خلاصه رمان عاشقانه لاگوم
حنا یاد گرفته آرام زندگی کند. بی حاشیه و بی دردسر و دور از استرس. دختری از خانواده ای که بعد از یک اتفاق ناگهانی، همه چیزشان عوض شده و حالا در خانه ای اجاره ای، با چند همسایه روزگار میگذرانند. حنا در یک ساندویچی کار میکند و تنها دلخوشی اش حفظ همین زندگی ساده و بی صداست. تا روزی که مردی غریبه، با گذشته ای نامعلوم وارد زندگیشان میشود. کیا با یک چک در دست، می آید و ادعا میکند باید این چک را پاس کند. لحنش سرد است، نگاهش بی رحم و حضورش مثل سایه ای سنگین روی خانه می افتد. او برای گرفتن پول آمده نه برای توضیح دادن! مردی که از کودکی تنها بوده و حالا خودش را مدیون کسی میداند که سال ها پشتش ایستاده. مردی به نام جهان! اما هرچه کیا بیشتر پیش میرود، چیزهایی با هم جور در نمی آیند! چکی که بیش از حد مشکوک است. سکوتی که بی دلیل طولانی میشود و علاقه ای پنهان که هیچ کس انتظارش را ندارد! علاقه ی مردی که عاشقی از سن و سالش گذشته، به دختری که قرار نبوده در این بازی حضور داشته باشد! در میان شک، بدهکاری و دروغ، احساسی شکل میگیرد که نه به موقع است و نه بی خطر. احساسی که کیا را وادار میکند از سایه ها فاصله بگیرد و به خانه ای نزدیک شود که قرار بود فقط یک نشانی باشد! و حالا باید حقیقتی را افشا کنند که اگر برملا شود، زندگی خیلی ها را ویران میکند. اما آیا همه ی حقیقت، قابل گفتن است؟
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان لاگوم - پارت 131
حنا با اضطراب پرسید: _ یعنی ممکنه بیدار نشه؟ ممکنه مشکلی باشه؟ _ بیدار که میشه، اما خب به هر حال کما ممکنه یه آسیبهایی از خودش به جا بذاره. میان یه سری عکس و آزمایش ازش میگیرن که مطمئن بشیم مشکلی وجود نداره. نگران نباش. حنا سر به زیر شد و پرسید: _ میتونم برم پیشش؟ _ تا بیدار شدنش یکی دو ساعتی...
بروزرسانی در : ۷۰ روز پیش
-
رمان لاگوم - پارت 130
ساعتی بعد، با تذکر پرستاری بابت شلوغ نکردن راهروی بیمارستان، بالاخره مرضیه موفق شد تمام همسایهها را راهی خانه کند. حنا را به زحمت سمت حیاط بیمارستان برد و روی نیمکتی نشاند. لیوان آبی که از آب سرد کن داخل راهرو پر کرده بود، سمتش گرفت و مجبورش کرد از آن بنوشد. کمی آب خورد و خیره به در شیشهای ساخت...
بروزرسانی در : ۷۰ روز پیش
-
رمان لاگوم - پارت 129
کیا جملات او را میشنید اما تمام حواسش روی قسمت عاشق شدن جهان گیر کرده بود. عاشق حنایش؟ با این که مدتها قبل از دندان تیز کردن جهان برای حنا با خبر شده بود، باز هم قلبش تیر کشید. بیخیال تمام توهین و تحقیرهایی که از یاشار شنیده بود، گیج و منگ پرسید: _ یاشار جهان چه غلطی کرده؟ چی میدونی تو؟ یاشار...
بروزرسانی در : ۷۰ روز پیش
-
رمان لاگوم - پارت 128
چشمهایش را انگار با چسب بهم چسبانده بودند. بیحسی دستهایش میان بیداری و اغمای جسمی برایش ترسناکتر از وضعیتش بود. توهمهایی مثل بریدن دستهایش همچون مالیخولیا درون ذهنش میچرخیدند و او هر چه زور میزد نمیتوانست به بیداری و نور برسد. انگار فرسنگها با دنیای واقعی فاصله داشت. تیر کشیدن گردنش را ...
