دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه ال پیانو اثر مهتاب جهان‌فر

رمان ال پیانو

  • زبان فارسی
  • 8.1K 👁
  • 52 ❤️
  • 41 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه ال پیانو

دو سال قبل، ذهنش همه چیز را فراموش کرد اما قلبش نه... الناز دو سال است با گذشته‌ای زندگی می‌کند که هیچ تصویری از آن در ذهنش باقی نمانده. دو سال است میان سؤال‌هایی بی‌جواب، رازهایی ناگفته و آدم‌هایی که انگار همه آنها چیزی را از او پنهان می‌کنند، روزگار می‌گذراند. تنها همراه همیشگی‌اش، پیام‌های مرد ناشناسی است که از دور مراقب اوست؛ مردی که گاهی از خودش هم بیشتر او را می‌شناسد، اما هرگز اجازه نمی‌دهد هویتش فاش شود. تا روزی که پویان با آن ظاهر عجیب و متفاوت در مسیر زندگی‌اش قرار می‌گیرد. مردی جدی با نگاهی نافذ که هر بار دیدنش قلب الناز را به تپش می اندازد و لبخندهای جذابی که فقط نصیب دخترک می‌شود و پشت‌ هر کدام رازی پنهان شده. رازهایی که می تواند زندگی الناز را زیر و رو کند. در میان رازهایی که یکی‌یکی سر برمی‌آورند، الناز ناچار می‌شود با حقیقتی روبه‌رو شود که می‌تواند تمام آنچه را درباره‌ی خودش، خانواده‌اش و عشق می‌دانسته زیر سؤال ببرد. گاهی فراموشی پایان یک عشق نیست... گاهی فقط آغاز دوباره‌ی آن است. «اِل‌پیانو» داستان عشقی است که زمان، فاصله، دروغ و فراموشی نتوانسته‌اند آن را از بین ببرند؛ عشقی که سال‌ها در سکوت نفس کشیده و حالا دوباره راهش را به سوی قلبی پیدا کرده که روزی صاحبش بوده است. ال پیانو روایتی از سایه روشن ذهن دختری است که همه چیز را به دست فراموشی سپرده به جز صدای پیانویی که هر شب در ذهنش کورسویی از امید میشود برای رسیدن به عشقی که در لا به لای خاطرات فراموش شده به دنبالش می گردد. روایتی از عشق، فراموشی و بازگشت... داستان دو قلب که با نواختن هربار کلاویه‌ها از مرز تن می‌گذرند تا کنار هم موسیقی عشق را بنوازند.

