دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه ال پیانو اثر مهتاب جهان‌فر

رمان ال پیانو

  • زبان فارسی
  • 13.8K 👁
  • 66 ❤️
  • 79 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه ال پیانو

دو سال قبل، ذهنش همه چیز را فراموش کرد اما قلبش نه... الناز دو سال است با گذشته‌ای زندگی می‌کند که هیچ تصویری از آن در ذهنش باقی نمانده. دو سال است میان سؤال‌هایی بی‌جواب، رازهایی ناگفته و آدم‌هایی که انگار همه آنها چیزی را از او پنهان می‌کنند، روزگار می‌گذراند. تنها همراه همیشگی‌اش، پیام‌های مرد ناشناسی است که از دور مراقب اوست؛ مردی که گاهی از خودش هم بیشتر او را می‌شناسد، اما هرگز اجازه نمی‌دهد هویتش فاش شود. تا روزی که پویان با آن ظاهر عجیب و متفاوت در مسیر زندگی‌اش قرار می‌گیرد. مردی جدی با نگاهی نافذ که هر بار دیدنش قلب الناز را به تپش می اندازد و لبخندهای جذابی که فقط نصیب دخترک می‌شود و پشت‌ هر کدام رازی پنهان شده. رازهایی که می تواند زندگی الناز را زیر و رو کند. در میان رازهایی که یکی‌یکی سر برمی‌آورند، الناز ناچار می‌شود با حقیقتی روبه‌رو شود که می‌تواند تمام آنچه را درباره‌ی خودش، خانواده‌اش و عشق می‌دانسته زیر سؤال ببرد. گاهی فراموشی پایان یک عشق نیست... گاهی فقط آغاز دوباره‌ی آن است. «اِل‌پیانو» داستان عشقی است که زمان، فاصله، دروغ و فراموشی نتوانسته‌اند آن را از بین ببرند؛ عشقی که سال‌ها در سکوت نفس کشیده و حالا دوباره راهش را به سوی قلبی پیدا کرده که روزی صاحبش بوده است. ال پیانو روایتی از سایه روشن ذهن دختری است که همه چیز را به دست فراموشی سپرده به جز صدای پیانویی که هر شب در ذهنش کورسویی از امید میشود برای رسیدن به عشقی که در لا به لای خاطرات فراموش شده به دنبالش می گردد. روایتی از عشق، فراموشی و بازگشت... داستان دو قلب که با نواختن هربار کلاویه‌ها از مرز تن می‌گذرند تا کنار هم موسیقی عشق را بنوازند.

