لاگوم به قلم مهتاب جهان فر
پارت صد و بیست و هشتم :
چشمهایش را انگار با چسب بهم چسبانده بودند. بیحسی دستهایش میان بیداری و اغمای جسمی برایش ترسناکتر از وضعیتش بود. توهمهایی مثل بریدن دستهایش همچون مالیخولیا درون ذهنش میچرخیدند و او هر چه زور میزد نمیتوانست به بیداری و نور برسد. انگار فرسنگها با دنیای واقعی فاصله داشت. تیر کشیدن گردنش را حس میکرد و نالههای پشت لبش شبیه هزیانهای هنگام تب بود.
یک آن با پاشیده شدن آب
لطفا صبر کنید...
