من و یک دنیا دروغ به قلم آرزو شریفی
پارت هفتاد :
وارد خیابان اصلی که شدیم ساندویچ را دادم به صدرا و گفتم:
- بیا مامان واسه تو درست کرده
با تعجب و خوشحالی گفت:
- واسه من؟
- آره گفت شام نخوردی گرسنه نمونی
- عه پس دوستم داره
- دیوانه...راستی خسته نبودی؟ نمیخواستی یکم استراحت کنی بعد بریم؟
- نه دوست دام زودتر برسم، دلم خیلی برات تنگ شده.
در طول مسیر بیشتر از کارهایی که صدرا این چند روزه انجام داده بود حرف زدیم. Ø
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۰۰۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

آرزو شریفی | نویسنده رمان
انشاالله که آخریش نباشه🤣
۳ سال پیشZarnaz
0چقدر من این صدرا رو دوست دارم خیلی مرده ایشالله این عروسی و گندم خانم هم به دنیا بیاد دیگه نور الا نور میشه 😍💃
۳ سال پیش
آرزو شریفی | نویسنده رمان
دیگه نمیخوای بچشونا بدن بهت؟
۳ سال پیشZarnaz
0آرزو جونم چقدر قشنگ یادت مونده 👏🙈چرا وست دارم بدنش من ولی نغمه نمیده چون تازه عشق گندم خانم تو دلش جا پیدا کرده و دوستش داره دیگه نمیده من😪😪
۳ سال پیشZarnaz
0راستی از مادر شوهرشم خیلی خوشم میاد اما ازخواهرشوهرش نه😁🙈راستی هورااااا خونه هم گرفتنننن💃💃😍😍
۳ سال پیش
آرزو شریفی | نویسنده رمان
اره منم
۳ سال پیش
آرزو شریفی | نویسنده رمان
مگه میشه تو را فراموش کنم. نه نمیده این همه برای نگه داشتنش سختی کشید.
۳ سال پیشZarnaz
0بلی بلی😍
۳ سال پیشاسرا
0آروزخانم لطفاپلیز🙏بهم بگومادرشوهرنغمه وجودداره آخه نغمه بایدهمش دورچنین مادرشوهربافهم کمالات بره
۳ سال پیش
آرزو شریفی | نویسنده رمان
وجود داره گلم. بگرد هست.
۳ سال پیشپارمیس
1عالی آرزو جونم دستتتتت دردنکنه
۳ سال پیشآمینا
3خداروشکر یه روز هم به خوشی گذشت
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...

رویا
0قلمتون خوبه من اولین رمانیه که از شما میخونم موفق باشید🌸