پارت دوازده :
سکوت، مثل یه غبار سنگین روی آشپزخونه نشسته بود.
رهاب روبهروی کایلا ایستاده بود و
چشمهاش فقط روی آلبوم باز مونده بود.
روی همون عکسهایی که چند دقیقه پیش، لبخند رو روی لب کایلا آورده بودن.
مادرش آروم گفت:
_ رهاب...
اما رهاب انگار حتی صداش رو هم نشنید.
چند قدم جلو اومد و خم شد و بدون اینکه از کایلا اجازه بگیره، آلبوم رو از روی میز برداشت.
صدØ
لطفا صبر کنید...

neda
0خسته نباشید نویسنده جون لطفا پارت رو طولانی تر کنید خیلی کوتاهه