دوست داشتی؟
رمان همه حالتو میپرسن اثر ف. کوئینی

رمان همه حالتو میپرسن

  • زبان فارسی
  • 66.5K 👁
  • 20 ❤️
  • 29 💬

خلاصه رمان اجتماعی همه حالتو میپرسن

داستان درمورد زنی به نام هستی هست که از همسرش جدا شده.داستان کمی به زندگی بعد از جداییش و مشکلاتش پرداخته و به علت جداییش اشاره میشه.و تاثیر انتخاب های اشتباه در زندگی...

قسمتی از متن رمان همه حالتو میپرسن

نخواستم توضیحی درمورد اینکه کوچولوی توی آ*غ*و*شم، دخترم هست بدم و با هنگامه ی خوابالود، راهی خونه شدیم.قبلا هرکسی من رو با مروارید میدید تاکید می کردم دخترم هست و نمی دونم چرا این بار چیزی نگفتم.با خودم فکر کردم مگه به این پسر ربطی داره؟همونطور که به بقیه ربطی نداشت و اشتباها بهشون توضیح می دادم.توی همین افکار بودم که به خونه رسیدیم.هنگامه کلید انداخت و در حیاط رو باز می کرد که صدای شایان رو از پشت سرم شنیدم.
-این وقت ِ شب بیرون چیکار می کردین؟
پلک زدم.چقدر پررو بود این آدم.اما حالا و با حضورش در کنارم متوجه شدم تمام طول راه، خودش کشیک می کشید.متوجه شدم این بار خودش اومده و کسی رو نفرستاده.نیم چرخی زدم تا توی زاویه ی دیدم قرار بگیره.
-این وقت ِ شب، جلوی خونه ی ما چیکار داری؟
ابروش رو مغرورانه بالا فرستاد.
-اومدم دنبال بچم.
ضربان قلبم بالا رفت و آنی از موضع قدرتم پایین اومدم.
-هنوز که یه روز کامل نشده.تو صبح آوردیش...
نگاهی به هنگامه که مظلومانه کنار در ایستاده بود انداخت.
-موهاتو بکن تو...
دست هنگامه که به سمت شالش رفت، تشر زدم.
-نمی خواد...برو تو...
اصلا دلم نمی خواست شایان بهش دستور بده.هنگامه که بچه نبود.اگه هم بود، خواهر اون که نبود.من خودم می تونستم کنترلش کنم که به قول شایان، تعمیرگاه لازم نشه.هنگامه نیم نگاهی به من انداخت و لب برچید.
-پس من میرم.تو هم زود بیا.
سر خم کردم.ادامه داد.
-درو باز می ذارم.
و رفت.دوباره به سمت شایان چرخیدم و نالیدم.
-بذار شب پیشم باشه.
دست راستش رو از زیر کتش، بند ِ کمرش کرد.
-این که خوابه.برای تو چه فرقی میکنه؟
بغض کردم.
-فرق میکنه.دلم براش تنگ میشه خب...
و سعی کردم گریه نکنم.با تمسخر، ابرو بالا انداخت.
-خیله خب حالا گریه نکن.
در خونه ی همسایه ی کناری باز شد و محمدرضا، پسر حمیرا خانم با سطل زباله بیرون اومد.با دیدن شایان کنارم اخم کرد.شایان رو می شناخت وگرنه شاید فردا مجبور به توضیح ِ اینکه سر شبی با کدوم مردی صحبت می کردم، به مادرش می شدم.در هرصورت همسایه بودیم و نمی خواستم حرفی پشت سرم دربیاد.هرچند که حمیرا خانم همچین زنی نبود اما خب...با صدای محمدرضا از فکر خارج شدم.
-سلام خانوم خوشبخت.
محمدرضا، یک سالی از من کوچکتر بود و برای همین موقع صحبت، با نام ِ فامیل خطابم می کرد.لبخند نیمبندی زدم.
-سلام آقا محمدرضا.مامان خوبن؟
نیم نگاهی به شایان انداخت.
-سلام دارن...
-سلام برسون.
کمی این پا و اون پا کرد."با اجازه" ای گفت و به سرکوچه رفت تا احتمالا زباله ها رو توی سطل مکانیزه ی شهرداری بذاره.
با صدای شایان، چشم از دور شدن محمدرضا برداشتم.
-هنوزم که با غریبه ها گرم می گیری...
نگاهش کردم.اخم کرده بود.نمی خواستم چیزی بگم تا عصبی بشه و مروارید رو ببره.می شناختمش.می دونستم دنبال بهانه می گرده تا اذیت کنه و نمی خواستم این بهانه رو به دستش بدم.نمی خواستم با وجود مروارید اذیتم کنه.تنها نقطه ضعف من در مقابل شایان، مروارید بود.
-من فقط سلام کردم.
به شایان ربطی نداشت.اما به خاطر مروارید کوتاه می اومدم.سر تکون داد.
-بچه رو بده من...
وسط حرفش پریدم.
-تو رو خدا بذار شب پیشم بمونه.
پوزخند زد.
-بذار حرفم تموم شه بعد التماس کن.
مکثی کرد.
-بده میارمش بالا.کمرت درد می گیره.
مروارید سنگین شده و کمرم همین حالا هم درد می کرد.پس مقاومت نکردم.سعی کرد بی لحظه ای برخورد، بچه رو ازم بگیره و موفق شد. وقتی وارد می شد، زنگ آیفون رو زدم و به هنگامه اعلام کردم شایان وارد خونه میشه و یا حجاب بگیره یا به اتاقش بره و پشت سر شایان وارد شدم.لحظه ی باز کردن در ورودی خونه، نتونستم جلوی زبونم رو بگیرم.
-حالا بد نشه برات؟
ایستاد و با چشمهای ریزشده نگاهم کرد.
-چی؟
ابرو بالا انداختم.
-اینکه به بچت دست زدی...
کمی نگاهم کرد.
-یعنی چی؟
نمی خواستم بحث کنم.
-هیچی...برو تو...
-گفتم یعنی چی؟تو هم همین الان جواب میدی.
و طلبکارانه نگاهم کرد.لب برچیدم.
-این حرفا چیه به بچه میزنی؟
سعی کردم ادای حرف زدنش رو درنیارم و ادامه دادم.
-آدم به دختر دست نمیزنه...


