پارت ششم :
نفهمیدم کی خوابم برده بود.
سرم سنگین بود ؛ چشمام از بس گریه کرده بودم میسوخت.
چند لحظه طول کشید یادم بیاد کجام...
بعد همهچی مثل یه سیل برگشت توی ذهنم.
آروم از روی تخت نشستم.
همون لحظه سوزش کف پام باعث شد صورتم جمع بشه.
_ آخ...
نگاهم افتاد به زخم کوچیکی که هنوز روی پام مونده بود.
یه نفس عمیق کشیدم.
_ امروز شاید یه ذره بهتر باشه...
لطفا صبر کنید...