پارت اول

فصل یک
اولش فقط نور بود، بعد صدایی پر از آرامش و درست قبل از این که بفهمد چرا این صدا را می‌شناسد، همه چیز فرو ریخت...
تا چشم کار می‌کرد نور بود و سفیدی مطلق. چشم‌هایش هیچ چیزی نمی‌دید اما گوش‌هایش حریصانه برای شنیدن نوای خوشی که انگار مستقیم از عمق قلبش می‌آمد، تیز شده بودند. صدای آشنایی از عمق دلتنگی‌های بی‌پایانش... صدای آرام پیانویی که با وجود تمام خلا‌های ریشه کرده در مغزش، تا بی‌نهایت برایش آشنا بود و او هربار غرق شنیدن این موسیقی بی‌کلام می‌شد. هر نتش، هزاران حرف را فریاد می‌زد و او در عین بی‌خبری، پر می‌شد از خاطراتی که نمی‌دانست کجا گمشان کرده.
تمام جانش در حال لذت بردن از این حال خوش بود که ناگهان همه چیز تغییر کرد. سیاهی جای نور و سفیدی را گرفت و صدای وحشتناک ترمز موتور، او را از میان نور و آرامش پیانو، به دنیایی پر از ترس و درد و وحشت پرتاب کرد و قلبش را از جا کند.
با وحشت از جا پرید و روی تخت نشست. انگار نه در عالم خواب، بلکه در واقعیت از ارتفاعی بلند سقوط کرده بود. حالش از این کابوس تکراری به هم می‌خورد و ناتوانی‌اش در فهم آن، دردش را بیشتر می‌کرد.
تاپ نازکی که به تن داشت، به پوستش چسبیده و تمام تنش خیس از عرق بود. لحافش را کنار زد و دست لرزانش روی قلبش مشت شد. خودش را به در و دیوار می‌کوبید و انگار اگر چاره داشت، سینه‌ش را می‌شکافت و از آن بیرون می‌زد.
دستی به صورتش کشید و آن سردرد همیشگی و عذاب‌آور خیلی زود سراغش آمد. دردی که گاه و بی‌گاه یقه‌ش را می‌گرفت و بعد از این کابوس تکراری، همیشه با قدرت بیشتری سراغش می‌آمد. شقیقه‌ش را با نوک انگشت فشرد و با چشم‌های بسته، بطری آب را از روی پاتختی برداشت. قلوپی از آن خورد و نفسش که ریتم منظم‌تری پیدا کرد، تازه پلک‌هایش از هم فاصله گرفتند. همه جا تاریک بود، درست مثل ثانیه‌های آخر خوابی که دیده بود. تنها تفاوتش سکوتی بود که به جای صدای بلند موتور، فضای اتاقش را پر کرده و باعث می‌شد ضربان قلبش کم‌کم آرام بگیرد.
نگاهش سمت پنجره چرخید. به عادت همیشه، قبل از خواب آن را باز کرده و حالا پرده‌ی حریر لیمویی رنگش با نسیم ملایمی که می‌وزید، آرام آرام تکان می‌خورد و گاهی کمی از پنجره فاصله می‌گرفت. تاریکی مطلق آن سمت پرده که تنها نمای آسمان را از آن زاویه نشانش می‌داد، مطمئنش کرد که هنوز تا صبح زمان زیادی مانده. چشم از پنجره گرفت و با بغضی که به جان گلویش افتاده بود، بطری آب را روی میز کوچک کنار تخت برگرداند. موبایلش را برداشت تا ساعت را ببیند اما پیامی که روی صفحه خودنمایی می‌کرد، باعث شد نفسش در سینه حبس شود.
مدتی می‌شد که به پیام‌های گاه و بی‌گاه این غریبه عادت کرده بود. غریبه‌ای که در حافظه‌ی موبایلش، «غریبه‌ی آشنا» ذخیره شده و شک نداشت که روزی او را می‌شناخته. روزی که حداقل دو سال از آن گذشته بود! خودش هم نمی‌دانست چرا تا به حال حرفی در مورد او به کسی نزده. شاید دلش می‌خواست آن را مثل یک راز برای خودش حفظ کند. شاید هم می‌ترسید...
نفسش را با آهی عمیق از سینه بیرون داد و زمزمه کرد:
_ تو رو کجای دلم بذارم؟
انگشتش را روی حسگر گوشی نگه داشت و قفل صفحه باز شد. اسم غریبه‌ی آشنا را لمس کرد و پیامش را با همان بغضی که هنوز دست از سرش برنداشته بود، خواند.
«تا چشم کار می‌کند، جای تو خالیست...»
قطره‌ای اشک از گوشه‌ی چشمش چکید. دستش را با حرص روی صورتش کشید و ردش را پاک کرد. بعد هم همان انگشت‌هاش لرزان از حرصش را روی صفحه حرکت داد.
_ جای همه‌ی دنیا توی مغز من خالیه! جای یه عالم خاطره، جای آدمایی که نمی‌شناسمشون...
تنها چند ثانیه انتظار کافی بود برای رسیدن پیامی در جوابش.
_ سلام عرض شد الی خانوم. امشب از اون شباست که افتخار دادی جواب بدی. این یعنی زیاد روبه‌راه نیستی. من آماده‌م واسه ترکش خوردن، هرچه می‌خواهد دل تنگت بگو!
با بغض به صفحه‌ی گوشی زل زده بود. تمام وجودش برای شناخت این غریبه به التماس افتاده و مغزش همچنان یاری نمی‌کرد. که بود این آدمی که انگار او را از خودش هم بهتر می‌شناخت؟
جواب دادنش که به درازا کشید، پیام بعدی هم از غریبه‌ی آشنا رسید.
_ می‌خوای بگی چی شده که نامیزونی؟ حرف بزنیم آروم شی؟
_ تو که بگی کی هست نصف حال بد من از بین می‌ره!
ثانیه‌ای بعد، یک فایل صوتی به دستش رسید و پیامی که ضمیمه‌ی آن شده بود.
_ یه هدفون بذار گوشت، اینو پلی کن بعدش تا صبح هرچی دلت خواست لیچار بار من کن که سبک شی.
چشم غره‌ای به صفحه‌ی موبایل رفت اما کاری که او خواسته بود را انجام داد. قلبش به تپش افتاده و نمی‌دانست قرار است چه چیزی بشنود. ثانیه‌ای بعد، نوای خوش پیانو در گوشش نشست و انگار همان چند نت ابتدایی، آب سردی بود روی آتش درد و خشمی که در وجودش داشت. چشم‌هایش را بست و غرق صدا شد. چیزی از موسیقی و پیانو نمی‌دانست اما انگشت‌هایش بی‌اراده از او، روی تخت ضرب گرفته و با هر نت، ضربه‌ی آرامی روی تشک می‌زدند. سوالی در ذهنش رژه می‌رفت. « غریبه از کجا می‌دانست که این صدا تا این حد آرامش می‌کند؟!»
با صدای ضعیفی چشم باز کرد. پلک‌هایش می‌سوخت و نوری که در اتاق پهن شده بود، مردمک چشم‌هایش را می‌آزرد. حساب زمان از دستش در رفته بود. حتی نمی‌دانست چه زمانی از شبانه روز است. هدفون هنوز توی گوشش بود و صدای پیانو باعث می‌شد باور کند آرامشی که غریبه‌ی آشنا به او داد، خواب و رویا نبوده. ساعت‌ها با هم حرف زده بودند و او حتی درست به خاطر نداشت چه زمانی مغلوب خواب شده. زیر بار معرفی کردن خودش نرفته بود اما می‌شناختش، شک نداشت که او را خیلی خوب می‌شناسد. جوری که حتی با یک موسیقی و از راه دور می‌توانست قلبش را آرام کند. چیزی که خودش آن را بلد نبود!

