پارت یازده :
هنوز سکوت سنگینی که روی میز ناهار افتاده بود سنگین مونده بود.
هیچکس چیزی نمیگفت.
فقط صدای قاشق و چنگالهایی که بیجون به ظرفها میخورد،بینشون میپیچید.
کایلا هنوز گلوش میسوخت.
لیوان آب رو محکم بین دستهاش گرفته بود و هر از گاهی یه جرعهی کوچیک میخورد.
اما چیزی که بیشتر از استخون گلوش آزارش میداد رفتار چند دقیقهی قبل رهاب بود.
لطفا صبر کنید...
