دوست داشتی؟
رمان طنز و عاشقانه توکا اثر مهتاب جهان فر

رمان توکا

  • زبان فارسی
  • 133.2K 👁
  • 465 ❤️
  • 339 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان طنز توکا

توکا، دانجشوی رشته‌ی پرستاری در شهر رشت است. دختری در ظاهر شاد و سرزنده که با وجود خلأهای زندگیش، در هر جمعی حضور پیدا می‌کند، لبخند به لب‌ها می‌نشاند. مدت‌هاست در بیمارستان محل تحصیلش، شیفته‌ی پزشکی عبوس و بداخم شده که کسی لبخند زدنش را به یاد ندارد. علاقه‌ی توکا، رازهایی را از گذشته برملا می‌کند که آینده‌ی هردوی آن‌ها را تحت تاثیر قرار می‌دهد...

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

فصل یک
اورژانس خلوت بود و غیر از مرد جوان خوابیده روی تخت، بیمار دیگری در اتاق حضور نداشت. همراهش با نگرانی دستش را گرفته و به دکتر پناهی خیره شده بود.
قدمی عقب ایستاده و نگاه شیفته‌ش به دکتر خوش قد و قامت و همیشه اخموی بخش بود. ژست خاصش را موقع معاینه‌ی بیمار و نوشتن نسخه دوست داشت. یک پایش را جلوتر از پای دیگر می‌گذاشت، زانویش را خم می‌کرد و به سمت بیمار متمایل می‌شد. نگاهش همیشه موشکافانه بود اما آن روز توکا احساس می‌کرد مثل همیشه نیست.
هنگام نوشتن نسخه هم آرنج دست راستش را به میز تکیه می‌داد و درحالی که اخم از صورتش پاک نمی‌شد، با دست چپش تند تند نسخه می‌نوشت. همین چپ دست بودنش هم از نظر توکا عامل دیگری بود تا جذابیتش را بیشتر کند. به نظرش همیشه چپ دست‌ها آدم‌های خاص‌تری بودند. با یادآوری این که در دوران دبیرستان، مدتی را تلاش کرده بود تا بتواند با دست چپ بنویسد، لبخند نصفه نیمه‌ای روی لبش نشست و دکتر که پرتابل را سمتش گرفت، لبخندش را جمع کرد. نگاهش با دیدن دست او که بار دیگر سمت شقیقه‌ش رفته بود، رنگ نگرانی گرفت.
نگاه دقیقی به صورت درهم دکتر پناهی انداخت و قبل از این که کس دیگری سراغ تزریق نسخه‌ی تجویزی او برای بیمار برود، خودش دست به کار شد. آنتی‌بیوتیک تجویز شده را با تردید برای بیمار تزریق کرد و از اتاق خارج شد. بوی شوینده‌ای که کادر خدماتی برای ضدعفونی کردن زمین استفاده کرده بودند، زیر دماغش زد. پسر نوجوانی که ساعتی قبل با شکایت از درد معده و به تنهایی مراجعه کرده بود، حالا که دردش آرام گرفته و سرحال‌تر به نظر می‌رسید، سرمش را در دست گرفته و مقابل در اتاقش ایستاده بود. توکا با دیدن او به خنده افتاد.
_ این‌جا چی‌کار می‌کنی بچه؟ بگیر بالا اون سرمو خون برمی‌گرده داخلش!
پسرک با اخم سرم را بالاتر گرفت و غر زد:
_ حوصله‌م سر رفت اون تو! نمی‌شه برم تو یه اتاق دیگه؟ این‌جا هیچ‌کس نیست مخشو بخورم!
توکا با خنده او را به داخل هول داد و در حالی که نگاهش پی قدم‌های دکتر پناهی بود، گفت:
_ کم غر بزن پیرمرد! سرمت تموم شده، بریم بکشمش بعدش مرخصی.
