل از فکر کردن به اونا تو کشتی سکته کنم😂 همینطور من تو قسمتی که توی اتاق خوابید و توی کشتی بیدار شد،همینطور اون چهارتا دختر کلا قاطی کردم و متوجه نمیشم
۳ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
عزیزم به رمانم خوش اومدی🤍امیدوارم از خوندنش لذت ببری💋
۳ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

اسما
0از هردو هنوز خودش نشون نداده و دلیل بودن من برای چی