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

نظرات رمان ال پیانو
  • اسی

    0

    واسه اینکه رمان رایگان نیس بنظرم کم کامنت داره الان رمان های رایگان بیشتر ازاین رمان زیبا لایک و کامنت دارن

    ۴ روز پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    متاسفانه مردم ما عادت کردن به رایگان خواهی! نویسندگی هم شغل ماست و همه در برابر خدماتی که از شغل کس دیگه ای دریافت می‌کنن هزینه میدن اما به نویسنده‌ها که می‌رسه توقع رایگان کار کردن دارن!

    ۴ روز پیش
  • اسی

    0

    بله حق با شماست گلم

    ۳ روز پیش
  • فرشته

    در پارت 210

    رمان به این شاهکاری، چرا کامنت نداره؟ اشتباه می بینم؟ یا گوشیم کامنت ها رو نشون نمیده؟ این رمان شاهکار لایقِ بی نهایت لایک و بازدید و کامنته❤️

    ۷ روز پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    متاسفانه تنها کسی که کامنت می‌ذاره شمایی😢

    ۶ روز پیش
  • فرشته

    در پارت 210

    خدای من!!😢 مگه میشه؟ من واقعا فکر می کردم گوشیم کامنت ها رو نشون نمیده! این بی انصافیه واقعا در حق چنین رمان شاهکار و بی نظیر و دلبری، باید بی نهایت کامنت بذارن همه.. طوری کامنت داشته باشه که صفحه به آخر نرسه! بی اغراق میگم و قصد خودشیرینی هم ندارم. هر کسی این رمان رو بخونه، می فهمه که شاهکاره!

    ۶ روز پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    شما لطف داری عزیزم ممنونم ازت💜💜

    ۵ روز پیش
  • فرشته

    در پارت 210

    آخ عطا، آخ آخ آخ.. حرصم می گیره از دستت، خب چرا چیزی نمیگی؟ من مُردم تا بخونم و برسم به آخر این پارت شاید عطا یه چیزی بگه به الناز! تو رو خداا بگو.. من می خوامم بدونمم🥺

    ۷ روز پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    عطا کتک لازمه🙄

    ۶ روز پیش
  • فرشته

    در پارت 210

    آره واقعا👌🏻😉😊😂

    ۶ روز پیش
  • فرشته

    در پارت 210

    وقتی می بینم پارت جدیدی از رمان ال پیانو اومده، قلبم می پره میره توی گوشی تا بخونتش😍❤️

