پارت ده :
بیاختیار نگاهش چند لحظه بیشتر از حد معمول موند.
اما انگار همون لحظه از خودش عصبانی شد.
فکش سفت شد.
نگاهش رو ازش گرفت و خشک گفت:
_ راه بیفت.
حوصله ندارم دیر برسیم.
تمام مسیرهیچکدوم حرفی نزدن.
فقط صدای ماشین بود و بس.
کایلا چند بار خواست چیزی بگه.
اما هر بار با دیدن نیمرخ سرد رهاب، منصرف شد.
دستش رو روی حلقهی ازدواجش کشید و آهسته ع
لطفا صبر کنید...

نسترن
0آخه مرد مومن تو که دوسش داری چرا همچین میکنی؟!