دوست داشتی؟
رمان زندگیم باش اثر فریده بانو

رمان زندگیم باش

  • زبان فارسی
  • 148.8K 👁
  • 1.3K ❤️
  • 883 💬

خلاصه رمان :

در مورد دختری هست که مجبور میشه بخاطر رفتن پدر و مادرش به خارج بره خونه ای خاله اش خاله ای که پسری داره برخلاف دختر قصه ی ما خیلی مقید هست اما دختر قصه ای ما کمی شیطون و بی پروا...

قسمتی از متن رمان زندگیم باش

صباوسحرمیزصبحانه روچیدن
خاله وارداشپزخونه شد
امیررضا ازخاله پرسید-مامان جان امیرارسلان کی ازسفراومد؟
خاله-طفلی بچه ام نیمه شب اومدحتماالان خیلی خسته اس"ایشش کجای اون گنده بگ بچه اس"
من-امامن صبح تواشپزخونه دیدمش
خاله-پس بریدیکیتون برای صبحانه صداش کنین
امیررضاروبه سحرکردوگفت پاشوتوازمن کوچیک تری بایدحرف منوگوش کنی
سحرنگاهی به صباانداختوگفت:صبابدوتو هم ازمن کوچیک تری
صبانگاهی به همه کردبعدغُرغُرکنان رفت تاشازده روبیدارکنه
بعدازچنددقیقه ارسلان اراسته به اشپزخونه اومد
بعدازخوردن صبحانه ازجاش بلندشدگونه خاله روبوسید
گفت :من رفتم مادرجون
خاله-کجاپسرم هنوزخسته ای بمون استراحت کن
ارسلان-چندجاکاردارم بعدش شاهچراغ می خوام برم
صباگفت:داداشی جوونم میشه ماروهم باخودت ببری؟
ازوقتی که خاله اینارفتن کانادا طفلی بهاره روهیچ کجانبردیم
ارسلان باهمون اقتداروسلابت مختص خودش روبه امیررضاگفت:بعدازظهرایناروشاهچراغ ببر
امیررضانگاهی به خاله کردبعدروبه ارسلان گفت:شرمنده داداش قراره بافریبابریم چندجابره رزرو تالار
"فریبادخترداییم ونامزدامیررضابود"
ارسلان مکثی کردوگفت :قبل اومدنم بهتون زنگ میزنم اماده باشید
سرووضعتونم بایددرست باشه بعدرفت...
قسمت پنجم...
وقتی ارسلان رفت روبه صباکردم
گفتم:چرا اسرار الکی کردی مگه خودمون چلاغیم
صبا-نه چلاغ نیستیم اماتو که قوانین خونه مارو میدونی بدون مردبیرون رفتن ممنوع
من-ایشش شمام چه قانونایی دارید
خوش به حال خودم آزادم انگارقرن قاجاره پووف
بعدازصبحانه توی سالن نشسته بودیم
سحرمن من کنان گفت:بهاره جون میشه یه لباس مناسب تربپوشی ببخشیدا
سری تکون دادم چیزی نگفتم به اتاقم رفتم لباس هاموزیروروکردم تا مثلایه لباس مناسب پیداکنم بپوشم
یه مانتوی مشکی ساتن براق بایه شلوارجین مشکی پوشیدم
مانتوم تاوستای رونم میرسید بلندنبودولی خوب بودهرچندتنگ بود اماچیکارکنم"والا"
یه کیف وکفش بایه شال آبی ستش کردم
یه ارایش ملایم هم انجام دادم
صباوسحرهردوچادری بودن
صبابادیدنم گفت :بهاره ازاین بلندترنداشتی؟
من-متأسفم گلم نچ
صبا-امیدوارم ارسلان بهانه نگیره
چنددقیقه بعدارسلان زنگ زدتابریم
باخاله خداحافظی کردیم
ارسلان بادیدنم گره ابروهاشوبیشترکرد
والاماهیچ وقت خنده این گوشت تلخ وندیدیم
ارسلان خیلی خشک گفت:مگه نگفتم سرووضعتون مناسب باشه
"ایششش گنداخلاق منظورش به من بودااا"
سحر-به خداداداش مناسبه بهاره ام مانتوی بلندترازاین نداشت
ارسلان دیگه چیزی نگفت
ماهم سوارشدیم
هواگرم بوداماشیرازسرسبزوتازه بود
ارسلان بدون اینکه اسمم وببره گفت:شماخودتون همینطوری خوشکل هستین پس دیگه احتیاجی به این همه رنگ وروغن نیست ادم باحجابم قشنگ میشه
"یکی نیست بهش بگه به توچه پسری پررو"
من-میدونم همه جوره خوشکلم ولی من دوس دارم اینطوری باشم
یه نگاه خشن بهم انداخت ودیگه چیزی نگفت
منم باکرشمه رومواونورکردم تابسوزه
دیگه تاشاهچراغ چیزی نگفتیم
هیچ وقت مادروپدرم درموردپوششم به من چیزی نمیگفتن
امااین شازده این اجازه روبه خودش داده بودتادرموردحجاب من حرف بزنه
وقتی ازماشین پیاده شدیم متاسفانه شاهچراغ بدون چادرراه نمیداد
مونده بودم چیکارکنم که ارسلان بایه چادرسفیدکه گلای ریزه صورتی داشت
به طرفمون اومد


