پارت سوم :
کایلا
صدای بسته شدن در اتاقش، توی خونه پیچید. انگار آخرین تیکهی امیدم بود که پشت اون در جا موند.
همونجا کنار مبل ایستاده بودم.
تور لباس عروس هنوز دور پام پیچیده بود.
کفشهام پامو میزد.
گردنم از سنگینی سرویس درد گرفته بود.
اما هیچکدومش به اندازهی دلم درد نداشت.
آروم روی مبل نشستم.
چشمم افتاد به حلقهای که توی انگشتم برق میزد.
همین حلقه براش رویا بافته بودم.
فکر میکردم یه روزی وقتی دستم میکنه، دنیا قشنگترین جای ممکن میشه.
ولی حالا همین حلقه، بیشتر از زنجیر به دستم شبیه بود.نفسم میلرزید.
اشک، بیاجازه روی گونهم سر خورد.
بعد دیگه نتونستم جلوشو بگیرم.
سرمو بین دستام گرفتم و هایهای گریه کردم.
_ چرا اینقدر ازم متنفری رهاب...من فقط دوستت داشتم فقط همین...
هقهقم توی خونه میپیچید.
هیچکس نبود بگه آروم باش.
هیچکس نبود بغلم کنه.
فقط سکوت بود و سکوت ..این خونهای از همون دقیقهی اول، بوی غریبه بودن میداد.
نمیدونم چقدر گریه کردم.
فقط یادمه سرم رو تکیه دادم به دستهی مبل و پلکام سنگین شد.
و همونجابا لباس عروس روی همون کاناپه خوابم برد.
صدای آروم یه نفر به گوشم میرسید...
اول فکر کردم خواب میبینم.
بین خواب و بیداری فقط چند کلمه میشنیدم.
_ نه عزیزم..گفتم که نیم ساعت دیگه راه میافتم...
پلکام آروم باز شد.همهجا تار بود برام
فقط چراغ آشپزخونه روشن بود.
سرمو کمی بلند کردم.
رهاب بود که پشت به من ایستاده بود.
گوشی کنار گوشش بود و یه دستش توی جیب شلوارش قرار داده بود.
صدای آرومش توی خونه میپیچید.
_ قربونت برم...
ناراحت نباش.
گفتم که میام.
_ نه...
به خدا نمیذارم بیشتر از این ناراحت بشی.
باشه؟
_ آره...
دوستت دارم.
انگار یه نفر مشت کرد توی قلبم.
نفسم برید.
گلوم میسوخت.
این صدا این لحن مردونه ی عاشق مال من نبود.برای یه نفر دیگه بود.
همون دختری که هنوز توی قلبش زندگی میکرد.
مارال...
سرمو پایین انداختم.
دلم میخواست گوشامو بگیرم و نشنوم هیچی نشنوم.
اما هر کلمهش، مثل سوزن فرو میرفت توی دلم.
بیاختیار تکون خوردم.
صدای خشخش لباس عروسم توی سکوت خونه پیچید.
رهاب همون لحظه برگشت و چشمش افتاد به من.
چند ثانیه نگام کرد و بعد تماس رو تموم کرد.
گوشیشو انداخت روی میز.
با همون لحن سرد همیشگیش گفت:
_ اِ...
عروس زوری بیدار شد؟
هیچی نگفتم.
هنوز اشک توی چشمام میسوخت.
رهاب با بیحوصلگی به لباس عروسم نگاه کرد.
_ مگه آدم نیستی؟
نمیتونستی بری روی تخت بخوابی؟
اینجا کپ مرگتو گذاشتی وسط پذیرایی.
سرمو آروم بلند کردم.
_ کدوم تخت؟
ابروش بالا رفت.
_ چی؟
_ همون تختی که گفتی حق ندارم حتی نزدیک اتاقت بشم؟
برای یه لحظه ساکت شد.
بعد شونهای بالا انداخت.
_ مشکل من نیست.تخت اتاق خودت منظورمه.
دستم مشت شد.
_ پس مشکل کیه؟
_ خودت، خودت خواستی بیای توی این خونه.
چند قدم اومد جلو.
_ حالا هم با شرایطش کنار بیا.
بغض سنگینی توی گلوم نشست.
نگاهش کردم.واقعاً نگاهش کردم.
همون مردی که سالها دوستش داشتم.
همون مردی که برای یه لبخندش هزار بار از خدا تشکر میکردم.
لبم لرزید.
_ یه سؤال ازت بپرسم؟
_ اگه جوابش به درد بخوره.
نفسمو آروم بیرون دادم.
_ اون...
مکث کردم.
گفتنش سخت بود خیلی سخت.
_ اون چی داره که من ندارم، رهاب؟
سکوت کرد رهاب فقط نگام میکرد.
ادامه دادم.
_ من از اون خوشگلتر نیستم؟
_ کمتر دوستت داشتم؟
_ کمتر برات جنگیدم؟
اشکام دوباره پایین اومد.
_بگو... فقط یه بار بهم بگو. اون چی داشت که من نداشتم؟
رهاب نگاهشو ازم گرفت و رفت سمت پنجره.
