من و یک دنیا دروغ به قلم آرزو شریفی
پارت شصت و پنجم :
چند دقیقه بعد صدرا و مادرش سر رسیدند.
به محض دیدنشان بغضی راهی گلویم شد که به زور به پایین هلش دادم.
احساس گناهترین آدم را داشتم و از همه خجالت میکشیدم.
صدرا که همیشه عادت داشت اسپرت بپوشد حالا تو کت و شلوار مشکی رنگ بیشتر جذاب به نظر میرسید.
خوشبختانه مسئولیت پذیرایی با آوا بود.
به اصرار مادر صدرا روی مبل کناریش نشستم و در حالی که به دسته گلی که آورده بودند خیره بو
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۷۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
سیتا
2خوب پیش رفت ولی کاش برادر نغمه هم بود
۳ سال پیشهاناخانوم
2خب یه کم خیلامون راحت شدوچه خوب مامان صدرااومد،منم فضولیم گل کرده چی گفت مامان صدرا؟؟فک کنم بخوان غافلگیر ش کنن یاشایدم گفته بااینکه خواهرصدراوبقیه موافق نیستن ولی ماپشتشیم؟؟؟
۳ سال پیشآمینا
5اوف تاریخ عقدومهریه رو مشخص نکردن که. کاش محمد رو میگفت بیاد هرچی دعوا بود امشب میکرد تموم میشد تا دیگه نخواد یه دعوای دیگه راه بندازه
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...

آمینا
2سلام آرزو جون بهتر شدین؟؟ نکنه امروز رفتی دنبال خرید عروسی نغمه یادت رفت پارت بذاری😉😉