پارت هفتم :

دختری با مانتوی کرم‌رنگ، عینک آفتابی روی سرش و موهای صاف و مرتب، پشت در ایستاده بود.

مارال بود

چند ثانیه فقط به هم خیره موندیم.
اول اون سکوت رو شکست.
نگاهش از صورتم پایین اومد و
روی حلقه‌ی دستم ثابت موند.
بعد خیلی آروم گفت:

_ رهاب خونه نیست؟


گلوم خشک شد.

_ نه...

لبخند محوی گوشه‌ی لبش نشست.


_ عجیبه...

بعد دوباره نگاه

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!