پارت نهم :
راوی
خونه ی بخت کایلا ساکت بود.ساکتتر از همیشه.
کایلا با صدای زنگ ساعت از خواب پرید.
چند ثانیه گیج به سقف خیره موند.
بعد یادش اومد کجاست.
یادش اومد شب قبل، تا چه ساعتی چشم به در دوخته بود.
و یادش اومد که آخرش، همونطور با لباس خونه روی مبل خوابش برده بود.
آروم نشست.نگاهش بیاختیار سمت میز غذا رفت.
همون لحظه قلبش یه ضربه زد.
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
