خلاصه رمان :
رمان یکی میان من و تو اثر محدثه کمالی، یک رمان عاشقانه، خانوادگی، غمگین و روانشناسی است که داستان دلارام، دختر دانشجوی روانشناسی، و عشق یکطرفهاش به امیرعلی را روایت میکند. دلارام در میان امید، حسرت و دردِ عشقی بیپاسخ، باید تصمیم بگیرد برای احساسی که شاید هرگز متقابل نشود بماند یا شجاعت رها کردن را پیدا کند. --- دلارام، دختری هنرمند و دانشجوی روانشناسی، در یک بعدازظهر گرم پاییزی با امیرعلی برخوردی کوتاه اما سرنوشتساز در یک ساندویچفروشی دارد؛ برخوردی که با یک "میشه رد شم؟" ساده شروع میشود و جرقهای در دلش میزند که هرگز خاموش نمیشود. اما امیرعلی، پسر سادهگوی اسرارآمیزی که دلارام را با صراحت و بیحاشیهاش شیفته خود میکند، رابطهای ناپایدار با دختری دیگر دارد. دلارام در دام عشقی یکطرفه میافتد که هر روز بیشتر از قبل او را به خود میکشد. او در سکوت، به دور از چشم همه، رویاهایش را با تصویری از امیرعلی میسازد، در حالی که هر روز شاهد رفت و آمدهای عاطفی او با دختران دیگر است. اما وقتی صبرِ سکوت، تبدیل به ترکخوردگیِ تدریجیِ قلبش میشود، دلارام با یک انتخاب روبروست: ادامه دادن به این عشقِ بیپاسخ و خاموش، یا پیدا کردن جرئتِ پایان دادن به چیزی که حتی شروع نشدهاست؟ او باید تصمیم بگیرد که آیا عشق، گاهی یعنی رها کردنِ کسی که هیچوقت مال تو نبوده... یا ماندن در حسرت که شاید هرگز تکرار نشود.
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان یکی میان من و تو - پارت 18
اما ناگهان... مکث کردم. چشمانم هنوز بسته بود، اما دستم روی کیک یخ کرد. نفس در سینه حبس شد. یاد حرف کهربا افتادم "لاس خشکه دیگه." یاد آن نخ افتادم، آن نگاه آینه، آن سکوتی که از هر حرفی سنگینتر بود. یاد حرف طراوت "اگر میخوادت، میمونه." و یاد خودم افتادم. اینکه این چند ماه، چقدر از خودم را صرف تم...
بروزرسانی در : ۱۷ ساعت پیش
-
رمان یکی میان من و تو - پارت 17
چند قدمی برداشته بودم که صدای هلیا از پشت سر رسید. دوید و تا به من رسید، دستم را گرفت. به هم ریخته بود با نفسهایی که از دویدن بریده شده. - چرا فرار میکردی؟ صدات زدم برنگشتی. - نشنیدم! نای حرف زدن نداشتم. هم از خستگی، هم از حال بدی که توی دلم بود. - میرم خونه هلیا. حوصله ندارم. دستم را رها نکرد...
بروزرسانی در : ۴ روز پیش
-
رمان یکی میان من و تو - پارت 16
چند هفته از آن ماجرا گذشت. پاییز داشت کمکم جایش را به زمستانی سرد میداد و من، بیآنکه بخواهم، روزها را پشت سر میگذاشتم. امروز اما چیز دیگری در فضای کلاس بود. شاید چون شنل پشمی مامان را پوشیده بودم؛ همان شنلی که روی شانهها میانداختم و بافت درشتش به هر کسی که نگاه میکرد، میگفت "مراقب باش، امر...
بروزرسانی در : ۸ روز پیش
-
رمان یکی میان من و تو - پارت 15
صدای رضا آرام بود، اما در همان آرامش یک اخطار نهفته بود. سکوت... همه نگاه میکردند. صورت حسام کمی قرمز شد. دستش را عقب کشید و دو قدم به عقب رفت. - باشه باشه، شوخی کردم دیگه. حسام چند قدم عقب رفت. دستش را درآورد و شانه بالا انداخت، انگار هیچ اتفاقی نیفتاده. برگشت به سمت بچهها و دوباره شروع کرد به...
بروزرسانی در : ۱۱ روز پیش
آخرین اطلاعیهی رمان یکی میان من و تو
چه بیصدا دارین میخونین 🤭🚶♀️**حرفی سخنی؟

محدثه کمالی | نویسنده رمان
فدات بشم عزیزم قانون هر پلتفرمی فرق داره دیگه:)
۲ هفته پیشنارین
0سلام.تااینجاش که خیلی خوب بود.ممنون ازنویسنده عزیز🫶
۳ هفته پیش
محدثه کمالی | نویسنده رمان
🥰🥰🥰
۳ هفته پیشسمیرا
0چه اسم فشنگی. رمان خیلی زیبایی هست
۳ هفته پیش
محدثه کمالی | نویسنده رمان
فدات بشم
۳ هفته پیشستایش
0خیلی خوب بود ممنون
۳ هفته پیش
محدثه کمالی | نویسنده رمان
:))))
۳ هفته پیشدلی
در پارت 10داستانش شبیه من حس میکنم
۳ هفته پیش
محدثه کمالی | نویسنده رمان
🥰🎀
۳ هفته پیش

رامش
1سلام من خیلی رمانو دوست داشتم هیچ راهی نیست که بتونم بخونمش؟حتما باید پول بدم سکه بخرم؟