دوست داشتی؟
رمان زندگیم باش اثر فریده بانو

رمان زندگیم باش

  • زبان فارسی
  • 146.4K 👁
  • 1.3K ❤️
  • 877 💬

خلاصه رمان عاشقانه زندگیم باش

در مورد دختری هست که مجبور میشه بخاطر رفتن پدر و مادرش به خارج بره خونه ای خاله اش خاله ای که پسری داره برخلاف دختر قصه ی ما خیلی مقید هست اما دختر قصه ای ما کمی شیطون و بی پروا...

قسمتی از متن رمان زندگیم باش

صباوسحرمیزصبحانه روچیدن
خاله وارداشپزخونه شد
امیررضا ازخاله پرسید-مامان جان امیرارسلان کی ازسفراومد؟
خاله-طفلی بچه ام نیمه شب اومدحتماالان خیلی خسته اس"ایشش کجای اون گنده بگ بچه اس"
من-امامن صبح تواشپزخونه دیدمش
خاله-پس بریدیکیتون برای صبحانه صداش کنین
امیررضاروبه سحرکردوگفت پاشوتوازمن کوچیک تری بایدحرف منوگوش کنی
سحرنگاهی به صباانداختوگفت:صبابدوتو هم ازمن کوچیک تری
صبانگاهی به همه کردبعدغُرغُرکنان رفت تاشازده روبیدارکنه
بعدازچنددقیقه ارسلان اراسته به اشپزخونه اومد
بعدازخوردن صبحانه ازجاش بلندشدگونه خاله روبوسید
گفت :من رفتم مادرجون
خاله-کجاپسرم هنوزخسته ای بمون استراحت کن
ارسلان-چندجاکاردارم بعدش شاهچراغ می خوام برم
صباگفت:داداشی جوونم میشه ماروهم باخودت ببری؟
ازوقتی که خاله اینارفتن کانادا طفلی بهاره روهیچ کجانبردیم
ارسلان باهمون اقتداروسلابت مختص خودش روبه امیررضاگفت:بعدازظهرایناروشاهچراغ ببر
امیررضانگاهی به خاله کردبعدروبه ارسلان گفت:شرمنده داداش قراره بافریبابریم چندجابره رزرو تالار
"فریبادخترداییم ونامزدامیررضابود"
ارسلان مکثی کردوگفت :قبل اومدنم بهتون زنگ میزنم اماده باشید
سرووضعتونم بایددرست باشه بعدرفت...
قسمت پنجم...
وقتی ارسلان رفت روبه صباکردم
گفتم:چرا اسرار الکی کردی مگه خودمون چلاغیم
صبا-نه چلاغ نیستیم اماتو که قوانین خونه مارو میدونی بدون مردبیرون رفتن ممنوع
من-ایشش شمام چه قانونایی دارید
خوش به حال خودم آزادم انگارقرن قاجاره پووف
بعدازصبحانه توی سالن نشسته بودیم
سحرمن من کنان گفت:بهاره جون میشه یه لباس مناسب تربپوشی ببخشیدا
سری تکون دادم چیزی نگفتم به اتاقم رفتم لباس هاموزیروروکردم تا مثلایه لباس مناسب پیداکنم بپوشم
یه مانتوی مشکی ساتن براق بایه شلوارجین مشکی پوشیدم
مانتوم تاوستای رونم میرسید بلندنبودولی خوب بودهرچندتنگ بود اماچیکارکنم"والا"
یه کیف وکفش بایه شال آبی ستش کردم
یه ارایش ملایم هم انجام دادم
صباوسحرهردوچادری بودن
صبابادیدنم گفت :بهاره ازاین بلندترنداشتی؟
من-متأسفم گلم نچ
صبا-امیدوارم ارسلان بهانه نگیره
چنددقیقه بعدارسلان زنگ زدتابریم
باخاله خداحافظی کردیم
ارسلان بادیدنم گره ابروهاشوبیشترکرد
والاماهیچ وقت خنده این گوشت تلخ وندیدیم
ارسلان خیلی خشک گفت:مگه نگفتم سرووضعتون مناسب باشه
"ایششش گنداخلاق منظورش به من بودااا"
سحر-به خداداداش مناسبه بهاره ام مانتوی بلندترازاین نداشت
ارسلان دیگه چیزی نگفت
ماهم سوارشدیم
هواگرم بوداماشیرازسرسبزوتازه بود
ارسلان بدون اینکه اسمم وببره گفت:شماخودتون همینطوری خوشکل هستین پس دیگه احتیاجی به این همه رنگ وروغن نیست ادم باحجابم قشنگ میشه
"یکی نیست بهش بگه به توچه پسری پررو"
من-میدونم همه جوره خوشکلم ولی من دوس دارم اینطوری باشم
یه نگاه خشن بهم انداخت ودیگه چیزی نگفت
منم باکرشمه رومواونورکردم تابسوزه
دیگه تاشاهچراغ چیزی نگفتیم
هیچ وقت مادروپدرم درموردپوششم به من چیزی نمیگفتن
امااین شازده این اجازه روبه خودش داده بودتادرموردحجاب من حرف بزنه
وقتی ازماشین پیاده شدیم متاسفانه شاهچراغ بدون چادرراه نمیداد
مونده بودم چیکارکنم که ارسلان بایه چادرسفیدکه گلای ریزه صورتی داشت
به طرفمون اومد