دکتر پناهی داخل راهرو ایستاده و با همراه بیمار صحبت می‌کرد. دستش مدام سمت چشم‌ها و شقیقه‌ش می‌رفت و کلافه به نظر می‌رسید. توکا با مکث وارد اتاق شد و سوزن سرم را از رگ پسرک خارج کرد.
از اتاق او که بیرون آمد، نگاهش مثل همیشه به دنبال مرد محبوبش چرخید. بوی شوینده زیر بینی‌اش زد و اخم‌هایش را درهم برد. فکر کرد شاید بوی همین شوینده جدید و قوی که کادر خدماتی برای ضد عفونی کردن زمین استفاده کرده بودند حال دکتر را بدتر کرده. بو آنقدر شدید بود که از صبح صدای چند بیمار را در آورده و با وجود باز بودن پنجره‌های راهرو، همه را کلافه کرده بود. دکتر پناهی بالاخره از دست همراه بیمار خلاص شد و در حالی که دستش را به سرش گرفته بود، سمت اتاقش رفت.
نگاهش سر تا پای او را رج زد و قد بلند و شانه‌های پهنش را از نظر گذراند. قدم‌هایش برعکس همیشه محکم نبود. راه رفتنش جوری بود که اگر کسی با دقت به او نگاه می‌کرد، متوجه تعادل نداشتنش می‌شد. نگرانش شده بود.
زمان بررسی پرتابل بیمار هم چندباری چشم‌هایش را بست و شقیقه‌ش را فشرد. تمام حرکاتش آرام و نامحسوس بود اما نه برای کسی مثل توکا که ماه‌ها بود تمام توجه‌ش را به این مرد داده و کوچک‌ترین حرکاتش را از بر بود.
برای رفتن سراغ او با خودش درگیر بود که با صدای نگران زنی به عقب چرخید. همراه همان بیماری بود که چند دقیقه قبل برایش آنتی‌بیوتیک تزریق کرد.
_ خانم دکتر برادر من حالش خوب نیست! یه نگاه بهش می‌اندازین؟
توکا ترسیده بود. شکش داشت به یقین تبدیل می‌شد. نیم نگاهی به صورت سرپرستار بخش که پشت استیشن ایستاده و حالا سرش را سمت آن‌ها چرخانده بود انداخت و تلاش کرد نگرانی‌اش را پنهان کند. لبخندی روی صورتش نشاند و درحالی که سمت اتاق بیمار می‌رفت، با خوشرویی گفت:
_ من دکتر نیستم، پرستارم.
به تخت بیمار که رسید، بیشتر از قبل ترس به جانش افتاد. اوضاع از چیزی که فکر می‌کرد بدتر بود. زن جوان با دیدن شرایط برادرش جیغی کشید و محکم به صورت خود کوبید. تمام صورت بیمار‌ پر از دانه‌های کهیر مانند شده و به زحمت نفس می‌کشید.
توکا با عجله جلو رفت و ماسک اکسیژن را روی صورت او گذاشت. همزمان زنگ کنار تخت را فشرد و بدون نگاه کردن به صورت کسی که برای کمک آمده بود گفت:
_ دکتر پناهی رو صدا بزن، بیمار واکنش نشون داده.
کمتر از یک دقیقه بعد، ماکان با عجله وارد اتاق شد. شرح حال کوتاهی از توکا گرفت. سرش نبض می‌زد و سنگین بود. تمرکز نداشت. دیدش مدام تار می‌شد و سرگیجه‌ی خفیفی داشت.
از شب قبل حالش به هم ریخته و زودتر از تمام شدن مهمانی، به بهانه‌ی شیفت صبحش به خانه برگشته بود. نفهمید چطور به خواب رفت اما صبح با احساس تهوع از خواب بیدار شد. برای بهتر شدن اوضاع دوش گرفته بود. تهوع دست از سرش برداشت اما سرگیجه و تاری دیدش هنوز هم پابرجا بود.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

