پارت هجده :
کایلا وارد آشپزخونه شد.
همین که از دیدشون خارج شد، لبخندی که با هزار زور روی لبش نگه داشته بود، فرو ریخت.
دو دستش رو لبهی کابینت گذاشت و نفس عمیقی کشید.
اما انگار هوا هم از ریههاش فرار میکرد.
صدای خندهی رهاب، از پذیرایی، دوباره توی خونه پیچید.
خندهای که از روزی که باهاش ازدواج کرده بود، حتی یه بار هم برای خودش نشنیده بود.
پلکهاش رو بست و زیر

لطفا صبر کنید...

نسترن
0خیلی خوب بود ولی دیگه رهاب خیلی داره زیاده روی میکنه چندش فک میکنه تحفست