من و یک دنیا دروغ به قلم آرزو شریفی
پارت هفتاد و هفتم :
ضعف شدیدی پیدا کرده بودم. حتی توان اینکه از اتاقم بیرون بروم را هم نداشتم. مادرم برای معجونی از مغزیجات و عسل درست کرد. حوصله حرف زدن با کسی را نداشتم. فقط دلم میخواست که بخوابم. توی تاریکی اتاقم به سقف خیره شده بودم و به روزهایی روشنی که در انتظارم بود فکر میکردم.
روز بعد مادرم سری به آموزشگاه زد و آوا هم راهی دانشگاه شد. از فرصت استفاده کردم و خودم را سرگرم آشپزی کردم. کلم پلویی که
مطالعهی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۶۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
سارا
3برای منم سواله که مهران از کجا پیداش شد🤔🤔
۳ سال پیشسیتا
7نگران مادر نغمه ام سکته نکنه با این همه اتفاق هااا
۳ سال پیشهاناخانوم
5مهران از کجاپیداش شدهاکان کجارفت،صدراچرانمیادنغمه راببره،این همه سال خوب وخوش بودن حالاهمه ی مشکلات باهم اومده سراغشون ...
۳ سال پیشآمینا
2عه صدرا کو پس🤣
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...

ال
0مهران دیگ کیه😂😐ی لحظه فک کردم رمانو اشتباه اومدم