نظرات رمان توکا
  • السانا

    0

    سلام . تازه «توکا» را تمام کردم و فقط می خواستم بگم ممنون. مدت ها بود رمانی این قدر درگیرم نکرده بود. بعضی صحنه ها و حس هایی که منتقل کردید هنوز در ذهنم مانده اند. خسته نباشید و ممنون بابت این اثر زیبا.

    ۱ ماه پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    سلام جان دل،ممنونم از همراهی و نظرتون خوشحالم که قصه به دلتون نشسته😍💜

    ۱ ماه پیش
  • شیدا

    در پارت 70

    خیلی عالی عزیزم قلمت زیبا و مانا

    ۲ ماه پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    مرسی از همراهیت جان دل💜 امیدوارم تا انتها به دلت بشینه🥰

    ۲ ماه پیش
  • پردیس

    0

    توکا خیلی کیوت بود خوشم میومد ازش ک شوق داشت ماکانو ببینه ماکانم بچه خوبی خوشم اومد باهم مقابل سختیا وایسادن و تونستن با کمک نیروی عشق برندع میدون بشن

    ۲ ماه پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    مرسی از نظرت پردیس جان💜💜 خوشحالم قصه‌ی توکای شیطون منو دوست داشتی و به دلت نشسته 🥰

    ۲ ماه پیش
  • Mohad76

    در پارت 50

    درود و خسته نباشید به نویسنده عزیز 💖 منی که اهل گیلانم و شهر نزدیک به سیاهکل (لاهیجان)کلی از آوردن اسم استانم ذوق کردم 😍🌺

    ۲ ماه پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    سلام جان دل😍 خوشحالم که مخاطب قصه‌ی شیرین توکا و ماکانی و امیدوارم از خوندنش لذت ببری بلا می سر😍💜

    ۲ ماه پیش
  • دنیا

    در پارت 1230

    یکی از زیباترین رمان هایی بود که خوندم.

    ۳ ماه پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    مرسی از نظرتون عزیز دل 💜 خوشحالم دوست داشتین🥰

    ۳ ماه پیش
  • Hadis

    در پارت 1230

    دستت درد نکنه نویسنده عزیز خیلی رمان قشنگی بود شخصیت توکا خیلی ناز و متفاوت بود😍💖 آهنگم رو پارت آخر خیلی خوب نشسته بود مخصوصا وقتی با متن هماهنگ شد💗💗💗

    ۳ ماه پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    خوشحالم قصه رو دوست داشتی🥰 مرسی که نظر گذاشتی جان دل💜💜

    ۳ ماه پیش
  • Hadis

    در پارت 1100

    باید بهتر بتونه جلو مادرش وایسه ماکان باید حداقل به اندازه توکا تلاش کنه برا عشقش

    ۳ ماه پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    همه آدما یه نقطه ضعفایی دارن😢

    ۳ ماه پیش
  • Hadis

    در پارت 500

    یه ماکان لطفاااا از کجا میتونم سفارش بدم😋

    ۳ ماه پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    برو ته صف ببینم چیکار میتونم برات بکنم😁

    ۳ ماه پیش
  • Hadis

    در پارت 190

    وای باید از نقش دخترای مغرور بیایم بیرون و روند توکا رو پیش بگیریم برای در اومدن از سینگلی😂😂

    ۳ ماه پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    خوب جواب میده فقط باید طرف مقابل جنتلمنی مثل ماکان باشه😁😁

    ۳ ماه پیش
  • نیایش

    در پارت 1230

    چه زیبا بود . همیشه دکترا با پرستارا ازدواج میکنن . فقط خیلی برام سوال بود این که داستان واقعی خود نویسنده رمان بود ؟

    ۳ ماه پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    ممنونم از نظرتون و خوشحالم که قصه رو دوست داشتین 💜 نه جان دل قصه واقعی نبود

    ۳ ماه پیش
  • سارا

    در پارت 1230

    مرسی از نویسنده عزیز که باعث شد زمان مو صرف خواندن همچین رمانی کنم.. بهترین رمانی بود که تو زندگیم خوندم کاش میشد تو دنیای واقعی عاشقا بهم برسن و مثل منوچهر و مانی هیچوقت حسرت عشقشونو نخورن..همچین عشق پاکیو برای تموم آدما آرزو میکنم❤️

    ۴ ماه پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    خوشحالم که تا این حد قصه به دلتون نشست و ممنونم که با نظرات قشنگتون بهم کلی انرژی دادین 😍😍

    ۴ ماه پیش
  • سارا

    در پارت 1230

    قربون شما بشم من توروخدا بازم همین سبکی رمان بنویسیددددد🥺💕

    ۴ ماه پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    عزیز دلی💜💜 به روی چشم😁

    ۴ ماه پیش
  • سارا

    در پارت 730

    فکرشم نمی کردم با این رمان اشکی بشم 😭

    ۴ ماه پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    هر قصه‌ای روزای سختم داره 😢

    ۴ ماه پیش
  • سارا

    در پارت 720

    نویسنده جون دیدی از اول گفتم توکا دختر فرشتسسسست

    ۴ ماه پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    بله بله 😎😎

    ۴ ماه پیش
  • سارا

    در پارت 700

    فرهاد فرهاااااددددد خدایا میدونستم اینا بهم ربط دارن ولی تا تا این حدددد

    ۴ ماه پیش
  • سارا

    در پارت 680

    خدایا یه پسر مثل ماکان نسیبمون کن الهیییی آمین

    ۴ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