من و یک دنیا دروغ به قلم آرزو شریفی
پارت شصت و یک :
آنشب شام را با طعم بغض قورت دادم و هر ثانیه محکم تر دستهایم را مشت میکردم تا با جاری شدن اشکهایم بیشتر از این حال بقیه را بد نکنم.
بعد از شام بخاطر فرار از تنها بودن با مادرم در شستن ظرفها به آوا کمک کردم.
شستن ظرفها که تمام شد مادرم خواب را برای فرار از حرف زدن بهانه کرد و به سمت اتاقش رفت. من هم ناامیدانه به سمت اتاقم رفتم و خودم را روی تخت انداختم. انگشتهایم ناخواسته شماره
مطالعهی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۰۱۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

آرزو شریفی | نویسنده رمان
ارام باش عزیزم حرص نخور
۳ سال پیشAa
1👏👏👏🙏💐
۳ سال پیشآیدا
0شاید خانودش وقتی ببینن اون عقد رسمی کرده و سند ازدواج همراهشه نرم شن تا صدرا بیاد خواستگاری نغمه بعدش هم عروسی کنن فوقش یکبار دیگه تو عروسی جلوی همه خطبه عقد میخونن
۳ سال پیشسیتا
1خوب بره عقد کنه خانوادم باشن دیگه چیه یه دفعه خانواده اش هم بودن چی شد مگه حالا خودش *** شده بچه هم داره زندگی تشکلیل داده باز گیر داده به خانواده
۳ سال پیشآمینا
1وقتی اینقدر نفهمن و هیشکی طرفتو نمیگیره بیا برو سرخونه زندگیت. با صدرا هم عقد کن .اینقدرم خون به جگر خودتو و بچت نکن
۳ سال پیشاسرا
3محمدحرص دختزعموش میکشه
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...

آیدا
1احمقه خانواده خانوادمی کنه همونخانوادای که پشتش نیستنوحمایتش نمیکنن بگوآخه زنتو که الان بچه نیستی بزرگ شدی داری مادر میشی حالا که خانوادت نمی خوانت با صدرا و بچت خانواده خودت داشته باش عقدت رسمی کن