بیشتر بخوانید
نظرات رمان زندگیم باش
  • ستاره

    2

    رمان خوبی بود ولی خیلی لب تو لب بود😅🤭

    ۳ هفته پیش
  • 🤍✨

    0

    عالیی بود ممنونم از نویسنده💖🌸

    ۳ هفته پیش
  • Rihana

    0

    ❥عالی❥خیلی قشنگ بود

    ۱ ماه پیش
  • ماه

    1

    قشنگ بود ولی اگه کمی مسیر رمان عوض میشد و بهار با شادمهر ازدواج می کرد بهتر بود چون واقعا امیر اسلان بی لیاقت بود که با وجود بهار و اتفاقاتی که بینشون افتاده بود رفت سراغ نازی بخشیدن آدمایی مثل امیر ارسلان خیلی سخته

    ۱ ماه پیش
  • فریبا

    0

    رمان خیلی قشنگی بود خیلی دوستش داشتم

    ۱ ماه پیش
  • ستایش

    0

    رمان خیلی قشنگی بود خوشم اومد❤

    ۲ ماه پیش
  • asra

    1

    رمان خوبی بود ولی خیلی بد بود که وقتی امیر ارسلان به بهاره نزدیک میشد بهاره نمیتونست کاری کنه و جیغ بزنه با اینکه عاشقش نبود،ولی در کل خوب بود❤

    ۲ ماه پیش
  • نفس

    0

    عالی بود خیلی خوشم اومد ازش

    ۲ ماه پیش
  • نفس

    0

    عالی بود من که خیلی خوشم اومد ازش

    ۲ ماه پیش
  • فاطمه

    2

    زیبا اومد اما لب زیاد میگرفتن در کل خسته نباشید 🌷

    ۳ ماه پیش
  • حسینی

    1

    عالی بود دوستش داشتم ولی صحنه های +18 خیلی زیاد بود

    ۴ ماه پیش
  • ستاره

    0

    مشابه این رمان سراغ دارین بچه ها ؟

    ۳ ماه پیش
  • هستی

    1

    همین که کنارت نفس میکشم نویسنده هم رها امیری هست

    ۳ ماه پیش
  • هستی

    0

    سلام یک رمانی رو سالها پیش خوندم یک پسر پولدار هوسباز بود که عاشق یک دختر افغانی که سرایدار خانه اونها بود و بامادرش زندگی می کرد اسم پسر رو فکر کنم هیوا بود کسی اسم رمان رو میدونه

    ۳ ماه پیش
  • دیانا

    2

    خوب بود ولی به نظرم شادمهر بهتر بود امیر خیلی خودخواه بود و اینکه آخرشو خیلی زود جمع کردن

    ۳ ماه پیش
  • .....

    4

    دقیقاً کاش هم بیشتر ادامه داشت هم با شادمهر ازدواج میکرد

    ۳ ماه پیش
  • ....

    1

    کاش داستانشو قشنگ تر می نوشت خیلی آبکی تموم شد خیلی هم الکی الکی صحنه داشت

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه

    1

    عالی ترین بود عالی ترین

    ۳ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!