پارت هفده :
ساعت تازه از نه صبح گذشته بود.
کایلا از همون اول صبح مشغول تمیز کردن خونه بود.
دستمال سفید رو روی میز کشید و نفس آرومی بیرون داد.
تمام شب تقریباً نخوابیده بود.
هر بار چشمهاش بسته میشد، تصویر رهاب جلوی چشمش میاومد.
همون لحظهای که گوشیش رو شکست،همون لحظهای که گفته بود کاری نکن مجبور بشم واقعاً زندانیت کنم...
بیاختیار دستش روی گوش

لطفا صبر کنید...

نسترن
0امیدوارم روزی برسه که التماس کایلارو بکنه