    ۷ روز پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    خوشحالم که تا این حد به دلت نشسته🥰😎

    ۶ روز پیش
  • فرشته

    در پارت 210

    جان دلی شما😍😘❤️

    ۶ روز پیش
  • فرشته

    در پارت 200

    آخه چطور یه رمان می تونه بی نهایت دلبر باشه؟ 😍😍❤️❤️

    ۱ هفته پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    چطور یه خواننده می‌تونه این‌قدر خوش انرژی باشه؟؟😍

    ۱ هفته پیش
  • فرشته

    در پارت 200

    چون رمانی که می خونم دل می بره و نویسنده ی رمان هم بهترینه😍❤️ جان دلمی بانو❤️

    ۷ روز پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    عزیز دلی شما 😍

    ۶ روز پیش
  • فرشته

    در پارت 200

    😍😍😘😘❤️❤️❤️

    ۶ روز پیش
  • فرشته

    در پارت 10

    از همین پارت اول، عاشقش شدم😍❤️ خیلی قشنگ و جذابه❤️

    ۴ هفته پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    خداروشکر 😍 خوشحالم که به دلت نشسته 🥰🥰

    ۴ هفته پیش
  • ارزو

    در پارت 10

    ممنون از شما عزیزم که این رمان زیبا را نوشتید😘😘

    ۶ روز پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    مرسی از همراهیتون🥰

    ۶ روز پیش
  • آیلا

    در پارت 10

    سلام نویسنده عزیز رمانتون خیلی قشنگه توروخدا میشه یکم تخفیف بزارید

    ۲ هفته پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    سلام جان دل ممنونم از نظرتون💜 واقعا حق عضویت رمان اندازه قیمت یه چیپس هم نیست 😢 در ازای حداقل یک سال زحمت نویسنده 💔

    ۲ هفته پیش
  • آیلا

    در پارت 10

    میدونم به خدا ولی سکه ام کمه از این رمان هم خوشم اومده خیلی ممنونم از قلمتون اگه امکانش هست تخفیف بزارید لطفا 😥🫂

    ۲ هفته پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    تخفیف ثبت شد دوست عزیز 💜

    ۱ هفته پیش
  • فرشته

    در پارت 190

    خیلی جذابه این رمان😍❤️

    ۲ هفته پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    نظرات شما جذاب‌تره خب🥰😘

    ۲ هفته پیش
  • فرشته

    در پارت 190

    فوق العاده بود😍 شاهکاری به یادماندنی❤️

    ۲ هفته پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    عزیز منی شما😍

    ۲ هفته پیش
  • فرشته

    در پارت 180

    وای!! چه جایی تموم شد! بی صبرانه منتظر ادامه ی این رمان شاهکار هستم😍❤️

    ۲ هفته پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    مرسی از این همه ذوق و نظرت❤️❤️

    ۲ هفته پیش
  • فرشته

    در پارت 170

    به نظر من، سپنتا، اون کسی نیست که الناز عاشقش بوده.. قطعا مردی توی زندگیش هست و اون شخص سپنتا نیست!

    ۲ هفته پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    پس بریم جلوتر ببینیم چی پیش میاد😎

    ۲ هفته پیش
  • فرشته

    در پارت 170

    چه رمان جذاب و زیبا و بی نظیری❤️

    ۲ هفته پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    خوشحالم دوستش داری😍

    ۲ هفته پیش
  • فرشته

    در پارت 160

    بهترین رمانی که دل می بره❤️

    ۲ هفته پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    مرسی عزیز دل❤️❤️

    ۲ هفته پیش
  • فرشته

    در پارت 150

    رمانی شاهکار که لایقِ بی نهایت لایک و بازدید و کامنته😍❤️

    ۲ هفته پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    ممنونم عزیز دل🥺❤️❤️

    ۲ هفته پیش
  • فرشته

    در پارت 140

    شاهکاری که دل می بره❤️ جذاب و بی نظیر و فوق العاده دوست داشتنی❤️

    ۴ هفته پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    مرسی از نظرت عزیز دلم💜💜

    ۳ هفته پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