خلاصه رمان :
رمان یکی میان من و تو اثر محدثه کمالی، یک رمان عاشقانه، خانوادگی، غمگین و روانشناسی است که داستان دلارام، دختر دانشجوی روانشناسی، و عشق یکطرفهاش به امیرعلی را روایت میکند. دلارام در میان امید، حسرت و دردِ عشقی بیپاسخ، باید تصمیم بگیرد برای احساسی که شاید هرگز متقابل نشود بماند یا شجاعت رها کردن را پیدا کند. --- دلارام، دختری هنرمند و دانشجوی روانشناسی، در یک بعدازظهر گرم پاییزی با امیرعلی برخوردی کوتاه اما سرنوشتساز در یک ساندویچفروشی دارد؛ برخوردی که با یک "میشه رد شم؟" ساده شروع میشود و جرقهای در دلش میزند که هرگز خاموش نمیشود. اما امیرعلی، پسر سادهگوی اسرارآمیزی که دلارام را با صراحت و بیحاشیهاش شیفته خود میکند، رابطهای ناپایدار با دختری دیگر دارد. دلارام در دام عشقی یکطرفه میافتد که هر روز بیشتر از قبل او را به خود میکشد. او در سکوت، به دور از چشم همه، رویاهایش را با تصویری از امیرعلی میسازد، در حالی که هر روز شاهد رفت و آمدهای عاطفی او با دختران دیگر است. اما وقتی صبرِ سکوت، تبدیل به ترکخوردگیِ تدریجیِ قلبش میشود، دلارام با یک انتخاب روبروست: ادامه دادن به این عشقِ بیپاسخ و خاموش، یا پیدا کردن جرئتِ پایان دادن به چیزی که حتی شروع نشدهاست؟ او باید تصمیم بگیرد که آیا عشق، گاهی یعنی رها کردنِ کسی که هیچوقت مال تو نبوده... یا ماندن در حسرت که شاید هرگز تکرار نشود.
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان یکی میان من و تو - پارت 12
این تصویر جدیدی از او بود. تصویری آسیبپذیر و این آسیبپذیری به طرز عجیبی باعث تپش قلبم شد. در سکوتم سوالات زیادی بود. دردش چقدر است؟ آن دختر که بود؟ آیا برایش گریه میکند؟ و یک سوال خطرناک و امیدوارانه که حالا که او نیست... نگاهت به سمت کس دیگری خواهد چرخید؟ اما فقط سکوت بود. سکوتی که در آ...
بروزرسانی در : ۱۲ ساعت پیش
-
رمان یکی میان من و تو - پارت 11
چند دقیقه گذشت. طراوت که با دوستش آن سر میز نشسته بود؛ بلند شد و به سمت او رفت و با لبخند کنار میزش ایستاد. - چی شده اینجا تک و تنها نشستی؟ امیرعلی سرش را بلند کرد. - شارژ گوشیم تموم شده بود. طراوت به گوشی روی میز اشاره کرد. - منتظر کسیای؟ امیرعلی نفس عمیقی کشید و صدایش را پایین ...
بروزرسانی در : ۱۲ ساعت پیش
-
رمان یکی میان من و تو - پارت 10
همه سرشان را برگرداندند. حسام، پسر همیشه شوخطبع بود، روی صندلی خم شده بود، صورتش برافروخته و عرقریزان. دستش را محکم روی شکمش فشار میداد. - نفس... نمیتونم بکشم... درد... رنگ از صورتش پریده و دستش را روی سینه گرفته بود، نفسنفس میزد. به نظر میرسد یک حملهٔ عصبی یا دردی تیز باشد. فضای ساک...
بروزرسانی در : ۱۲ ساعت پیش
-
رمان یکی میان من و تو - پارت 9
و حالا آن بازیگوش کوچک اینجا بود، در این دنیا. دلم میخواست فوراً بدوم و او را ببینم، ببوسم، موهای نازکش را لمس کنم اما حرف بعدی مادرم مرا به خودم آورد. - امشب خونه کسی نیست. به داییت گفتم بیاد دنبالت. برو خونه اونها، از خونه اونها تا دانشگاهت پنج دقیقه راهه. انگار سطل اب یخ رویم خالی ک...
بروزرسانی در : ۱۲ ساعت پیش

دلی
در پارت 10داستانش شبیه من حس میکنم