دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه لاگوم اثر مهتاب جهان فر

رمان لاگوم

  • زبان فارسی
  • 128.1K 👁
  • 241 ❤️
  • 218 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه لاگوم

حنا یاد گرفته آرام زندگی کند. بی حاشیه و بی دردسر و دور از استرس. دختری از خانواده ای که بعد از یک اتفاق ناگهانی، همه چیزشان عوض شده و حالا در خانه ای اجاره ای، با چند همسایه روزگار میگذرانند. حنا در یک ساندویچی کار میکند و تنها دلخوشی اش حفظ همین زندگی ساده و بی صداست. تا روزی که مردی غریبه، با گذشته ای نامعلوم وارد زندگیشان میشود. کیا با یک چک در دست، می آید و ادعا میکند باید این چک را پاس کند. لحنش سرد است، نگاهش بی رحم و حضورش مثل سایه ای سنگین روی خانه می افتد. او برای گرفتن پول آمده نه برای توضیح دادن! مردی که از کودکی تنها بوده و حالا خودش را مدیون کسی میداند که سال ها پشتش ایستاده. مردی به نام جهان! اما هرچه کیا بیشتر پیش میرود، چیزهایی با هم جور در نمی آیند! چکی که بیش از حد مشکوک است. سکوتی که بی دلیل طولانی میشود و علاقه ای پنهان که هیچ کس انتظارش را ندارد! علاقه ی مردی که عاشقی از سن و سالش گذشته، به دختری که قرار نبوده در این بازی حضور داشته باشد! در میان شک، بدهکاری و دروغ، احساسی شکل میگیرد که نه به موقع است و نه بی خطر. احساسی که کیا را وادار میکند از سایه ها فاصله بگیرد و به خانه ای نزدیک شود که قرار بود فقط یک نشانی باشد! و حالا باید حقیقتی را افشا کنند که اگر برملا شود، زندگی خیلی ها را ویران میکند. اما آیا همه ی حقیقت، قابل گفتن است؟

