خلاصه رمان طنز توکا
توکا، دانجشوی رشتهی پرستاری در شهر رشت است. دختری در ظاهر شاد و سرزنده که با وجود خلأهای زندگیش، در هر جمعی حضور پیدا میکند، لبخند به لبها مینشاند. مدتهاست در بیمارستان محل تحصیلش، شیفتهی پزشکی عبوس و بداخم شده که کسی لبخند زدنش را به یاد ندارد. علاقهی توکا، رازهایی را از گذشته برملا میکند که آیندهی هردوی آنها را تحت تاثیر قرار میدهد...
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان توکا - پارت 123
فصل بیست و سه با رسیدن پاییز، هوا سرد شده بود اما آنها از تب عشق گرم بودند و سرمایی احساس نمیکردند. بالای سرخ تله ایستاده و از آنجا به پایین تپه نگاه می-کردند. درست همانجایی که این احساس زیبا به قلبهایشان پیوند خورده و هرگز رهایش نکرده بودند. ماکان دستش را دور شانهی توکا حلقه کرد و او ر...
بروزرسانی در : ۲۲۰ روز پیش
-
رمان توکا - پارت 122
زمانی که به بخش منتقل شد و اجازهی ملاقات به آنها دادند، هنوز هم تحت تاثیر داروی بیهوشی و مسکنهای قوی که دریافت میکرد، کمی گیج بود. ماکان طبق درخواست خود منوچهر، سمیرا و یاسر و عالیه را بیرون از اتاق نگه داشته بود. دستی پشت کمر توکا گذاشت و او را به جلو هدایت کرد. توکا سر چرخاند و نگاه نگرانش...
بروزرسانی در : ۲۲۱ روز پیش
-
رمان توکا - پارت 121
فصل بیست و دو ماکان شیشهی گلاب را روی سنگ خالی کرد و دستش را با دلتنگی روی اسم پدرش کشید. دلش گرفته بود. میترسید برخلاف چیزی که با اطمینان به مانی گفته بود، نتواند مادرش را قانع کند. نمیدانست سمیرا این بازی را تا کجا میخواهد ادامه دهد. با نوک انگشت ضربهای روی سنگ سیاه مزار طاها زد و زیر...
بروزرسانی در : ۲۲۳ روز پیش
-
رمان توکا - پارت 120
خیالش که از بابت عمیق بودن خواب مانی راحت شد، سمت آشپزخانه رفت. جملیه داخل حیاط مشغول بود. از فرصت استفاده کرد و نردبان دوطرفهی چوبی را از کنار دیوار برداشت. کمی سنگین بود اما برای توکا آن لحظه هیچ چیزی جز ارضای حس کنجکاویاش اهمیت نداشت. نردبان را درست زیر در پشت بام که از وسط سقف آشپزخانه باز...
بروزرسانی در : ۲۲۴ روز پیش

مهتاب جهان فر | نویسنده رمان
سلام جان دل،ممنونم از همراهی و نظرتون خوشحالم که قصه به دلتون نشسته😍💜
۱ ماه پیششیدا
در پارت 70خیلی عالی عزیزم قلمت زیبا و مانا
۲ ماه پیش
مهتاب جهان فر | نویسنده رمان
مرسی از همراهیت جان دل💜 امیدوارم تا انتها به دلت بشینه🥰
۲ ماه پیشپردیس
0توکا خیلی کیوت بود خوشم میومد ازش ک شوق داشت ماکانو ببینه ماکانم بچه خوبی خوشم اومد باهم مقابل سختیا وایسادن و تونستن با کمک نیروی عشق برندع میدون بشن
۲ ماه پیش
مهتاب جهان فر | نویسنده رمان
مرسی از نظرت پردیس جان💜💜 خوشحالم قصهی توکای شیطون منو دوست داشتی و به دلت نشسته 🥰
۲ ماه پیشMohad76
در پارت 50درود و خسته نباشید به نویسنده عزیز 💖 منی که اهل گیلانم و شهر نزدیک به سیاهکل (لاهیجان)کلی از آوردن اسم استانم ذوق کردم 😍🌺
۲ ماه پیش
مهتاب جهان فر | نویسنده رمان
سلام جان دل😍 خوشحالم که مخاطب قصهی شیرین توکا و ماکانی و امیدوارم از خوندنش لذت ببری بلا می سر😍💜
۲ ماه پیشدنیا
در پارت 1230یکی از زیباترین رمان هایی بود که خوندم.
