پارت ششم :



نفهمیدم کی خوابم برده بود.

سرم سنگین بود ؛ چشمام از بس گریه کرده بودم می‌سوخت.

چند لحظه طول کشید یادم بیاد کجام...
بعد همه‌چی مثل یه سیل برگشت توی ذهنم.
آروم از روی تخت نشستم.

همون لحظه سوزش کف پام باعث شد صورتم جمع بشه.

_ آخ...

نگاهم افتاد به زخم کوچیکی که هنوز روی پام مونده بود.

یه نفس عمیق کشیدم.

_ امروز شاید یه ذره بهتر باشه...

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت دیروز تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!