پارت اول

فصل یک
اولش فقط نور بود، بعد صدایی پر از آرامش و درست قبل از این که بفهمد چرا این صدا را می‌شناسد، همه چیز فرو ریخت...
تا چشم کار می‌کرد نور بود و سفیدی مطلق. چشم‌هایش هیچ چیزی نمی‌دید اما گوش‌هایش حریصانه برای شنیدن نوای خوشی که انگار مستقیم از عمق قلبش می‌آمد، تیز شده بودند. صدای آشنایی از عمق دلتنگی‌های بی‌پایانش... صدای آرام پیانویی که با وجود تمام خلا‌های ریشه کرده در مغزش، تا بی‌نهایت برایش آشنا بود و او هربار غرق شنیدن این موسیقی بی‌کلام می‌شد. هر نتش، هزاران حرف را فریاد می‌زد و او در عین بی‌خبری، پر می‌شد از خاطراتی که نمی‌دانست کجا گمشان کرده.
تمام جانش در حال لذت بردن از این حال خوش بود که ناگهان همه چیز تغییر کرد. سیاهی جای نور و سفیدی را گرفت و صدای وحشتناک ترمز موتور، او را از میان نور و آرامش پیانو، به دنیایی پر از ترس و درد و وحشت پرتاب کرد و قلبش را از جا کند.
با وحشت از جا پرید و روی تخت نشست. انگار نه در عالم خواب، بلکه در واقعیت از ارتفاعی بلند سقوط کرده بود. حالش از این کابوس تکراری به هم می‌خورد و ناتوانی‌اش در فهم آن، دردش را بیشتر می‌کرد.
تاپ نازکی که به تن داشت، به پوستش چسبیده و تمام تنش خیس از عرق بود. لحافش را کنار زد و دست لرزانش روی قلبش مشت شد. خودش را به در و دیوار می‌کوبید و انگار اگر چاره داشت، سینه‌ش را می‌شکافت و از آن بیرون می‌زد.
دستی به صورتش کشید و آن سردرد همیشگی و عذاب‌آور خیلی زود سراغش آمد. دردی که گاه و بی‌گاه یقه‌ش را می‌گرفت و بعد از این کابوس تکراری، همیشه با قدرت بیشتری سراغش می‌آمد. شقیقه‌ش را با نوک انگشت فشرد و با چشم‌های بسته، بطری آب را از روی پاتختی برداشت. قلوپی از آن خورد و نفسش که ریتم منظم‌تری پیدا کرد، تازه پلک‌هایش از هم فاصله گرفتند. همه جا تاریک بود، درست مثل ثانیه‌های آخر خوابی که دیده بود. تنها تفاوتش سکوتی بود که به جای صدای بلند موتور، فضای اتاقش را پر کرده و باعث می‌شد ضربان قلبش کم‌کم آرام بگیرد.
نگاهش سمت پنجره چرخید. به عادت همیشه، قبل از خواب آن را باز کرده و حالا پرده‌ی حریر لیمویی رنگش با نسیم ملایمی که می‌وزید، آرام آرام تکان می‌خورد و گاهی کمی از پنجره فاصله می‌گرفت. تاریکی مطلق آن سمت پرده که تنها نمای آسمان را از آن زاویه نشانش می‌داد، مطمئنش کرد که هنوز تا صبح زمان زیادی مانده. چشم از پنجره گرفت و با بغضی که به جان گلویش افتاده بود، بطری آب را روی میز کوچک کنار تخت برگرداند. موبایلش را برداشت تا ساعت را ببیند اما پیامی که روی صفحه خودنمایی می‌کرد، باعث شد نفسش در سینه حبس شود.
مدتی می‌شد که به پیام‌های گاه و بی‌گاه این غریبه عادت کرده بود. غریبه‌ای که در حافظه‌ی موبایلش، «غریبه‌ی آشنا» ذخیره شده و شک نداشت که روزی او را می‌شناخته. روزی که حداقل دو سال از آن گذشته بود! خودش هم نمی‌دانست چرا تا به حال حرفی در مورد او به کسی نزده. شاید دلش می‌خواست آن را مثل یک راز برای خودش حفظ کند. شاید هم می‌ترسید...
نفسش را با آهی عمیق از سینه بیرون داد و زمزمه کرد:
_ تو رو کجای دلم بذارم؟
انگشتش را روی حسگر گوشی نگه داشت و قفل صفحه باز شد. اسم غریبه‌ی آشنا را لمس کرد و پیامش را با همان بغضی که هنوز دست از سرش برنداشته بود، خواند.
«تا چشم کار می‌کند، جای تو خالیست...»
قطره‌ای اشک از گوشه‌ی چشمش چکید. دستش را با حرص روی صورتش کشید و ردش را پاک کرد. بعد هم همان انگشت‌هاش لرزان از حرصش را روی صفحه حرکت داد.
_ جای همه‌ی دنیا توی مغز من خالیه! جای یه عالم خاطره، جای آدمایی که نمی‌شناسمشون...
تنها چند ثانیه انتظار کافی بود برای رسیدن پیامی در جوابش.
_ سلام عرض شد الی خانوم. امشب از اون شباست که افتخار دادی جواب بدی. این یعنی زیاد روبه‌راه نیستی. من آماده‌م واسه ترکش خوردن، هرچه می‌خواهد دل تنگت بگو!
با بغض به صفحه‌ی گوشی زل زده بود. تمام وجودش برای شناخت این غریبه به التماس افتاده و مغزش همچنان یاری نمی‌کرد. که بود این آدمی که انگار او را از خودش هم بهتر می‌شناخت؟
جواب دادنش که به درازا کشید، پیام بعدی هم از غریبه‌ی آشنا رسید.
_ می‌خوای بگی چی شده که نامیزونی؟ حرف بزنیم آروم شی؟
_ تو که بگی کی هست نصف حال بد من از بین می‌ره!
ثانیه‌ای بعد، یک فایل صوتی به دستش رسید و پیامی که ضمیمه‌ی آن شده بود.
_ یه هدفون بذار گوشت، اینو پلی کن بعدش تا صبح هرچی دلت خواست لیچار بار من کن که سبک شی.
چشم غره‌ای به صفحه‌ی موبایل رفت اما کاری که او خواسته بود را انجام داد. قلبش به تپش افتاده و نمی‌دانست قرار است چه چیزی بشنود. ثانیه‌ای بعد، نوای خوش پیانو در گوشش نشست و انگار همان چند نت ابتدایی، آب سردی بود روی آتش درد و خشمی که در وجودش داشت. چشم‌هایش را بست و غرق صدا شد. چیزی از موسیقی و پیانو نمی‌دانست اما انگشت‌هایش بی‌اراده از او، روی تخت ضرب گرفته و با هر نت، ضربه‌ی آرامی روی تشک می‌زدند. سوالی در ذهنش رژه می‌رفت. « غریبه از کجا می‌دانست که این صدا تا این حد آرامش می‌کند؟!»
با صدای ضعیفی چشم باز کرد. پلک‌هایش می‌سوخت و نوری که در اتاق پهن شده بود، مردمک چشم‌هایش را می‌آزرد. حساب زمان از دستش در رفته بود. حتی نمی‌دانست چه زمانی از شبانه روز است. هدفون هنوز توی گوشش بود و صدای پیانو باعث می‌شد باور کند آرامشی که غریبه‌ی آشنا به او داد، خواب و رویا نبوده. ساعت‌ها با هم حرف زده بودند و او حتی درست به خاطر نداشت چه زمانی مغلوب خواب شده. زیر بار معرفی کردن خودش نرفته بود اما می‌شناختش، شک نداشت که او را خیلی خوب می‌شناسد. جوری که حتی با یک موسیقی و از راه دور می‌توانست قلبش را آرام کند. چیزی که خودش آن را بلد نبود!