بروزرسانی در : ۷۰ روز پیش

مهتاب جهان فر | نویسنده رمان
مرسی از نظرات قشنگت🥰💜
۱ ماه پیشنگار
در پارت 60خواهش میکنم. عزیزم 💙💙💙💙
۱ ماه پیشنگار
در پارت 40داره هر لحظه بهتر و باحال تر میشه من برم باقی شو بخونم ببینم این آقاهه کی بود💙💙💙💙
۱ ماه پیش
مهتاب جهان فر | نویسنده رمان
خوشحالم دوستش داری🥰🥰
۱ ماه پیشنگار
در پارت 30خوب بود مرسی حرفاش به دلم نشت 💙💙💙💙
۱ ماه پیش
مهتاب جهان فر | نویسنده رمان
💜💜💜
۱ ماه پیشنگار
در پارت 50چه باحال بود این جهان کیه یا این پسره کی بود💙💙💙💙
۱ ماه پیشنگار
در پارت 20فعلا که خوبه اتفاقات معمولی براش افتاده و چیزه خواصی رخ نداده وای من چقدر به حمید خندیدم خیلی باحال بود مرسی 💙💙💙💙
۱ ماه پیش
مهتاب جهان فر | نویسنده رمان
خوشحالم که دوستش داری🥰
۱ ماه پیشنگار
در پارت 10برای شروع خوب بود و من خیلیییی مشتاقم تا بتونم این آدمی رو که تو بیمارستان بستری شده رو بشناسم ببینم چرا حنا همش بخاطر اون بیمارستانه درکل خوب و باحال بود مرسی 💙💙💙💙
۱ ماه پیش
مهتاب جهان فر | نویسنده رمان
مرسی که همراهی میکنین و خوشحالم که دوست داشتین 💜
۱ ماه پیشمهسا
در پارت 1311خدا قوت رمان قشنگی بود واقعا لذت بردم ولی کاش تهش کلی جمع نمیشد کمی بیشتر ادامه داشت بهتر میشد
۲ ماه پیش
مهتاب جهان فر | نویسنده رمان
ممنونم عزیزم 💜
۲ ماه پیشنگین
در پارت 1310ولی منکر اینم نمیشم که دلتنگتون میشم خیلی 🥲🥺🥺
۲ ماه پیش
مهتاب جهان فر | نویسنده رمان
قصههای دیگه هم هستن🥰 قول میدم بقیه رو هم همینقدر دوست داشته باشی😌
۲ ماه پیشنگین
در پارت 1310ممنون از نویسنده عزیز رمانتون زیبا و دلنشین بود خوشحالم که این چن ماه همراه شما بودم مهتاب خانوم همیشه موفق باشین🥰🥰🥲
۲ ماه پیش
مهتاب جهان فر | نویسنده رمان
مرسی عزیز دلم💜 منم خوشحالم که همراه خوبی مثل شما داشتم و با نظراتت کلی انرژی گرفتم🥰
۲ ماه پیشماهرخ
در پارت 1310خداقوت رمان زیبایی بود قلمت مانا
۲ ماه پیش
مهتاب جهان فر | نویسنده رمان
ممنونم از همراهی شما عزیز دل💜💜
۲ ماه پیشماهرخ
در پارت 1270عالی خدا قوت . راز عاشقانشون بلاخره لو رفت
۲ ماه پیش
مهتاب جهان فر | نویسنده رمان
مرسی از همراهیتون🥰🥰
۲ ماه پیشماهرخ
در پارت 1240بسیار عالی خدا قوت عزیرم ممنون از پارت های هدیه سوپرایز شدیم
۲ ماه پیش
مهتاب جهان فر | نویسنده رمان
مرسی از همراهی شما جان دل🥰 به اواخر قصه رسیدیم سعی میکنم پارت بیشتر بذارم که بچسبه به جونتون😍
۲ ماه پیشنگین
در پارت 1140نمیدونم چرا از حنا خوشم نمیاد از اخلاقاش هم اح
۲ ماه پیش
مهتاب جهان فر | نویسنده رمان
آخی بچهم به این خوبی دلت میاد به عشق کیا چپ نگاه کنی؟؟ میگم کیا بیاد بخوردت😂
۲ ماه پیشنگین
در پارت 1140😁😁😁آخ کیه که خوشش نیاد
۲ ماه پیش
مهتاب جهان فر | نویسنده رمان
😁😁😁
۲ ماه پیشنگین
0😳😳😱😱😱مهتاب خانوم چی کرده همه رو دیوونه کرده
۲ ماه پیش
مهتاب جهان فر | نویسنده رمان
😌😌😌😌😎😎😎😎
۲ ماه پیشنگین
0اگه ۲۰ پارت هدیه هم بود باز منتظر بقیه اش بودم
۲ ماه پیش
مهتاب جهان فر | نویسنده رمان
تو یه نفر واسه کشتن من کفایت میکنی😂😂 نظرت در مورد پارتا چی بود؟😌🥰
۲ ماه پیشنگین
0وااای خدا نکنه عزیزم عالی بودن اگه یکمی هم صحنه های 😉😉چیز داشت خوب ترم میشد 😁آقا کیا خیلی زبون باز تشریف دارن
۲ ماه پیش
مهتاب جهان فر | نویسنده رمان
دیگه شرمنده 😂 پسرم آقاست😍
۲ ماه پیش

نگار
در پارت 60وای خب حنا هم حق داره بدونه چه خبره اینا چرا انقدر مشکوکم خیلی خوب بود مرسی 💙💙💙💙