پارت شصت و نهم :

دوست داشتم زودتر جنسیت بچه‌ام مشخص شود تا بهتر بتوانم باهاش ارتباط برقرار کنم.
یکی دو روزی جز دلتنگی برای صدرا خبری نبود. حس میکردم بهانه گیر شده‌ام و بیشتر از هر وقتی دلم میخواست بخوابم.
خدا را شکر از پیمان و خانواده عمو خبری نبود.
محمد کم می آمد خانه و سعی میکرد با من روبرو نشود. البته من هم بیشتر وقتم را توی اتاقم میگذارندم. مادرم هنوز از دستم عصبانی بود و کمتر فرصتی برای نز

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۰۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • سیتا

    1

    نمیدونم چرا با این خدافظی احساس کردم قراره تصادف کنن و بلایی سرشون بیاد

    ۳ سال پیش
  • Zarnaz

    2

    آرزو جونم مرسییی خیلی قشنگه 😍😍😍

    ۳ سال پیش
  • رزا

    3

    آرزو جون خیلی گلی خیلی عالیه کع هر روز پارت داریم دیگه کمتر از دست نغمه حرص می خورم بلاخره جرات پیدا کرد واقعییت را گفت دست مریزاد قلمت پایدار عزیزم

    ۳ سال پیش
  • آرزو شریفی | نویسنده رمان

    فدات عزیزم. ممنون از تو که میخونیش.

    ۳ سال پیش
  • اسرا

    1

    ماشین پیمان محمدطائفه عموپیدانشه

    ۳ سال پیش
  • آرزو شریفی | نویسنده رمان

    جانم؟

    ۳ سال پیش
  • سارای

    4

    آرزو من بازم پارت جدیدمیخوام بخونم😭😭🥺

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️