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

نظرات رمان ال پیانو
  • فرشته

    در پارت 140

    شاهکاری که دل می بره❤️ جذاب و بی نظیر و فوق العاده دوست داشتنی❤️

    ۵ روز پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    مرسی از نظرت عزیز دلم💜💜

    ۴ روز پیش
  • فرشته

    در پارت 140

    خداکنه زودتر همه چیز رو به یاد بیاری الناز! چه قدر گناه داره الناز.. چرا کسی چیزی بهش نمیگه خب🥺💔 به نظر من بی خبری بدتر از دونستن هر حقیقتیه!

    ۵ روز پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    دقیقا بی‌خبری از همه چی بدتره🥺😢

    ۴ روز پیش
  • فرشته

    در پارت 140

    وای خدا.. مُردم از خنده😂😂 از دست عطا😂😂

    ۵ روز پیش
  • فرشته

    در پارت 130

    عاشق این رمانم😍😍❤️❤️

    ۶ روز پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    مرسی از نظرات قشنگت😍

    ۶ روز پیش
  • فرشته

    در پارت 130

    کاشکی توی دفترچه، چیزهای مهم تری هم پیدا کنه😍❤️ به احتمال زیاد هنوز توی انباری چیزهای مهم دیگه ای هم هست😍 وای خدای من، چه قدر دلم می خواد زودتر گذشته ی الناز رو بدونم.. فکر کنم من از خودش بیشتر مشتاق ترم😂😉❤️

    ۶ روز پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    بریم جلوتر ببینیم چی در انتظارشه😎😁

    ۶ روز پیش
  • فرشته

    در پارت 130

    جذاب و دلبر مثل همیشه😍❤️ خیلی ممنونم بانو جانم❤️❤️❤️

    ۶ روز پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    عزیز دلی شما💜💜

    ۶ روز پیش
  • فرشته

    در پارت 120

    بی صبرانه منتظر ادامه ی این رمان جذاب هستم😍❤️

    ۷ روز پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    اولین باره که هم‌زمان با نوشتنم دارم پارت می‌ذارم و مرسی که این همه انرژی دادی😍 قول میدم پارتای خوشگل خوشگل براتون بذارم💜💜

    ۷ روز پیش
  • فرشته

    در پارت 120

    دلبر و جذاب و بی نظیر😍❤️ بهترینی بانو جانم❤️ خیلی ممنونم و خدا قوت عزیز دل❤️

    ۷ روز پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    مرسی عزیز دل💜💜💜

    ۷ روز پیش
  • فرشته

    در پارت 100

    چه شخصیت بانمک و دلبری داره پروا😍❤️ بهترین رمانه❤️

    ۷ روز پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    پروا عالیه، وزه‌ی رو مخ😁😁

    ۷ روز پیش
  • فرشته

    در پارت 90

    دلم رفت خب❤️ کاش زودتر الناز یادش بیاد این غریبه آشنا رو😍❤️ من بی صبرانه منتظرم😍❤️

    ۷ روز پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    قربون ذوقت خب😍😍

    ۷ روز پیش
  • فرشته

    در پارت 110

    فوق العاده مثل همیشه😍❤️

    ۷ روز پیش
  • فرشته

    در پارت 80

    شخصیت های دوست داشتنی و جذاب، قلمی روان و حرفه ای، داستانی خاص و جدید.. همه و همه دل می برند خب😍❤️

    ۷ روز پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    نظرات شما هم دل می‌بره جان دل🥰😍

    ۷ روز پیش
  • فرشته

    در پارت 70

    هرچی جلوتر میره جذاب تر و دلرباتر میشه😍❤️

    ۷ روز پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    امیدوارم تا انتها همین‌قدر به دلت بشینه😍

    ۷ روز پیش
  • فرشته

    در پارت 40

    خیلی قشنگ و دلبر و جذاب می نویسی، بانو جانم❤️ هزاران ماشاءالله به هنر زیبا و بی نظیرت.. قلمت جاودان و درخشان✨❤️

    ۷ روز پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    مرسی عزیز دلم ممنونم از انرژی قشنگت💜💜

    ۷ روز پیش
  • فرشته

    در پارت 60

    زیبا و خاص و حرفه ای😍❤️

    ۷ روز پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