بیشتر بخوانید
نظرات رمان همه حالتو میپرسن
  • فندق

    0

    رمان قشنگی بود به شرطی که کمی از بعد پیشنهاد شایان هم می گفت.ولی واقعیت جامعه همینه کاش کسانیکه طلاق میگیرن بدونن که هیچ *** بدون اشتباه نیست و بدونن بعدازطلاق چی در انتظارشان هست من که هرچی دوروبرخودم دیدم بعدازطلاق و ازدواج مجدد بازهم کارشون به طلاق رسیده و ازدواج دوم و سومم به ثبت رسوندن.

    ۱ ماه پیش
  • سارگل امیریان

    0

    سلام رمان زیبایی بود شاید هرکسی معنی این رمان نفهمه اما من خوب فهمیدم آخرشو شاید از صد نفر ده نفر بفمن اما خوشبختانه من فهمیدم رمان زیبایی بود

    ۱ سال پیش
  • هستی

    0

    رمان خوبی نیست چ ن هم قسمتیش کمه هم اصن به جزئیات توجه نکرده نویسنده و هم اینکه شایان خیلی یهویی عاشق شد و به نظر من به این زودی تصن خوب نیس

    ۲ سال پیش
  • مریم

    0

    ی رمان بود ک ی روز ی دختره از خواب بیدار میشه میبینه همه مردن فقط ی پسره هست ک میره پیداش میکنه و باهم ی جوری میرن ی کشور دیگه که دونجام تعداد کمی آدم هست اون اسمش چیه

    ۲ سال پیش
  • فربد

    0

    خوب و سرگرم کننده..............

    ۳ سال پیش
  • دُختـــِـ نــآزِ

    1

    بچه اسم چند تا رمان طنز بهم بگین اگه می شه

    ۶ سال پیش
  • Zazi

    1

    ته دیگمو پس بده

    ۳ سال پیش
  • ب ت چ

    0

    چجوری دوساله ازدواج کردن و ی دختر بچه ۷ ساله دارن؟؟ط خیلی سوال برام

    ۵ سال پیش
  • Z.M

    1

    رمان خوبی بود .

    ۵ سال پیش
  • اسرا

    1

    خوب بودازهرنظرخوب بودممنون

    ۵ سال پیش
  • مارال

    4

    اولش قشنگ بود اما آخرش خیلی مسخره تموم شد

    ۶ سال پیش
  • roqi_.hj

    2

    باید جلد دو هم داشته باشه

    ۶ سال پیش
  • مینا

    1

    خیلی زیبا بود

    ۶ سال پیش
  • بهناز

    3

    رمانی زیبا بود و دوستش داشتم چون بنظرم واقعی بود و از این رمانهای آبکی نبود. ممنون

    ۶ سال پیش
  • meli

    2

    رمان قشنگه؟!)

    ۶ سال پیش
  • زهرا

    2

    رمانش قشنگه؟؟

    ۶ سال پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!