پارت هفتاد و سوم :

نیم ساعتی می‌شد که زن عمو اینا رفته بودند و صدای مادرم که گاهی یواش و گاهی بلند داشت غز میزد را می‌شنیدم.
نمیدانم چی باعث شده بود تحمل این همه تحقیر را داشته باشم.
روزی که پیشنهاد این ازدواج موقت را دادم فکر نمیکردم این همه عقبه داشته باشد. کاش صدرا مخالفت میکرد، کاش میزد توی گوشم، کاش مادرش قبول نکرده بود. از اشتباه خودم، خریت خودم بیشتر از تهمت‌های بقیه میسوختم.
اگر خوب بود

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۰۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • سیتا

    0

    چه جهنمی برای خودش درست کرده هااا

    ۳ سال پیش
  • مرتضی گلستانی

    5

    من هر روز ادامه داستان را پیگیری می کنم داره جالب وزیبا تر می شود. سپاس از نویسنده عزیز با قلم شیوا و روان.

    ۳ سال پیش
  • آرزو شریفی | نویسنده رمان

    مرسی عزیزم از دنبال کردنت

    ۳ سال پیش
  • اسرا

    3

    وای آروز خانم واقعاچنین پحمه وجودداره آخه چرانغمه دلیل جدایش نمیگه وااااااااااااااااااااااااااااااای

    ۳ سال پیش
  • هاناخانوم

    2

    ای خداچقدکشش می دن اینا،کاریه که شده شرعی هم هست این بچه که چیزی ازش نموندتواین اوضاع بیگناهترینه...

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️