پارت هفتم :
دختری با مانتوی کرمرنگ، عینک آفتابی روی سرش و موهای صاف و مرتب، پشت در ایستاده بود.
مارال بود
چند ثانیه فقط به هم خیره موندیم.
اول اون سکوت رو شکست.
نگاهش از صورتم پایین اومد و
روی حلقهی دستم ثابت موند.
بعد خیلی آروم گفت:
_ رهاب خونه نیست؟
گلوم خشک شد.
_ نه...
لبخند محوی گوشهی لبش نشست.
_ عجیبه...
بعد دوباره نگاه
لطفا صبر کنید...