پارت اول

فصل یک
کنار تخت ایستاد و به ریشی که صورت او را پوشانده بود، خیره شد. دلش از دیدن او روی این تخت ریش می‌شد. تحملش به صفر رسیده بود. نمی‌دانست چقدر دیگر باید به چشمان بسته‌ی او خیره شود تا شاید پلک‌هایش، دخترک را به لرزشی خفیف مهمان کنند. چند روز دیگر؟ چند ماه؟ شاید هم چند سال؟
حاضر بود تا ابد همان‌جا بماند اما شده یک لحظه قبل از مردنش، بار دیگر میان گودال‌های سیاه چشم‌های او غرق شود. غیر از این، هیچ رویای دیگری نداشت.
پرستار آی‌سی‌یو مثل هر روز به او نزدیک شد و تذکر داد که مهلت یک دقیقه‌ای دیدارش به انتها رسیده. همین که اجازه‌ی این دیدار را به او می‌دادند، ممنونشان بود. طبق قانون، بیمار بستری در بخش آی‌سی‌یو ملاقات حضوری نداشت و در صورت پذیرش ملاقات کننده، فقط به خانواده‌ی درجه یک بیمار اجازه‌ی حضور در بخش را می‌دادند. اما آن‌جا، دیگر همه می‌دانستند که تنها همراه همیشگی این بیمار، همین دخترک رنجور و بی‌طاقت است. کمی قانون شکنی که به جایی بر نمی‌خورد!
دستی به صورتش کشید و از اتاقک شیشه‌ای بیرون رفت. دلش طاقت نمی-آورد قدمی دورتر شود، پس همان‌جا پشت شیشه ایستاد و خیره به صورت آرام او، گان را از تنش خارج کرد و به پرستار سپرد. چشم از تخت آن طرف شیشه برنمی‌داشت.
از انتهای راهرو صدای پایی به گوشش رسید. لحظه‌ای سر چرخاند و سرگرد فاطمی را دید که به سمتش می‌آمد. مثل تمام این مدت، پرونده¬ی آبی رنگی در دستش خودنمایی می‌کرد. پرونده‌ای که دیگر ذره‌ای برای حنا اهمیت نداشت.
سرگرد فاطمی سلام کرد و حنا با پوزخندی آرام، جوابش را داد. مرد نزدیک‌تر آمد و گفت:
_ تمام اعضای اون باند تا امروز دستگیر شدن به غیر از همون کسی که شما درموردش بهمون اطلاعات دادین. کسی با اون اسم و مشخصات، سال‌ها پیش مرده و احتمالا آدمی که شما درموردش گفتین، تمام این سال‌ها داشته با هویت یک فرد مرده زندگی می‌کرده.
پوزخند حنا پررنگ‌تر شد و گفت:
_ شما که گفتین همچین کسی اصلا وجود خارجی نداره! بعدم گفتین احتمالا از مرز رد شده!
_ بله، توضیح دادم خدمتتون، اون اسمی که شما گفته بودین یه اسم مستعار بود. یه آدمی با این هویت چندین سال قبل فوت کرده. البته می‌تونه فقط تشابه اسمی باشه اما به هرحال، اسم واقعی کسی که دنبالشیم هنوز مشخص نشده و احتمالا الان متواریه. ما تمام تلاشمونو می‌کنیم تا این مجرم پیدا و دستگیر بشه.
حنا به طرف تخت برگشت و با بغض گفت:
_ اینا دیگه اهمیتی برای من نداره. این آدم به خاطر همون عوضیا چند روزه بی‌هوش این‌جا افتاده. دکترا می‌گن ممکنه هیچ‌وقت به هوش نیاد! شما خودتونو بذارین جای من، به نظرتون برام مهمه که اون عوضی الان تو کدوم قبرستونی داره دست و پا می‌زنه؟!
سرگرد فاطمی جلوتر رفت و با لحنی که تلاش می‌کرد امیدبخش به نظر برسد، رو به حنا گفت:
_ به هر حال من اومده بودم که هم یه سری به ایشون بزنم و از وضعیتش مطلع بشم و هم این خبر و به شما بدم. به امید خدا بیمارتونم به هوش میاد. بلا دور باشه.
به عقب چرخید تا آن‌جا را ترک کند که فرخ از پیچ راهرو نمایان شد. از همان فاصله هم ابروهای گره کرده‌اش قلب حنا را لرزاند. خوب می‌دانست که باز آمده تا سرکوفت آن‌جا ماندنش و آبرویی را که مادرش اعتقاد داشت حنا با همین کار از آن‌ها برده، بزند. دلش به حدی پر بود که این روزها با کوچک‌ترین ناملایمتی، دردهایش اشک می‌شد و روی صورتش راه می‌گرفت اما از موضع خود پایین نمی‌آمد. حالا که رازش را همه فهمیده بودند، به هیچ قیمتی حاضر نمی‌شد مرد همیشه تنهای روی تخت را رها کند. به خودش قول داده بود آن‌قدر به صورت رنگ پریده‌اش از پشت همان شیشه خیره شود تا او را از رو ببرد و وادار به باز کردن چشم‌هایش کند.
سرگرد فاطمی نگاهی به صورت فرخ انداخت و پرسید:
_ جناب فرخ صابری؟
فرخ بی‌خبر از همه جا، چشم از صورت بی‌رنگ و روی حنا گرفت و سری به تایید تکان داد که سرگرد دوباره گفت:
_ شما باید برای پاره‌ای از توضیحات با بنده تشریف بیارید کلانتری.
فرخ تته پته کنان پرسید:
_ چرا جناب سرگرد؟ من که کاری نکردم!
_ مشخص می‌شه. به هر حال باید یه توضیحی درمورد اجناسی که فروختین به قانون بدین!
فرخ نا امیدانه نالید:
_ اما من که چیزی جز کفش و صندلای خودم نفروختم!
سرگرد با دست به سمت خروجی اشاره کرد و گفت:
_ تشریف بیارید، همه چیز مشخص می‌شه.
در آن شرایط هم حاضر نبود دخترک را به حال خود رها کند. همان‌طور که با پاهای لرزان دنبال سرگرد فاطمی راه افتاده بود، دستش را سمت حنا دراز کرد و با اخم تشر زد:
_ بسه هرچی این‌جا موندی، برو خونه بلکه در دهن این همسایه‌ها بسته بشه و کم‌تر نیش به جون مادرت بزنن! پدر منو در آورد این‌قدر زیر گوشم گفت حنا رو بیار خونه!
حنا با آهی عمیق، چشم از صورت پدرش گرفت و برای راحتی خیال او، سری به تایید تکان داد. خوب می‌دانست خانه رفتنش هم بیشتر از چند ساعت دوام ندارد و باز به همین شیشه‌ی سرد می‌چسبد تا حاجتش را از این بیمارستان غم‌زده بگیرد. قرار نبود با شانه‌های افتاده و صورت خیس از اشک از آن‌جا خارج شود. امید داشت به این‌که روزی، همراه او و شانه‌به‌شانه‌ی هم از پله‌های سنگی مقابل بیمارستان پایین می‌روند و آن موقع، تا ابد فرصت داشت برای این که جواب قضاوت‌ها و زخم‌زبان‌های همسایه‌ها را بدهد.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

نظرات رمان لاگوم
  • نگار

    در پارت 60

    وای خب حنا هم حق داره بدونه چه خبره اینا چرا انقدر مشکوکم خیلی خوب بود مرسی 💙💙💙💙

    ۱ ماه پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    مرسی از نظرات قشنگت🥰💜