چند ثانیه به تاریکی بیرون خیره موند.
بعد خیلی آروم گفت:
_ فرقش این بود
نفس توی سینهم حبس شد.
بدون اینکه برگرده سمتم، ادامه داد:
_ اونو خودم انتخاب کرده بودم...
_ ولی تو...
صداش سردتر شد.
_ انتخاب من نبودی.
انگار تمام سقف خونه روی سرم خراب شد.
دیگه چیزی برای گفتن نداشتم.#پارت۶
کایلا
فقط سکوت بینمون کش اومده بود.
نه من دیگه رمقی برای حرف زدن داشتم
نه اون انگار چیزی برای گفتن.
رهاب چند ثانیه همونطور کنار پنجره ایستاد.
بعد خیلی آروم دستش رو برد سمت یقهی پیراهنش و دکمهی اولش رو باز کرد.
یه نفس عمیق کشید.
بیحوصله برگشت طرف میز کنسول.
کلید ماشینش رو برداشت.
کیف پول چرمی مشکیرنگش رو هم از روی میز برداشت و داخل جیب شلوارش گذاشت.
بعد کشوی باریک کنسول رو باز کرد.
یه شیشهی عطر بیرون آورد همون عطر معروفش...
همون بویی که هر بار از کنارش رد میشدم، تا ساعتها توی ذهنم میموند.
چند پاف روی گردنش زد بعد روی مچ دستش.
و در آخر، روی یقهی پیراهن مشکیش.
تمام این کارها رو با آرامشی انجام میداد که بیشتر از هر فریادی عذابم میداد.
نتونستم جلوی خودمو بگیرم.
با صدایی گرفته پرسیدم:
_ جایی میری...؟
بدون اینکه نگاهم کنه، درِ عطر رو بست.
_ آره.
گلوم خشک شده بود
_ این وقت روز؟
این بار نگاهم کرد.
نگاهی خالی و بیاحساس انداخت و گفت:
_ مشکلیه؟
سرم رو آروم تکون دادم.
_ نه...
فقط...
مکث کردم.
_ امروز اولین ...
حرفم تموم نشده بود که پوزخند زد.
_ منظورت روز عروسیه؟ که کاچی ماچی بردارن بیارن خانواده عروس؟!
سرمو پایین انداختم.
رهاب خیلی آروم خندید.
خندهای که هیچ گرمایی نداشت.
_ اگه منتظری امردز کنارت بشینم و نقش شوهر عاشق رو بازی کنم،
سرش رو به نشونهی تأسف تکون داد.
_ سخت در اشتباهی.
نفسم لرزید.
_ من همچین انتظاری...
_ نداشتی؟
وسط حرفم پرید.
_ خوبه.
چون منم همچین قصدی ندارم.
کتش رو از روی مبل برداشت وپوشید.
ساعتش رو روی مچ دستش بست.
بعد کلید ماشین رو بین انگشتهاش چرخوند و با خونسردی گفت:
_ میرم بیرون.
نگاش روی من نبود معلوم هم نیست کی برگردم.
قلبم فشرده شد.
ادامه داد:
_ در رو هم از داخل قفل کن.
نه به خاطر اینکه نگرانتم،یه مکث کوتاه کرد.
_ حوصله ندارم برای دردسرهای احتمالی جواب پس بدم.
اشک دوباره چشمامو پر کرد.
اما این بار اجازه ندادم بریزه.
خیلی آروم پرسیدم:
_ پیش... مارال میری؟
نگاهش مستقیم توی چشمام نشست.
_ این سؤال به تو ربطی نداره.
یه قدم به سمت در برداشت.
بعد انگار چیزی یادش افتاده باشه، ایستاد.
بدون اینکه برگرده گفت:
_ راستی...
اگه بابا مامانت زنگ زد،
بگو همهچی عالیه بگو داماد با زنش خیلی خوشبخته.
لبخند تلخی زد.
_ تو که بازی کردن رو خوب بلدی.ه
در رو باز کرد.
نسیم خنک شب داخل خونه پیچید.
چند ثانیه قامت بلندش توی چهارچوب در دیده میشد.
بعد بیهیچ مکثی بیرون رفت و صدای بسته شدن در دوباره توی خونه پیچید.
انگار مهر تأییدی بود روی تنهایی من.
چند لحظه فقط به در خیره موندم.
شاید برگرده...
شاید بگه شوخی کردم...
شاید...
اما هیچ اتفاقی نیوفتاد.
چند دقیقه بعد، صدای روشن شدن ماشینش از پارکینگ بلند شد وبعد صدای دور شدنش...
و بعد هیچی خونه دوباره غرق سکوت شد.
دستم میلرزید،
آروم روی زمین سر خوردم و به در تکیه دادم.
اشکام بیصدا روی گونههام میلغزید.
لبخند تلخی روی لبم نشست و زیر لب، جوری که حتی خودم هم به سختی میشنیدم، زمزمه کردم:
_ خیلی... آشغالی رهاب...خیلی...
لطفا صبر کنید...
