پارت هشتم :
نفسم بند اومده بودسریع سرم رو تکون دادم.
_ نه... به خدا نه... خودش اومد.
رهاب یه پوزخند تلخ زد.
_ هنوزم دست از نمایش برنمیداری؟
بغضم گرفت.
_ دارم راست میگم...
_ راست؟
یه قدم اومد جلو.
_ از همون روز اول، زندگیمو با دروغ و اجبار خراب کردی، حالا انتظار داری حرفت رو باور کنم؟
اشک توی چشمام جمع شد.
_ من قسم میخورم...
مطالعهی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

نسترن
0لایک دارین😍