    ۱ ماه پیش
  • نگار

    در پارت 60

    خواهش میکنم. عزیزم 💙💙💙💙

    ۱ ماه پیش
  • نگار

    در پارت 40

    داره هر لحظه بهتر و باحال تر میشه من برم باقی شو بخونم ببینم این آقاهه کی بود💙💙💙💙

    ۱ ماه پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    خوشحالم دوستش داری🥰🥰

    ۱ ماه پیش
  • نگار

    در پارت 30

    خوب بود مرسی حرفاش به دلم نشت 💙💙💙💙

    ۱ ماه پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    💜💜💜

    ۱ ماه پیش
  • نگار

    در پارت 50

    چه باحال بود این جهان کیه یا این پسره کی بود💙💙💙💙

    ۱ ماه پیش
  • نگار

    در پارت 20

    فعلا که خوبه اتفاقات معمولی براش افتاده و چیزه خواصی رخ نداده وای من چقدر به حمید خندیدم خیلی باحال بود مرسی 💙💙💙💙

    ۱ ماه پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    خوشحالم که دوستش داری🥰

    ۱ ماه پیش
  • نگار

    در پارت 10

    برای شروع خوب بود و من خیلیییی مشتاقم تا بتونم این آدمی رو که تو بیمارستان بستری شده رو بشناسم ببینم چرا حنا همش بخاطر اون بیمارستانه درکل خوب و باحال بود مرسی 💙💙💙💙

    ۱ ماه پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    مرسی که همراهی می‌کنین و خوشحالم که دوست داشتین 💜

    ۱ ماه پیش
  • مهسا

    در پارت 1311

    خدا قوت رمان قشنگی بود واقعا لذت بردم ولی کاش تهش کلی جمع نمیشد کمی بیشتر ادامه داشت بهتر میشد

    ۲ ماه پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزم 💜

    ۲ ماه پیش
  • نگین

    در پارت 1310

    ولی منکر اینم نمیشم که دلتنگتون میشم خیلی 🥲🥺🥺

    ۲ ماه پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    قصه‌های دیگه هم هستن🥰 قول میدم بقیه رو هم همین‌قدر دوست داشته باشی😌

    ۲ ماه پیش
  • نگین

    در پارت 1310

    ممنون از نویسنده عزیز رمانتون زیبا و دلنشین بود خوشحالم که این چن ماه همراه شما بودم مهتاب خانوم همیشه موفق باشین🥰🥰🥲

    ۲ ماه پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    مرسی عزیز دلم💜 منم خوشحالم که همراه خوبی مثل شما داشتم و با نظراتت کلی انرژی گرفتم🥰

    ۲ ماه پیش
  • ماهرخ

    در پارت 1310

    خداقوت رمان زیبایی بود قلمت مانا

    ۲ ماه پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    ممنونم از همراهی شما عزیز دل💜💜

    ۲ ماه پیش
  • ماهرخ

    در پارت 1270

    عالی خدا قوت . راز عاشقانشون بلاخره لو رفت

    ۲ ماه پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    مرسی از همراهیتون🥰🥰

    ۲ ماه پیش
  • ماهرخ

    در پارت 1240

    بسیار عالی خدا قوت عزیرم ممنون از پارت های هدیه سوپرایز شدیم

    ۲ ماه پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    مرسی از همراهی شما جان دل🥰 به اواخر قصه رسیدیم سعی میکنم پارت بیشتر بذارم که بچسبه به جونتون😍

    ۲ ماه پیش
  • نگین

    در پارت 1140

    نمیدونم چرا از حنا خوشم نمیاد از اخلاقاش هم اح

    ۲ ماه پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    آخی بچه‌م به این خوبی دلت میاد به عشق کیا چپ نگاه کنی؟؟ میگم کیا بیاد بخوردت😂

    ۲ ماه پیش
  • نگین

    در پارت 1140

    😁😁😁آخ کیه که خوشش نیاد

    ۲ ماه پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    😁😁😁

    ۲ ماه پیش
  • نگین

    0

    😳😳😱😱😱مهتاب خانوم چی کرده همه رو دیوونه کرده

    ۲ ماه پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    😌😌😌😌😎😎😎😎

    ۲ ماه پیش
  • نگین

    0

    اگه ۲۰ پارت هدیه هم بود باز منتظر بقیه اش بودم

    ۲ ماه پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    تو یه نفر واسه کشتن من کفایت میکنی😂😂 نظرت در مورد پارتا چی بود؟😌🥰

    ۲ ماه پیش
  • نگین

    0

    وااای خدا نکنه عزیزم عالی بودن اگه یکمی هم صحنه های 😉😉چیز داشت خوب ترم میشد 😁آقا کیا خیلی زبون باز تشریف دارن

    ۲ ماه پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    دیگه شرمنده 😂 پسرم آقاست😍

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