پارت یازده :
هنوز سکوت سنگینی که روی میز ناهار افتاده بود سنگین مونده بود.
هیچکس چیزی نمیگفت.
فقط صدای قاشق و چنگالهایی که بیجون به ظرفها میخورد،بینشون میپیچید.
کایلا هنوز گلوش میسوخت.
لیوان آب رو محکم بین دستهاش گرفته بود و هر از گاهی یه جرعهی کوچیک میخورد.
اما چیزی که بیشتر از استخون گلوش آزارش میداد رفتار چند دقیقهی قبل رهاب بود.
لطفا صبر کنید...

نسترن
0خوبه اگه یکم پارتها بیشتر بشه بهترم میشه☺😍