بیشتر بخوانید
4.9 از 5
★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★
بر اساس 1,257 رای
5 ★
86%
4 ★
13%
3 ★
1%
2 ★
0%
1 ★
0%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان زندگیم باش

  • سایه

    0

    وای خیلی مزخرف بود فک کنم نویسنده اکانت فیک درست کرده و هی نوشته عالی .هرچی بیشتر میخوندم بیشتر میفهمیدم ابکی .نخونین تروخدا حیف وقت انگار خاله بازی بود .من واسه هیچ رمانی کامنت نمیزارم انقد ک این رمان چرت بود گفتم کامنت بزارم کسی وقت شو هدر نده

    ۱ هفته پیش
  • .......

    0

    کسیی رمان اینطوری سوال داره که صحنه هم مثل این داشته باشه همین که کنارت نفس میکشمو پیدا نکردم رمان دیگه ای کسی سراغ نداره

    ۳ هفته پیش
  • .......

    0

    قشنگ بود ولی اخرشو یکم زود جمع کرد نویسنده جون تروخودا ادامه بده داستانو

    ۳ هفته پیش
  • زهرا

    0

    خیلی خوب بود اصن عالیی بود د

    ۱ ماه پیش
  • غروب خورشید

    0

    خیلی عالی بود خیلی ممنون

    ۲ ماه پیش
  • azizi

    1

    افتضاح بود امیر ارسلان داشت با احساسات بهاره بازی میکرد بهاره بجای اینکه به غرورش بر بخوره *** کیف میشد

    ۲ ماه پیش
  • ستاره

    4

    رمان خوبی بود ولی خیلی لب تو لب بود😅🤭

    ۳ ماه پیش
  • 🤍✨

    0

    عالیی بود ممنونم از نویسنده💖🌸

    ۳ ماه پیش
  • Rihana

    0

    ❥عالی❥خیلی قشنگ بود

    ۴ ماه پیش
  • ماه

    5

    قشنگ بود ولی اگه کمی مسیر رمان عوض میشد و بهار با شادمهر ازدواج می کرد بهتر بود چون واقعا امیر اسلان بی لیاقت بود که با وجود بهار و اتفاقاتی که بینشون افتاده بود رفت سراغ نازی بخشیدن آدمایی مثل امیر ارسلان خیلی سخته

    ۴ ماه پیش
  • فریبا

    2

    رمان خیلی قشنگی بود خیلی دوستش داشتم

    ۴ ماه پیش
  • ستایش

    2

    رمان خیلی قشنگی بود خوشم اومد❤

    ۵ ماه پیش
  • asra

    5

    رمان خوبی بود ولی خیلی بد بود که وقتی امیر ارسلان به بهاره نزدیک میشد بهاره نمیتونست کاری کنه و جیغ بزنه با اینکه عاشقش نبود،ولی در کل خوب بود❤

    ۵ ماه پیش
  • نفس

    1

    عالی بود خیلی خوشم اومد ازش

    ۵ ماه پیش
  • نفس

    1

    عالی بود من که خیلی خوشم اومد ازش

    ۵ ماه پیش
درخواست حذف رمان

نویسنده این اثر هستید و درخواست حذف دارید؟ از طریق دکمه زیر اقدام کنید.

ثبت درخواست حذف
کپی شد!
آیدی کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️