۳ ماه پیش
مهتاب جهان فر | نویسنده رمان
مرسی از نظرتون عزیز دل 💜 خوشحالم دوست داشتین🥰
۳ ماه پیشHadis
در پارت 1230دستت درد نکنه نویسنده عزیز خیلی رمان قشنگی بود شخصیت توکا خیلی ناز و متفاوت بود😍💖 آهنگم رو پارت آخر خیلی خوب نشسته بود مخصوصا وقتی با متن هماهنگ شد💗💗💗
۳ ماه پیش
مهتاب جهان فر | نویسنده رمان
خوشحالم قصه رو دوست داشتی🥰 مرسی که نظر گذاشتی جان دل💜💜
۳ ماه پیشHadis
در پارت 1100باید بهتر بتونه جلو مادرش وایسه ماکان باید حداقل به اندازه توکا تلاش کنه برا عشقش
۳ ماه پیش
مهتاب جهان فر | نویسنده رمان
همه آدما یه نقطه ضعفایی دارن😢
۳ ماه پیشHadis
در پارت 500یه ماکان لطفاااا از کجا میتونم سفارش بدم😋
۳ ماه پیش
مهتاب جهان فر | نویسنده رمان
برو ته صف ببینم چیکار میتونم برات بکنم😁
۳ ماه پیشHadis
در پارت 190وای باید از نقش دخترای مغرور بیایم بیرون و روند توکا رو پیش بگیریم برای در اومدن از سینگلی😂😂
۳ ماه پیش
مهتاب جهان فر | نویسنده رمان
خوب جواب میده فقط باید طرف مقابل جنتلمنی مثل ماکان باشه😁😁
۳ ماه پیشنیایش
در پارت 1230چه زیبا بود . همیشه دکترا با پرستارا ازدواج میکنن . فقط خیلی برام سوال بود این که داستان واقعی خود نویسنده رمان بود ؟
۳ ماه پیش
مهتاب جهان فر | نویسنده رمان
ممنونم از نظرتون و خوشحالم که قصه رو دوست داشتین 💜 نه جان دل قصه واقعی نبود
۳ ماه پیشسارا
در پارت 1230مرسی از نویسنده عزیز که باعث شد زمان مو صرف خواندن همچین رمانی کنم.. بهترین رمانی بود که تو زندگیم خوندم کاش میشد تو دنیای واقعی عاشقا بهم برسن و مثل منوچهر و مانی هیچوقت حسرت عشقشونو نخورن..همچین عشق پاکیو برای تموم آدما آرزو میکنم❤️
۴ ماه پیش
مهتاب جهان فر | نویسنده رمان
خوشحالم که تا این حد قصه به دلتون نشست و ممنونم که با نظرات قشنگتون بهم کلی انرژی دادین 😍😍
۴ ماه پیشسارا
در پارت 1230قربون شما بشم من توروخدا بازم همین سبکی رمان بنویسیددددد🥺💕
۴ ماه پیش
مهتاب جهان فر | نویسنده رمان
عزیز دلی💜💜 به روی چشم😁
۴ ماه پیشسارا
در پارت 730فکرشم نمی کردم با این رمان اشکی بشم 😭
۴ ماه پیش
مهتاب جهان فر | نویسنده رمان
هر قصهای روزای سختم داره 😢
۴ ماه پیشسارا
در پارت 720نویسنده جون دیدی از اول گفتم توکا دختر فرشتسسسست
۴ ماه پیش
مهتاب جهان فر | نویسنده رمان
بله بله 😎😎
۴ ماه پیشسارا
در پارت 700فرهاد فرهاااااددددد خدایا میدونستم اینا بهم ربط دارن ولی تا تا این حدددد
۴ ماه پیشسارا
در پارت 680خدایا یه پسر مثل ماکان نسیبمون کن الهیییی آمین
۴ ماه پیش

السانا
0سلام . تازه «توکا» را تمام کردم و فقط می خواستم بگم ممنون. مدت ها بود رمانی این قدر درگیرم نکرده بود. بعضی صحنه ها و حس هایی که منتقل کردید هنوز در ذهنم مانده اند. خسته نباشید و ممنون بابت این اثر زیبا.