پارت هفتاد و یک :

کم کم آماده خواب شدم ولی صدرا داشت فوتبال نگاه میکرد.
نمی‌دانستم وقتی جابجا شدیم باید این خانه که حالا به اسم من بود را چکار کنم؟ نگهش دارم یا بفروشمش؟ باید سر فرصت با صدرا راجع بهش صحبت کنم.
بعد از یک خواب راحت و عمیق وقتی چشم باز کردم ساعت ده صبح بود. هنوز ازاتاق بیرون نیامده بودم که پیمان زنگم زد.
- سلام عزیزم خوبی؟ کجایی؟ رفتم خونتون زن عمو گفت رفتی تهران
- آره اومدم تهرا

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۷۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • سیتا

    1

    بچه یک ماهش بود ولی اون ها چهار ماه پیش یک شب رو تو اتاق بودن این دیگه چه ادعایی که پیمان میکنه

    ۳ سال پیش
  • آرزو شریفی | نویسنده رمان

    اول داستان دو ماهش بود. الانم زمان گذشته بالاخره.

    ۳ سال پیش
  • آرزو شریفی | نویسنده رمان

    اول داستان دو ماهش بود. الانم زمان گذشته بالاخره.

    ۳ سال پیش
  • Zarnaz

    4

    ای خدا خوب چرا تهدید پیمان باور میکنی آزمایش دی ان ای برای چیه 😪🙆

    ۳ سال پیش
  • آرزو شریفی | نویسنده رمان

    خیلی جدیش گرفتن

    ۳ سال پیش
  • آمینا

    5

    خواهشا کاری کن حداقل اعتماد صدرا از بین نره .من دارم حرص میخورم واقعا

    ۳ سال پیش
  • رزا

    3

    فکر کنم تا آخر این رمان من از دست این نغمه سر به بابون بزارو 🤷 ♂️

    ۳ سال پیش
  • آمینا

    5

    وای چرا باز دروغ گفت . لااقل به صدرا بگه دیگه خدایا چرا اینقدر خره چقدر خره چقدر خره

    ۳ سال پیش
  • آرزو شریفی | نویسنده رمان

    خییییییلی خره

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️